www.flickr.com

شنبه, آگوست ۲۱, ۲۰۱۰

شب سی و یکم مرداد ماه 1389



می‌دانم لازم نیست تو و تو و تو و اون یکی دیگه هی نصیحتم کنید و بهم بگوئید و که این کارو بکن صبر بکن و از این حرفها ! بله خودم می دانم که باید همه‌ی این‌ها را بگذرانم، خواستم بنویسم حال امشبم را، یادم بماند امشبِ سی و یکم مرداد ماه سال 1389 شبی سخت بود و سخت !
می نویسم که یادم نرود امشب خیلی زندگی به من سخت گرفته، خسته‌ام، دلم گرفته، هرچند معنی همه‌ی این‌ها را مدت‌هاست از یاد برده‌ام ولی حدس می‌زنم این جوری که الان هستم دل‌گرفتن یا دلتنگی باشد بابت چیزهایی که مدت‌هاست به زبان نیامده.

سه‌شنبه, آگوست ۱۷, ۲۰۱۰

دلم تاول زده


می گويد تولدت شده چرا نمی نويسی پيرمرد ؟
می گوید چرا نه اینجا و نه جاهای دیگری که همیشه مینوشتی دیگر نمی نویسی ؟
راستش من هم نگران هستم من هم می ترسم . می ترسم از اینکه نوشتن یادم برود برود و ديگر بر نگردد .
ولی آدم ها اذیتم می کنند ...
ناراحتم می کنند حرف های شان .
کسی به فکر دل  ته دیگ  نیست که می شکند و زود  نه میگیرد .
می شکند و  خورده هایش را یکی نیست جمع کند از این گوشه کنار ها .
 من نمی نویسم و هر روز روزنامه  و سایت و وبلاگهای همینجوری را می خوانم و زده ام به رگ بی خیالی و اصلا از فرط بیکاری و بی عاری شده ام طرفدار تیم منچستر و می خواهم ببینم آخر با این چلسی چه می کند ؟
دلم تاول زده و من نشسته ام تا یکی از دلم در آورد تمام حرف هایی که شنیدم توی این شب های بارانی و نشنیده گرفتم .
حالا تو این گیر و دار منچستر هم که برنده باشد باز دلم راضی نمی شود و باز سرم درد میگیرد و دندانم که دردش با من این سالها ماجور شده باز هم درد میگیرد
دیگر خواندن و دیدن هیچ چیز لطف ندارد  ...
آدم ها اذیتم می کنند . خیلی زیاد ...

چهارشنبه, جولای ۲۸, ۲۰۱۰

سکوت



سکوت...

 واژه غریبی ست...

 یا حتی حس ِ غریبی...

 اختیار کردنش سخت است

و

شکستنش بس سخت تر...

اگر اختیار کنی می شود بغض و هق هق و اشک...

اگر بشکنی هم... 

خودت را شکسته ای...

سکوتم را بی اختیار، اختیار می کنم...

دوشنبه, جولای ۲۶, ۲۰۱۰

نیستم


.بعد مي‌داني، من دلم گرفته اين روزها. بهانه‌گيرم. بدخلقم. دلم تنگ شده و چاره‌اي جز صبر ندارم.
 یک‌ چيزي را از من قبول کن. صبر، هرگز چاره‌ي خوبي نيست. منظورم اين است که چاره‌ي بي‌چاره‌کننده‌اي است این صبر و دمار از روزگار آدم درمي‌آورد.
تو فکر مي‌کني که تويي که داري صبر مي‌کني، اما در واقع اين صبر است که دارد تو را... اين‌جور چيزي است صبر. اين است که من صبح‌ها بيدار مي‌شوم و غر مي‌زنم، کج‌خلقي مي‌کنم، هي بغض مي‌کنم، هي گريه مي‌کنم الکي. فيلم مي‌بينم، گريه مي‌کنم. کتاب مي‌خوانم، گريه مي‌کنم. لکه‌هاي سمج گوشه‌ي ديوار حمام را مي‌سابم، گريه مي‌کنم. هی می روم تو اشپزخانه و به خوردنی ها ناخنک می زنم ، گريه مي‌کنم. غذا مي‌پزم، گريه مي‌کنم. گزارش کار مي‌نويسم، گريه مي‌کنم. يعني مي‌خواهم بگويم يک حال گريه‌کنان فين‌فين‌کنان باليوودي‌اي دارم که بيا و ببين.
بعد همين من، يک ذره هم پشيمان نيستم. يک ذره هم حتي. يعني تمام صبح ام‌روز را دراز کشيدم توي تخت و همين‌جوري که سيل اشک روان بود از خودم پرسيدم پشيماني؟
 نبودم،‌ نيستم.

