مثل آئینه

از قاب عکس روی دیوار بگیر
تا یقه ی این پیراهن که چسبیده است به گلویم
می توانستند جای ما نفس بکشند
و جای خودشان نفس بکشند
جای این که خودشان باشند

می توانستم همین قلم مو باشم
که مدام سرش را پایین می اندازد
و قرمز بالا می آورد
بهتر که می دانی
قرمز به کجای نقاشی ات می آید
به نقاشی کجایت نمی آید

می توانستی قاب عکسی باشی به دیوار
چشم دوخته به دگمه های پیراهنم
که تا بیخ گلویم را خورده اند
می توانستی جای این درخت باشی
که توی عکس ، هر جایی
از اندام صخره های الوند بالغ شده
و پیراهنی که باد
با تمام حرفها چسبانده است به صورتش

توی این اتاق
می توانستیم دو تا باشیم
مثل آینه ای که افتاده است توی خودش
مثل آینه ای که افتاده ایم توی خودش
توی بیرونش

جنگل جای ساده ای است

من یاغی و توی ملودرام را هم کتاب خراب کرد
تو را عشوه گری های گاو ماده ، هزار و نهصد و خورده اي عمو جرج از راه به در کرد
من را جو جنگل دوستي رحماندوست گرفت
----
من و تو فرق زيادي نداريم نفس جفتمان بالا مي آيد براي يکي دو تا دريا آن طرف تر ادامه تنبلي دادن
هه
---
من و تو را کتاب خراب نکرد
تو را جو کتابخانه گنده تان گرفت
من را قيمتهاي سه رقمي کتابهاي کيوسک روزنامه فروشي از راه به در کرد
---
من و تو فرقهاي زيادي داريم
تو مدتي طول ميکشد بفهمي پسرهاي زردمبوي اینجا هم همان ... هستند که تو ایران بودند
اما من همون ماه اول فهمیدم هر کجای این آسمان آبی بروی دختراش همانی رو دارند که اون دختر خوله که خونشون ته کوچه مقصود بیک بود ، داشت
---
ولي من سه سوت ميفهمم جنگل جاي ساده اي است
صبح به صبح هم همه لغت های سخت پروژه هامو با دو تا هويج می برم پیش خرگوش پارک دم خونم که هر روز میاد با صدای بلند نرمش شکم می کنه تا برام حل کنه
پشت بندش هم با همه زیرکیش باز از روباه جاکش گول میخوره
می دونی چیه ماجرای من و تو خیلی گنگه اصلا بايد رفت پيش جغد دانا تا همه چيز را حل کند

هویج بستنی


دقیقا ده سال پیش که من دانشجوی دانشگاه هنر بودم و کسی هم به دلایلی کامل مشخص تحویلم نمی گرفت وبهم می گفتند آنتن ، یکروز سرد زمستانی من در ایستگاه اتوبوس خیابان طالقانی با موجودی آشنا شدم که سالها زندگی ام را تحت تاثیر قرار داد
بعدها آن موجود راهش از من جدا شد و رفت ژاپن ، ازدواج کرد و هر از گاهی از این و آن می شنیدم که آره آنجا دارد نقاشی می خواند .... آره استاد شده برای خودش ..... شنیدیم که گالری زده در توکیو .... راستی شنیدی فلانی بچه دار شده ؟ ..... و من همیشه بدون هیچ دلیل خاصی مشتاق بودم زندگی اش را دنبال کنم
حتما برای شما هم پیش آمده که کسی که روزگاری همه فکر و حواستان را گرفته دورادور و بدون حتا هیچ علاقه مجددی بهش زندگی اش را دنبال کنید ؟
حالا ده سال از آن روزها می گذرد و تنها چیزی که از اوبرایم باقی مانده تصویری مه آلود از قدم زدنهای طولانی از دانشکده سینما تئاتر تا میدان ولی عصر و یا میدان توحید است
این روزها از بس که آدمها زنگ میزنند و اطلاعات می خواهند و برایشان فک زدم که ویزا چطوری میشه گرفت ؟ شرایط پناهندگی چیه ؟ یه نفر هست تو یونان دارند دیپورتش می کنند میتونی کاری کنی ؟ این سایت بالا نمی آد چه کنیم ؟ اگه بخوایم فلان جا دانشجو بشیم چکار باید بکنیم ...دیگر از صدای زنگ موبایل یا بقول اینها سل فون ذوق نمی کنم .
تو یک روز کاری سخت و یک جلسه خیلی مهم بین وقت نیم ساعته تنفس یا پازه اینها وقتی که داری هول هولکی چای داغ کیسه ای رو هی تکون میدی تا آب نسبتا جوش رنگ بگیره و هی فوتش می کنی که زود سرد بشه ،دستات پر کاغذ و یادداشتهای جلسه است و وقتی که تو مغزت هزار طرح و حرف و دفاع و پروپوزال داره موج میخوره یکهو باز موبایلت زنگ می خوره و با بی میلی دکمه معروف سبز رنگ را فشار می دهم
و می بینم ای وای خودش هست
همان صدای آشنای ده سال پیش
اینقدر هول میشوم که اصلا نمی پرسم چطور منرا پیدا کرده
انگار که خود خود محبت از لابه لای امواج تلفن دارد می خورد به صورتم
حس خوبی هست وقتی می پرسد چه می کنی ؟ دوستان نزدیکت کی هستند

