۵۷

فردا صبح يادم بياور که زنده ام با تمام مسئوليت هاي شغلي يک موجود زنده لبخند هم نزن
یک لبخند تو کافی است تا تمام مسئوليتها با لنگه کفشم جايی زير تخت گم شوند
و من تنبل ترين مرد دنيا شوم
ميفهمي که چه ميگويم؟

نفس ، نفس

کاش سوت زدن بلد بودم
و جيبهای شلوارم کمی گشادتر بود و ایضا یقه تی شرت سبز او
و کسی بود که وقتی ميگويم :
Ive already told you i don have any tobacco
سرش را طوری که خيال کنی فهميده است، تکان تکان بدهد

طالع بینی چینی

در طالع من نوشته شده روزي ير جهان حکومت خواهم کرد و تاريخ دانان و پيشگويان را آتش ميزنم و زنها را به دو دسته "ميخوامش" و "نميخوامش" تقسيم ميکنم و دست آخر در تهران دور و بر هفت تير، پيکان قهوه‌ای گل زده ای من را زير ميکند
به اینجای طالع بینی ام که می رسم آخرين تصوراتم آدمهای پارادوکسيکالی هستند که ميتوانند توی ساعتهای خط خطی عصر جمعه،دست بزنند و مال هم شوند و از همه مهمتر اینکه وقتی خاکم ميکنند هنوز گردنم درد میگیرد و خون دماغم بند نيامده

سهراب سپهري ورژن ۲۰۰۸

هر کجا هستم، باشم به درک! من که بايد بروم! پنجره، فکر، هوا، عشق، زمين، مال خودت! من نمي دانم نان خشکي چه کم از مجري سيما دارد! تيپ را بايد زد! جور ديگر اما... کار را بايد جست. کار بايد خود پول. کار بايد کم و راحت باشد! فک و فاميل که هيچ... با همه مردم شهر پي کار بايد رفت! بهترين چيز اتاقي است که از دسته چک و پول پر است! پول را زير پل و مرکز شهر بايد جست! سيد خندان يه نفر

زندگی

معلم سرود راهنماييمون همیشه می نالید و می گفت آدم بايد ديوث باشه تا به يه جايی برسه ديشب که داشتم فیلم اتوبوس شب رو می دیدم تو تيتراژ فیلم  نوشته بود 
موسیقی متن : معلم سابق سرود ديوث

اتفاق

چه خبر شده؟
پسرهای مو بلند و دخترهای کچل ، گداهای الکی خوش و مايه دارهای فيلسوف ، تیپيکال های عجيب و غريب و عجيب و غريب های تیپيکال همه یا عاشق شده اند یا روشنفکر و یا فیلسوف ؟
همین دیروز جماعتی را دیدم که بحثهای فلسفی را با قرمه سبزی تلاوت می فرمودند و عشق را با با قالی پلو با ماهیچه اشتباه گرفته بودند و سیاست را عین لوبیا پلو داشتند می بلعیدند
تازه دیروز دختری را دیدم که مثل بلبل بیانیه سیاسی می خواند و حظ میکرد نه جدی چه خبر شده؟

تونل ها را شاید کنده اند

تونل ها را شايد کنده اند
برای اين که سر هر کدامشان فکر کنی آن يکی سرش چه جور جايی ميتواند باشد ، برای اينکه آخر هر کدام ساده لوحی ات را بخارانی ببينی فقط جاده کمی سر بالايی تر شده ، تونل ها را شايد کنده اند، برای اينکه توی يکيشان فکر کنی نور بالای اتوبوس روبرو همان روز بيرون تونل است .
برای اينکه امتحان کنی ببينی وقت داری ساده لوحيت را بخارانی يا نه ببينی جاده چقدر سربالايی شده .
تونل ها را کنده اند برای همين چيزها شايد

ققنوس

جدیدنا دوست قدیمی ای را کشف کرده ام که چيزی شبيه ققنوس است.ميتواند 500 سال پشت سر هم درباره پيش پا افتاده ترين مساله ممکن حرف بزند و وقتی فکر ميکنی همه چيز تمام شده مساله پيش پا افتاده تری پيدا کند.