پنجشنبه, جولای ۱۵, ۲۰۱۰

اکران خصوصی


داشتم تو دلم همینجوری قدم می زدم که یکهو مثل اول هر فیلم فارسی خش دار و فیلم بزرگ وی اچ اس یکهو یه فردین بود یا ملک مطیعی یا بهروز نمی دونم و مهم هم نیس ، مهم فریادشه که یکهو پیچد تو بدنم که : بابا نامردا چند نفر به يک نفر
و صدايش محو شد..مثل آخر همه فیلمهایی که دوستشان داری

دوشنبه, جولای ۱۲, ۲۰۱۰

گذشته


دوست ندارم به گذشته برگردم تا چيزي را تغيير بدهم
 فقط مي خواهم برگردم تا محکم بزنم تو گوش خود احمقم بي شعورم

چهارشنبه, جون ۱۶, ۲۰۱۰

دل کندن


دل کندن همیشه سخته ، دل کندن از همه چیزها و همه آدمهایی که دوستشون داری  ، دل کندن گاهی از غصه ها هم سخته از زخم زبونهایی که دیگه بهشون عادت کردی ، از کلاسور نامه های غر و شکایت که هی میزاشتیشون رو هم ، از همه چیز
از ایران که اومدم یه کوله پشتی بیشتر نداشتم تو کوه و کمر تو اون بیابونهای مرز خودم بودم و خودم کفشم تو راه تو اون چهارده روز لعنتی پاره پوره شد شلوارم هم به سیم خاردارها و خارها و تیغهای راه هی گرفته بود و جرو واجر شد فقط مونده بود یه پیرهن جین طوسی رنگ که هنوز دارمش !
دیروز پری روزها که همه وسایلمو جمع کردم چیزی شد حدود دوازده کارتن هی گریه میکردم و جمعشون میکردم دلم براشون تنگ میشه میدونم برای کتابهام ، فیلمام برای سی دی هام به لباسها که رسیدم اون پیرهن طوسی را پیدا کردم با همون برمیگردم ایران
دلم برای کاکتوسهام هم تنگ میشه...
امروز خبر فوت عمه عزیزم داغونم کرده  کاش فقط چند روز دیگه خدا بهش مهلت می داد و من یه بار دیگه اون دستای نحیف و بیمارشو می بوسیدم  ، بابام گفت خسته بود راحت شد
دلم برای عمه ام هم تا ابد تنگ میشه .... 

یکشنبه, می ۲۳, ۲۰۱۰

اعتراف


تاریخچه اعتراف گیری در سرزمین ما برمیگردد به ماجرای پونز گذاشتن رو صندلی معلم و  این حرف که :
من که می دونم کی بود؛ می خوام خودش بلند شه بگه!

چهارشنبه, می ۱۹, ۲۰۱۰

این چی بود؟



امروز صبح که از خواب بلند شدم هنوز خوابالو بودم از آن چرتهای هی دم خواب و کلنجارها که هی میخوای دوباره بخوابی و نمیشه ! و بیشتر لولیدن و غلت زدنه بیشتر برای مبارزه با بیداری است و مقاومت برای قدم نگذاشتن در روز دیگری که نمی دانی چجوریس  و درگیری با خودت و زمان واینکه مثلا میخواهی روز نیاید که شاید نگذاری همینجور جاری شود این عمر لامذهب.
خودت را به خواب میزنی ولی خوابش بیشتر بیداریست در همین گیر و دار و تقلا بودم که خواب دیدم و باز می دانستم خوابه و چشم هایم را که باز کنم رفته است ، اما از بس این روزها خوابهایم آشفته است باز کردم که دوباره خوابی نبینم که نتوانم بفهممش  ، چشمهایم را که باز کردم دیدم دور تا دور اتاقم  نیزار هست و من وسط نی ها و بامبوها خوابیده ام  کمی آنور ترم قایق کوچکی بود آبی رنگ و من خوابیده ام اینجا و دارم هی این پتو رو می کشم رو سرم تا نسیم و بوی مرداب نخورد به صورتم و بخوابم ، چشم هایم را بستم دیدم نه خواب بوده و من در اتاقم هستم اما دوباره که باز کردم دیدم آره توی همون مرداب هستم .
نمی دونم چه بود خواب بود یا واقعیت یا آینده ای که برای یک لحظه دیدمش اگر خواب بود چطور خوابی بود که شکل بیداریست حتی بخشیش توی بیداریست و اگر نبود چرا خوابم عین بیداری است اما زیبایی‌هایش تا بیداری ادامه ندارند؟

