Friday، July 3، 2009
این پست اسم ندارد مخاطب دارد

نمی دانم فرض را بر این میگذارم که احتمال محالی‌ست‌که دوباره از اینجا عبور کنی و برفرض که عبور هم بکنی آیا لحظه‌ای درنگ کنی و تمامی آن‌چه را می‌بینی می خوانی ؟ نمی دانم

اما بگذار همه نگفته هایم را برایت بگویم. چرا‌که خوب می‌دانم شاید دوباره قاصدکهای پشت پنجره‌ات پرواز خواهندکرد. خیلی پیش از آن‌که فکر کنی همه چیز تمام شده‌بود. شرط می بندم هنوز هم نمی‌دانی بر من چه گذشت، چه رسد به این‌که بدانی من دردهایم را در آن هفته‌هایی که ذره ذره آب می‌شدم، برای که می‌بردم.

همان روزها بود که همه‌چیز تمام شده‌بود. همان شبِ کذایی که مرا شکستند و تو هم هیزم بر آتشش ریختی، همان شب که تو با رفتاری کودکانه دور شدن را ترجیح دادی. همان شب بود که همه چیز برای‌ام تمام شده‌بود. چه روزهایی که خاطرت نیست و من خوب در یادم هست

دوست دارم اسمم در تمام شناسنامه های دنیا بشود؛ رضا همراز

..........

Tahdyg | Balatarin | Donbaleh | | Bei MySpace posten! | |
Tuesday، June 30، 2009
اصولا
و دختری که برا بوسیدن رو نوک پنجه پاش وامی ایسته چقدر باحاله؟
اینجوری هم نگام نکن بابا خوب منم انسانم فرشته که نیستم ، احساسات مزخرف هم دارم!
Tahdyg | Balatarin | Donbaleh | | Bei MySpace posten! | |
Monday، June 29، 2009
همیشگی ها
یک عصر بی رمق و بی حوصله تابستونی است مثل همیشه ها و من بریده ام وخسته‌ام از این همه دویدن‌ها و نرسیدن‌ها مثل همیشه ها و راه می افتم و راه می افتم مثل همیشه ها که دلم خسته اس تا میرسم به کافه‌ی که تازه کشفش کردم وهمان همیشگی را که سفارش می‌دهم، یاد همیشگی‌هایی می‌افتم که پر شده‌اند توی زندگی‌ام...
همیشه همین نوشیدنی، همیشه همین رنگ، همیشه همین استاد، همیشه همین شاگردها ، همیشه همین شهرها و مسافرتها ،همیشه همین مسیر همیشه همین روش ، همیشه همین آدمها و ...
جمله‌ی همیشگی‌اش ــ برای همیشه با توام ــ که یادم می‌آید، کنترل تیک‌های عصبی گوشه‌ی چشمم دیگر دست خودم نیست. گمانم سال پیش بود. یکی از همین روزها و من از تو اون اتوبان همیشگی که رد می شدم یک لحظه ایستادم و احساس کردم نه حالا ظاهرا دیگه وقتشه ، که نبود!
گمانم یکی از همین روزهای همیشگی بود که آخرین تلاشم را به قیمتی باور نکردنی برای بازگرداندن همه‌ی آن‌چه از دست رفته بود، به کار گرفتم و نشد که هیچ، با سر هم به زمین خوردم. گمانم یکی از همین روزهای همیشگی بود که گفتم دیگر تمامش کن . و تمام می کنم و اینجاست که سیگار بهانه‌ای بیش نیست، به قصد دود کردن خودم وآخرین پک را محکم‌تر می‌زنم.
Tahdyg | Balatarin | Donbaleh | | Bei MySpace posten! | |
Saturday، June 27، 2009
کافی شاپ
داشتم فکر میکردم تو این گیرو دار باحال تو تهرون اگه الان اونجا بودم میرفتم یه جای دو نبش پیدا میکردم مثلا سر کریمخان زند یا نبش بلوار کشاورز یه کافی شاپ خفن راه می انداختم و دو تا خانم گارسون با چکمه های خفن ! استخدام میکردم بعد میدادم با بزرگترین فونت دنیا روی تابلوی کافه بنویسند :
ورود افراد با مچ بند و بازوبند سبز همه از دم آزاد ،اما ورود افراد بدحجاب مجرد ممنوع ورود افراد بدحجاب با افراد مذکر ميشه روش بحث کرد.. سيگار ولی خواستيد بکشيد..!
Tahdyg | Balatarin | Donbaleh | | Bei MySpace posten! | |
Thursday، June 25، 2009
دلم ...
نوشتن به حس و حال آدم ربط دارد. به محیطی که در آن زندگی می کند. به آدمها و اشیایی که باهاشان سر و کار دارد. به اتفاقاتی که درگیرش می شود. من این روزها خیلی دلم می خواست می توانستم از حس هایم و از آدمهای دوست داشتنی زندگیم یا از اتفاقات خوبش بنویسم. اما آنقدر درگیر اخبار و خبر رسانی به این روزنامه و آن روزنامه هستم و مصاحبه و راهپیمایی و تجمع و بغضی سنگین و دلگیر که راستش هیچ حال و هوایی برای نوشتن ندارم .
و خوب که به ته دیگ نگاه می کنم می بینم آره ته دیگ هم دلش گرفته برای همه این روزهایی که برادر و خواهرانمان دارند فریاد می زنند و کف خیابانها باتوم می خورند و جان می دهند ، حالا گیرم وسط اینها اتفاقات بیاد ماندنی هم بیافتد مثل آن اتفاق فراموش نشدنی آرنهم یا لحظاتِ همیشه خوبِ در بن ، اما باور کنی یا نه نمی شود آمد و آنها را به همان زیبایی که هستند نوشت
نکند دارم فراموش می کنم چگونه با کلمات بازی کنم؟ نکند آن ویر نوشتن از همه چیز دارد جان می دهد آرام آرام در من؟
نمی دانم ... فقط می دانم خودم را و این روزها را و این ته دیگ دوست داشتنی را اینچنین غمزده نمی خواهم
نمی خواهم
Tahdyg | Balatarin | Donbaleh | | Bei MySpace posten! | |
جدی گرفتن این وبلاگ اصلا توصیه نمی شود

اینجارو فقط برای دل خودم و بروبکس زدم

در یک روز داغ در سال هزارو سیصد و پنجاه و چهار و البته در بیست و سوم مردادش و دقیقا در وسط ظهر ساعت دوازده و نیم در محله ای که آنروزها نسبتا دهات بود ولی این روزها برای خودش بالاشهر شده ، در قلهک تهران بدنیا آمدم
اینجا نه نقل سیاست است و نه بحث مبارزه و نه هزار حرف دیگر که همیشه من باید با خودم به این سو و آن سو بکشانمشان اینجا فقط من هستم
اجازه بدهید اینجا فقط و فقط خودم باشم و خودم نه پژواک نامها و نشانه ها

چند مطلب آخری
کلی مطلب قدیمی
حیاط خلوت

! ته دیگ نوش جان