و من تند تند برایش از دوستانم میگویم و یکی یکی دقیق شرحشان میدهم
و وقتی میگوید حدس میزنم که دیگر آنقدر سرت شلوغ شده است که کمتر دلتنگی

عمق توجه اش را می فهمم و حرفش را تایید میکنم و در جوابش میگویم که
بعضی حس ها زمان و مکان نمی شناسند و دلتنگی برای کسانی که دوستشان داری فراتر از این حرفهاست

یادش می آورم که آن روزها چقدر منتظر تمام شدن کلاس بودم تا برویم قدم بزنیم و برسیم به خانه هایمان و سر هر آبمیوه فروشی باز بپرسیم با هویج بستی چطوری ؟
و روزهایی که نمی آمد کلاس چقدر دلتنگش می شدم
تازگیها بدجوری روی انواع مهربانی ها حساس شده ام بس که این مدت مهربانی های هدف دار دیده ام از آدمها و توی ذوقم خورده

عبور

از دو دسته آدمها (مثلا در فیلد آموزش و ورک شاپ ) حالم به هم میخوره یکی اونهایی که وقتی ازشون یک سوالی میپرسی، اونقدر قضیه رو مشکل جلوه میدهند و گیجت میکنند که حس میکنی باید این روش رو کنار بگذاری و از پسش بر نمیای و خلاصه دیگه بلند بشی بزنی بیرون و تموم دسته دوم ، اونهایی که در تعریف از کارهاشون اغراق درونی (احساس اتم شکافتن و گاها فیل هوا کردن و یا قسمتی از اندام غول رو شکستن ) دارند!
+یه قاعده و ضرب المثل کلیدی : همیشه از هر چی بدت میاد سرت میاد !
امروز رهبران این دو دسته خوردند به پست من :
اولی در هنگام رتق و فت کارهای افغانستانم
دومی در دفاع از پروژه ام و اینکه از بد روزگار نماینده یه ان.جی . او یی اونجا بود که احساس میکرد که اگر نبود الان زمین منهدم شده بود و ....
+اما اعتراف :
من از آن دسته آدمهایی هستم که اگر پایش بیفتد، مثل گوسفند سرم را می اندازم پایین و بی توجه به آدمها و نظراتشان از روی مغزشان رد می شوم ، و کله شان را انزمان درست عین خطوط نا پیوسته عابر پیاده می بینم .
+ادامه :
در دیدار رهبر دسته اول در دفتر ایساف اون هی می گفت امروز اینقدر مردن دیروز اونقدر
خطر ناکه نه نه نه نمیشه
اصلا مرزهای بین شهرها بستس
و من بعد تماشایش گفتم : اوکی مستر ! سی یو تومارو و فردا قراره برم اجازمو بگیرم !
اما رهبر دومی : من هی دارم از فواید بهداشت فردی تنظیم خانواده می گم این رهبر مونث که متاسفانه به عنوان حامی من هم درپروژه هست هی میگه لایه اوزون ! من میگم بله آقای رئیس ، تنظیم خانواده امروز نیاز اصلی کشورهای آسیانه میانه است دوباره بلند میشه میگه بله نگاه کنید اصلا میدونید این همه زباله اتمی چی میشن ؟ من خودم رفتم با قایق جلوی این کشتی ها ایستادم .......
اینجا بود که دوباره حس عبور در من زنده شد آنهم به سنگین ترین کفشم و سریعترین سرعت ....