سه‌شنبه, می ۱۸, ۲۰۱۰

! دزد

نه...من خوب نیستم!من اصلا خوب نیستم !
آره قبول دارم و اعتراف می کنم که من خیلی وقتا بدیهی ترین واقعیات رو هم منکر میشم.. من اگر بخوام زمین رو به زمان می چسبونم ، من گاهی اونقدر لج و حرص بعضی ها رو در می آورم که می فهمم الانه که بیان منو بکشند اصلا .
من گاهی میزنه به سرم و تموم روزم رو توی یه سکوت لجبازانه میگذرونم..
من گاهی میشم یه حباب حباب حبابی که هیچ کس نزدیکم نمیاد ، می دونم که آره بعضی وقتها هم میشم یه تکه سنگ سفت سفت که مثل بغض تو گلوی خودم یا دیگران گیر میکنه من بعضی وقتها نه شادم نه خوبم نه دلتنگم نه دلم گرفته...
من همیشه خوب نیستم مثل همه آدما ، من گاهی میزنه به سرم و تموم زندگیم رو توی یه حس غریب میگذرونم و الان هم دلم میخواد بمیرم..

قرار


 به این روزام که نگاه می کنم یاد کاوه گلستان می افتم که یکبار برام تعریف کرده بود  تو ژاپن یه معبدی هست  که اونو  هر بیست سال یکبار خرابش میکنن و دوباره همون جا یکی دیگه می سازن یه جور و یه شکل دیگه ....
بعد دوباره بیست سال یک شکل دیگه ....
 و این یعنی بی قراری در عین قرار ، نبودن در عین بودن ، اینو دوس دارم و دلم می خواست الان جلوی اون معبد نشسته بودم و می دیدمش این روزها خرابم ولی می دونم در بعد این خرابی هم باز خواهم بود حالا چه جوری اونو نمی دونم ...

دوشنبه, می ۱۰, ۲۰۱۰

خدا هم خدای قدیم ندیما


شک نکنید که همه چیز این دنیا عوض شده است... و این همه چیز حتا خدا را هم شامل است !
بله خدا هم عوض شده است و دیگر آن خدایی نیست که دوران کودکی و نوجوانی ما بود ، آن خدایی که می شناختیمش ، آن خدای خوش اخلاق و مهربان که جای پایش در همه اوقات و همه زندگی مان بود همونی که سایه اش یا پشت سرمان یا جلوتر از ما همیشه در شبهای خلوتمان حرکت می کرد .
آره این خدا یا عوض شده است و یا اینکه سرش جای دیگری و به کار دیگری گرم است .
اون قدیما خدا همون خدای مهربون دلش خیلی نازکتر بود یتیم شدن دختر بچه ها و پسر بچه های کوولو رو نمی توانست تحمل کند و دلش ریش می شد از دیدن این همه آدم کشی و اعدام و قتل و غارت ، حالا ولی این همه را می بیند و انگار نه انگار و مثل یک باد  از کنارشان میوزد و میرود....
اونقدر هم حتا یواش و بی سرو صدا می گذرد که نه صدایی شنیده می شود و نه خاکی هم بلد میشود...
نمی دونم شاید مثل خیلی از ماها که عادتمان شده دیدن آدمهای غرق به خون کف خیابون و اعدام و این حرفها  لابد  خدا هم اون بالا اینقدر از این چیز ها در این خاکسترسرای دیده که برایش از طلوع خورشید هم عادی تر شده است...
نه ولی مطمئنم اخلاق خدا هم عوض شده یادمه اون خدا قبلنا می گفت که زیبایی ها و مهربونی ها و دوستی را دوست دارد پس چرا دیگه الان یه کاری نمی کنه که ابرهای آسمانش اونقدر ببارند و ببارند تا این خاک ترک خورده زمین را خیس کنند...یعنی نمی دونه که بابا  خسته شدیم از بس این باد وحشی در کویر جولان داد و خاک خشک را در آسمان به رقص درآورد و زوزه اش موی تنمان را سیخ کند...
آره همه چیز و همه کس و همه جا عوض شده ....