خود خودم

عصرها جلو تو فیلمهای ژیژک و سیمون دوبوار ميبينم و فرهيخته بازی در می آورم و هی جزوه نوشتهای دوران دانشکده سینما رو رو برات بلغور می کنم اما شبها تو میری می خوابی و من پسته های توی آجيل را جدا ميکنم و فيلمهای بکش بکش ميبينم.! احساس می کنم دارم پوست می اندازم .
پی نوشت : ندارد ! نه یعنی یادم رفت

آخرین کلام

خسته ام
خسته از آدمهايی که تند راه ميروند طوری که فکر ميکنی هنوز هم چيزی وجود دارد که ارزش زندگی کردن داشته باشد
خسته و خواب آلود که من مدتهاست که يا خوابم يا خواب‌آلود
من مدتهاست که همه زندگی را با خون های لخته شده بالا می آورم
من دیگر خسته شدم از صبح دوتا ظهر یکی شب سه تا
خسته شدم از صدای ترق ترق شکستن قرصها
خسته شدم از بوی الکل و نای صبحگاهی ساولون بیمارستان
خسته از نگاههای مهربان و چشم به راه مرگم که کلاه های نقاب دار تهوع آورشان حفاظی است برای کرم خيار خانگی که از ديشب به خودشان ماليده اند ، اینها را که می بینم سرطانی می شوم از عقده و چروک و کلاه های نقاب دار تهوع آورشان و اینرا دليلی نمیدانم بر اعتقادشان به اين که خورشيد هم مثل من هيز است
اما دیگر بس است ! می خواهم هر چه محلول در آب آمونیاک هست را بمکم تا لخته های مغزم خوب رشد کند
و حسادتم گل می کند تا ته مانده نور بالا سری ها را بگیرم و ته مانده اش را به کوچکتر ها ميدهم ، اصلا هم دیگر غمم نیست که نه برگ شفابخش دارم نه گرده های سمی
که دلخوشم که هرچه هست من هستم
هستم ولی همیشه بزرگترین آرزوی لم یلد و لم یولد بودن بوده و هست
و اگر نباشم هم باز غمم نیست
عزیز اصلا نگران نباش من اگر نباشم هم شبها زنده ميشويم و دنبال پاهايی ميگردم تا بکشيم و با خود به دنيای مردگان ببرم
آنوقت آنقدر عادی می شوم تا هيچ موجود زنده ای پيدا نشود تا از من بترسد
عزیز نامه نویس ! آخرین نامه ات را هم خواندم ، اصلا نگران نباش قول می دهم شبها زنده شوم و پاهای تو را بکشم وتو را به دنيای خودم ببرم ،نترس نترس دیگر احتیاجی به کورتون نیست نترس اصلا شايد حتی درد هم نداشته باشد.
وای که من چقدر عجول بودم حتا در این چند سال زندگی ام ! هیچ وقت عادی عادی نبودم به اینجا به آخر خط که می رسم به کرگدن ها حسودی میکنم به آن خط تقارن همیشگی جلوی چشمهایشان
خدا نگهدار

اکباتان

برای منی که به خنده های هيستريک و بسته شدن دستام به چار طرف تخت بیارستان معتاد شدم چه نسخه ای میپيچی دختر؟
پی نوشت یک :
با شرمی که مانع گفتگوی مستقيم ميشود،ميفرمايد:تفکرات آن بشر دوست داشتنی سابق ذهن خسته و پيچ در پيچ من را با ملايمت نوازش می کند
پی نوشت دو :
یه چیزی تو مایه های ای ول بابا

توفیق اجباری

فردریک خاموخ خوشابو ،برنده خوش شانس عتبات عالیات ... برو کربلا حالشو ببر این دیگه آخر توفیق اجباریه
پی نوشت : البته شاید هم با توجه به وضع فعلی عراق چیز دیگه ای باشه یه چیزی تو مایه های گوشت دم توپ

بچه ها مواظب باشید

دنيا وبلاگ سکسی بزرگی است که هيچوقت بروز نمیشه و قبل از اينکه اين را بفهمی تمام کليک هايت را خرجش کرده ای و غرق شده ای. سوخت و سوز هم بارها گفته ام که ندارد... پس بچه ها مواظب باشید