این دیگه چه وضعشه؟

گردنم کج شده ! هم کج می بینم و هم کج می نویسم
اینرا که گفتم صرفا اطلاع رسانی بود ، اما آخه این چه وضع دنیایی است که برای من توی خوابهایم راه انداختی ؟ این دیگه کاملا سئوالی است ! هان این چه وضعیه ؟
آنوقت توقع داری من نشوم يک علامت تعجب به گندگی ...... مثلا به گندگی همین سقف اتاقت
همه جا پر شده از آدمهايی که قبل ازمن به دنيا آمده اند،با من زندگی کرده اند و قبل ازمن مرده اند
اسم همه کوچه ها شده شهيد سی سی! و سردار فی فی !
اسم اون مدرسه دخترونه ته کوچه رو هم گذاشتند دبیرستان دخترانه بی بی پی پی
تعجب ميکنم از اين همه گربه نره و ژپتو انگار نه انگار که پينوکيو نخ ندارد و بيشتر از الکسی نموف پشتک ميزند
آخر هم فرار ميکنم پيشت، زل ميزنم به سقف اتاقت و میپرسم : آن علامت تعجب روی سقف اتاقت را کی آن طور کج کشيده؟

تو استاپ ترنین

وقتی یک روز صبح که از خواب بیدار میشوی و روزت را با فرانک سیناترا شروع می کنی
ایف یو گو اوی
از آی نو یو ویل
یو ماست تل د ورد
تو استاپ ترنین
تو استاپ ترنین
وبازبه اینجاش که میرسه تو با خودت هزار بارتکرار کنی تو استاپ ترنین و هی خشک شوی، یخ بزنی، بغض کنی و دوباره تکرارش کنی آن وقت است که دیگرتا خود شب/ نه خوراک خوشمزه ای که دوست داری/ نه هم صحبتی و درد دل سیر بعد از مدتها با یه دوست چتی مهربان ندیده/ نه دیدن یک پرستار زیبا/ نه فیلم های جدیدت/ نه چت با یک دیکتاتور/نه صحبت با عزیزت /هیچ کدام تاثیری روی دلتنگی ات نمی گذارند:انگار این بغض لعنتی باید حتما بترکد تا آرام شوی
این روزها دلم فقط نبودن می خواهد
بی دلیل

قطب شمال و تولد تو

امروز تولد بوده است
من مطمئنم اون بالا بالاها سی و چند سال پیش امروز زنگ تفریح خدا بوده
زنگ تفريح خدا انتخاب آدم بعدی از لای اون گوله های گلی هست که اون گوشه جبرئیل درست کرده و یه فرشته دیگه هم عین نانوایی سنگکی هی خودشو تکون میده و با یه چوبی و یا یه چیز دیگه می اندازه تویکی از قطبهای دنیا
حالا کدوم قطب اون دیگه به ساده یا خشخاشی بودنش ربط داره
بماند که قطب شمال و جنوب دیگه معنا نداره
شما که نمیدونید من تازگی ها اونجا بودم دیگه گذشت اون روزها
قطب شمال الان نه پنگوئن دارد نه خرس قطبی
و قطب جنوب هم پر است از مستند سازهای علاف که از هم فيلم ميگيرند
سی و چند سال و هشت نه ماه پیش همچین شبی بارون می اومده
روزهای بارانی هم که خدا گيج گیجه ويادش میره که کی رفت زير کدام چتر
همین شد که امشب شد، تولد تو
اما خیلی اونورتر قطب شمال امشب من قطب شمال جدیدی رو توی اتاق جديدم، به يک فاصله از تخت و در و پنجره که آن را دور از چشم آموندسن يک بار وقتی کف اتاق دراز شده بودم کشف کردمش
قرار ما هم زير چتر تو توی قطب شمال من
کنار بيلبورد کوکا کولا