دوشنبه, می ۳, ۲۰۱۰

آقا


سلام آقا
حالتان خوب هست ؟ چطورید چه می کنید ؟
اونورها همه چیز خوبه ؟
راستی دیشب یادتان افتادم یاد آن شب که توی آن کافه دیدمتان و بین آن همه شلوغی و دود و عطر قهوه و کاپوچینو فقط شما بودید که غم زده نشسته بودید توی آن چارچوب به دیوار نشسته و آنقدر غم داشتید که آدم می ترسید یه ذره دیگر نگاهتان کند اشکش سرازیر شود .
حالا الان بعد مدتها دوباره نگاهم به نگاه غم زده شما افتاد
راستی چرا اینقدر غمگین هستید ؟
اصلا لازم نیست بگویی من نگاهتان را می خوانم منم مثل شما می خندانم و گریانم در دلم .
آقا اصلا یه پیشنهاد بیا باهم کار کنیم بیا توی صورت مردم لبخند بزنیم و بگذار حرف چشم هامان فقط برای تنهایی خودمان بماند .
آقا دوستتان دارم
 آقای چاپلین ....

چهارشنبه, آوریل ۲۸, ۲۰۱۰

آخرشه


تا حالا فکر کردی آخرش چی میشه ؟
اون مذهبی ها میگن مسیح میاد و مهدی میاد و اینا ! بعضی ها هم میگن که یه بینگ بنگ درست حسابی میشه و تموم ! تو چی میگی میگی ؟
آخرش چی میشه واقعا ؟ اون آخری که آخر آخرشه و دیگه هیچی بعدش نیست ، اونی که بعضی ها از رو ترس اصلا بهش فکر هم نمی کنند ، اونی که کابوس خیلی هاست ، اونی که آخرش  نه کسی برنده هست  و نه کسی بازنده ، اونی که هرچی باشه آخرش  ویرانی هست و ویرانی .
شاید هم اون آخر از اون آخرای خوابیدنی نباشه و بیدار کننده باشه و مثل  سیلی ای که بی هوا به صورت میخوره و تو رو با همه وجودت تکون میده !
 همگی سر خود را اینور و آنور میکنند تا ببینند چه آفریده اند. آفریدن ویرانی، خلق خون و براه انداختن آن در هر کوچه و پس کوچه ای. در آخر چهره ها از یکدیگر فرار میکنند و با این حال همدیگر را نشانه میگیرند. چه آنها که شروع کردند و چه آنها که سکوت کردند مقصرند. مقصر؟ مقصر معنا ندارد. همگی با هم دست داشتیم. کسی مقصر نیست. این چیزی بوده که خود خواستیم. به اینجا رسیده ایم. کنار پیچی در تنگ جاده ای ایستاده ایم ! آره همین الان آخرشه آخر آخر به دوروبرت نگاه کن ....

سه‌شنبه, آوریل ۲۷, ۲۰۱۰

... زن ها


چارلز بوکوفسکي، تنها نويسنده‌اي نيست که بسياري از آثارش در ايران اجازه انتشار ندارد، اما چند رمان اين شاعر و نويسنده و فیلمنامه نویس  واقعاً خواندني است. رمان‌هايي که هم مخاطب عادي مي‌تواند از آن لذت ببرد و هم مخاطب خاص.
 مجموعه داستاني از چارلز بوکوفسکي به نامِ «موسيقي آبِ گرم» را  بهمن کيارستمي ترجمه کرده است و به گمانم شاید فقط همین یک اثر از او باشد که در ایران به چاپ رسیده است .
از این غول ادبیات من پُستخانه (۱۹۷۱) ، هزارپیشه (۱۹۷۵) ، زن‌ها (۱۹۷۸) ، ساندویچ ژامبون با نان چاودار (۱۹۸۲) ، هالیوود (۱۹۸۹) و پولپ (۱۹۹۴) را خوانده ام ، زن ها به گمانم از همه بهتر است ، نمی دانم چرا در ایران چارلز را بیشتر شاعر می شناسند شاید چون فقط تا بحال شعرهای او آنهم محدود به چاپ رسیده است در حالیکه او فیلمنامه نویس برجسته ای هم هست . به عنوان مثال فیلم ( Barfly ) ساخته بارت شرودر بر اساس فیلمنامه او بوده است ، بوکوفسکی نویسنده نبود، او فقط زندگی ای که میکرد را می نوشت. زندگی اش بی مثال و آنقدر شبیه یک داستان بود که هرکس آرزوی زندگی در آن را دارد.
ظاهرا بزرگمهر شرف‌الدين، «پست‌خانه» را ترجمه کرده، اما خوب چون می داند که انتشارش در ایران مساوی است با به مسلخ بردن ترجمه اش از قید انتشار آن گذشته است  مجتبا پورمحسن بخشی از کتاب زن ها را ترجمه کرده است که البته نمی دانم چرا آنرا زنان نامیده است اما ترجمه ترجمه خوبی هست با هم آنرا می خوانیم ...
پنجاه سالم بود و چهار سالي مي‌شد که با زني نخوابيده بودم. هيچ دوست‌‌دختري نداشتم. در خيابان که از کنارشان مي‌گذشتم يا هر جايي که مي‌ديدمشان، نگاهشان مي‌کردم؛ اما بدون اشتياق و با نوعي حس پوچي نگاهشان مي‌کردم. به طور مرتب جلق مي‌زدم اما فکر ارتباط با يک زن ـ حتا اگر غيرجنسي باشد ـ در پس ذهنم بود. يک دختر شش ساله داشتم که حرامزاده بود. با مادرش زندگي مي‌کرد و من هزينه‌ي حمايت از فرزند را مي‌پرداختم. سال‌ها قبل در سي و پنج سالگي ازدواج کرده‌ بودم. ازدواج ما دو سال و نيم دوام آورد. همسرم از من جدا شد. فقط يکبار عاشق شده‌ام. به‌خاطر اعتياد شديد به الکل مرد. موقع مرگش ۴۸ ساله بود و من ۳۸ سال سن داشتم. من ۱۲ سال از زنم جوانتر بودم. فکر مي‌کنم او حالا خيلي وقت است که مرده هرچند مطمئن نيستم. بعد از طلاق شش سال، کريسمس‌‌ها برايم نامه‌اي بلند مي‌نوشت و من هرگز جوابش را نمي‌دادم...

مطمئن نيستم اولين‌بار کي ليديا ونس را ديدم. حدود شش سال پيش بود و من تازه بعد از دوازده سال کار به عنوان متصدي اداره‌ي پست، کارم را ول کرده بودم و داشتم سعي مي‌کردم نويسنده شوم. وحشت‌زده بودم و بيش از هر زماني مشروب مي‌نوشيدم. سعي مي‌کردم اولين رمانم را بنويسم. هر شب موقع نوشتن يک پينت ويسکي و دو تا بسته‌ي شش تايي آبجو مي‌نوشيدم. هر شب تا کله‌ي سحر سيگار ارزان مي‌کشيدم، تايپ مي‌کردم، مي‌نوشيدم و از راديو، موسيقي کلاسيک گوش مي‌کردم. با خودم قرار گذاشته بودم که هر شب ده صفحه بنويسم. اما تا روز بعد نمي‌دانستم چند صفحه نوشته‌ام. صبح بيدار مي‌شدم، استفراغ مي‌کردم بعد مي‌رفتم اتاق جلويي روي نيمکت نگاه مي‌کردم که چند صفحه نوشته‌ام. هميشه از ده صفحه بيشتر مي‌نوشتم گاهي ۱۷، ۱۸ ، ۲۳ و ۲۵ صفحه، البته کار هر شب را بايد تر و تميز مي‌کردم و زوايدش را دور مي‌ريختم. نوشتن رمان اولم ۲۱ شب طول کشيد.
صاحب‌خانه‌هايم که پشت خانه‌ام زندگي مي‌کردند فکر مي‌کردند من ديوانه‌ام. صبح‌ها که از خواب بيدار مي‌شدم، يک پاکت بزرگ قهوه‌اي روي ايوان بود. محتوياتش جور واجور بود اما اکثراً توي پاکت سيب‌زميني، تربچه، پرتقال، پيازچه، کنسرو سوپ و پياز قرمز بود. هرشب تا ساعت ۴-۵ صبح آنها را با آبجو مي‌خوردم. پيرمرد ضعف شديد داشت و پيرزن هم همين‌طور و من دستهاي پيرزن را مي‌گرفتم و گهگاهي مي‌بوسيدمش. جلوي در هميشه يک بوس گنده به او مي‌دادم. به‌طرز وحشتناکي چروکيده بود، اما همين چين و چروک‌ها هم کمکش نمي‌کرد. او کاتوليک بود و وقتي صبح‌هاي يکشنبه کلاه صورتي‌اش را به سر مي‌کرد و به کليسا مي‌رفت جذاب به‌نظر مي‌رسيد.
فکر مي‌کنم ليديا ونس را در اولين شعر‌خواني‌ام ديدم. شعر‌خواني در کتابفروشي در دراوبريج در خيابان کن مور برگزار مي‌شد. باز هم وحشت‌زده بودم. بيش‌از حد وحشت‌زده. وارد که شدم فقط جا براي ايستادن وجود داشت. پيتر که اداره‌ي کتاب‌فروشي را برعهده داشت با يک دختر سياهپوست زندگي مي‌کرد، يک عالمه پول داشت. به من گفت: لعنتي، اگر هميشه مي‌توانستم اين آدم‌ها را دور هم جمع کنم به اندازه‌ي کافي پول داشتم که يکبار ديگر به هند سفر کنم! وارد شدم و آن‌ها شروع به کف زدن کردند.
سي دقيقه شعر خواندم و بعد چند دقيقه استراحت اعلام کردم. هنوز هشيار بودم و مي‌توانستم چشماني را که خارج از تاريکي به من چشم دوخته بودند، ببينم. چند نفر بالا آمدند و با من حرف زدند. بعد ليدياونس در سکوت کامل بالا آمد. پشت يک ميز نشسته بودم و داشتم آبجو مي‌نوشيدم. دو دستش را گذاشت روي لبه‌ي ميز و دولا شد و نگاهم کرد. موهايش قهوه‌اي و بلند بود، خيلي بلند. دماغش برجسته بود و چشمانش چپ بودند. اما او سرزندگي را در فضا منتشر مي‌کرد. هر چه باشد او آنجا بود. مي‌توانستم ارتعاشاتي را که بين ما در جريان بود، احساس کنم. بعضي از ارتعاشات رد مي‌شد و خوب نبود اما وجود داشت. او به من نگاه کرد و من به عقب برگشتم. ليدياونس يک ژاکت جير گاوچراني پوشيده بود که يک منگوله هم دور گردنش داشت.

سينه‌هايش، زيبا بود. به او گفتم: «‌دوست دارم منگوله را بکشم و ژاکتت را جر بدهم ـ مي‌توانيم همينجا شروع کنيم!» ليديا رفت. فايده‌اي نداشت. هيچوقت نمي‌دانم به خانم‌ها چه بگويم. اما او باسن داشت. وقتي داشت مي‌رفت باسن زيبايش را تماشا کردم. خشتک شلوار جين آبي‌اش چسبيده بود به باسنش و وقتي داشت مي‌رفت تماشايش مي‌کردم.
بخش دوم شعر خواني را تمام کردم و ليديا را از ياد بردم همان‌طور که زناني را که در پياده‌رو از کنارشان مي‌گذشتم فراموش مي‌کردم. پولم را گرفتم. چند تا دستمال و چند کاغذ امضا کردم و زدم بيرون و با ماشين به خانه برگشتم.
 هنوز داشتم هر شب روي رمان اولم کار مي‌کردم . هيچوقت قبل از ساعت ۱۸: ۶ عصر شروع به نوشتن نمي‌کردم. چون عادت داشتم در اداره‌ي پست ترمينال آنکس مشت بزنم. ساعت شش عصر که شد آنها رسيدند: پيتر و ليديا. در را باز کردم. پيتر گفت: «ببين هنري، چي برايت آورده‌ام!»
ليديا پريد روي ميز قهوه‌خوري. شلوار جين آبي‌اش تنگ‌تر از هميشه بود. موهاي بلند قهوه‌اي‌اش را از يک طرف به طرف ديگر تاب داد. او جنون‌آميز بود. حيرت‌انگيز بود. براي اولين‌بار به فکر امکان عشقبازي با او افتادم. شروع کرد از حفظ، شعر خواند، شعر خودش را . خيلي بد بود. پيتر سعي کرد ساکتش کند: «نه! نه!  در خانه‌ي هنري چيناسکي شعر قافيه‌دار نخوان!»
« بگذار ادامه دهد پيتر!»
مي‌خواستم لمبرش را تماشا کنم. روي ميز عسلي جا به جا مي‌شد و شلنگ تخته مي‌انداخت. بعد رقصيد. دستهايش را تاب داد. شعر وحشتناک بود و تن و ديوانگي او بد نبود.
ليديا پريد پايين.
«خوشت آمد هنري؟»
«چي؟»
«از شعر»
«به‌شدت»
ليديا آنجا ايستاد، کاغذهاي شعرش را گرفته بود دستش. پيتر به او چنگ زد: به او گفت: «بيا شاخ محبت را بکشيم.» «بيا، بيا گورمان را گم کنيم» ليديا هلش داد عقب. پيتر گفت: «خيلي خوب پس من مي‌روم»
ليديا گفت: «خب برو، من ماشين دارم. مي‌توانم خودم برگردم. پيتر رفت سمت در، ايستاد و برگشت: «خيلي خب چيناسکي! فراموش کن برايت چي آورده‌ام! «در را کوبيد به هم و رفت. ليديا روي نيمکتي نزديک در نشست. من تقريباً فاصله يک پايي او نشستم. نگاهش کردم. حيرت‌انگيز بود. ترسيدم. نزديکش شدم و موي بلندش را لمس کردم. موهايش، جادويي بود. دستم را کشيدم عقب پرسيدم: «‌واقعاً همه‌ي اين موها مال خودت است؟» مي‌دانستم که مال خودش است، گفت: «آره» دستم را گذاشتم زير چانه‌اش  و خيلي ناشيانه سعي کردم سرش را به طرف خودم برگردانم. در اين شرايط اعتماد به نفس نداشتم. آرام بوسيدمش.
ليديا بلند شد. «بايد بروم. بابت اين دقايق به پرستار بچه‌ام پول مي‌دهم.» گفتم: «ببين بمان. من پولش را مي‌دهم. فقط يک کم ديگر بمان.»
او گفت: «نه، نمي‌توانم. بايد بروم.»
به سمت در رفت. دنبالش رفتم. در را باز کرد و بعد برگشت. براي آخرين بار لمسش کردم. صورتش را بلند کرد و يک بوس کوچولو به من داد. بعد خودش را عقب کشيد و چند تا کاغذ تايپ شده داد دستم. در را بست. روي نيمکت نشستم، کاغذهايش توي دستم بود و به صداي استارت ماشينش گوش دادم.
شعرها به هم منگنه شده بود، همراه با اشکال پانتوميم و اسمش بود مال اوووووو. چند تا از شعرها را خواندم، شعرهاي جالبي بودند س ک سي و سرشار از طنز، اما بسيار بد نوشته شده بود. شعر درباره‌ي ليديا و سه خواهرش بود. هر چهار خواهر بسيار سرخوش و شجاع بودند و نسبت به هم س ک سي بودند. کاغذها را انداختم کنار و پينت ويسکي را باز کردم. بيرون تاريک بود و راديو بيشتر آهنگ‌هايي از موزارت و برازوبي پخش مي‌کرد.


Template by:
Free Blog Templates