چرخش

من واقعا به شعور این راننده تاکسی ها شک می کنم
اگر شعورشان ميرسيد کرايه صندلی پشتشان را 4 برابر ميکردند تا من نروم تلپ شوم آن پشت
زل بزنم به ماشينهايی که خيابان را برعکس ما می آيند بالا
و دوزاريم بيافتد که چقدر غمگينند آدمهای توی ماشينهای گنده و تنها

کاری به کار عشق ندارم

نه
کاری به کار عشق ندارم
من هیچ چیز و هیچ کسی رادیگردر این زمانه دوست ندارم
انگاراین روزگار چشم ندارد من و تو رایک روزخوشحال و بی ملال ببیند
زیراهر چیز و هرکسی را
حتی اگر که یک نخ سیگاریا زهرمار باشد
از تو دریغ می کند
پس من با همه وجودم
خود را زدم به مردن
تا روزگار، دیگرکاری به من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
ناگفته می گذارم
تا روزگار دیگر
گفتم که
کاری به کار عشق ندارم

فریب و لذت

دخترها را -همه دخترها را -بايد در نوزده سالگي -و نه زودتر و ديرتر -فريب داد
و جهاني ساخت از مادرهاي تنهاي بيست و پنج ساله
بعد نشست سر فرصت معني لذت را توي تمام فرهنگ لغت ها با ذغال سیاه كرد


پ.ن: و دنيايی ساخت که حتی از مال استاد هاکسلی نحيف هم قشنگ تر باشد

کلاسور جلد کرده بنفش

خواب ديدم 75سال گذشته و من هنوز هستم
اون دختره هم که هر روز می دیدمش با ناز و اطوار می رفت دبیرستان دخترونه ته خیابون یخچال هم هنوز زنده اس
جالب اینکه هنوز اون لباسهارو می پوشه و هنوزم کلاسورش تو بغلشه
بعد تو خواب می گفتم نه بابا خوابی این جعلیه
انگار دختر و پسرهاي هر نسل را جايي ديگر براي هم ساخته اند و ول كرده اند توي اين دنيا، گفته اند مثلا از متولدين فلان تا فلان اینجا مال شما و بالعکس !
آنقدر هم كامل اين كار را كرده اند كه نگو
و یکهوتو همون خواب لعنتی دوباره خون دماغ شدم و سرم و گردنم درد گرفت از خواب پریدم و با خودم فکر کردم اين پرستاره است كه باعث میشه هر دو سه هفته یکبار گردنم عود کنه و من را آن طرفها میکشونه يا عشق به زندگی و اين مزخرفات
یا نه واقعا این مریضی بی دردمون من باعث این فکراس
...
كاغذ را كه داد دستم،ديدم 75 سال قبل كسي هول هولكي نوشته: تونل ها را شايد کنده اند برای اين که سر هر کدامشان فکر کنی آن يکی سرش چه جور جايی ميتواند باشد
و بعد آخرش این جمله خط خورده که تونل ها را كنده اند براي خلوت من و تو لای لونه های خفاش
...
بيدار كردنم با آن زنگ مسخره اي كه گذاشته روي گوشي بس نيست تازه جيغ هم ميزند كه دستور جلسه عصر را گذاشته زير آهن رباي ساعت روي در يخچال
َخر!

بی قیدی

ديشب پدربزرگ فقيدم آمده با هزار جور ادا اطوار حاليم کند که: تو بی قيد شده ای؟
تو به قبر من خنديده ای که بی قيد شده ای
تويی که هنوز میترسی از هر رابطه فکری و جنسی و شغلی و عاطفی با اينهايی که آينده شان را نميتوانند با دقت بيشتر از یک مگا پیکسل ببينند
از خواب بلند شدم و دیدم وای آقاجون چقدر راست می گفت و راستی چقدر بی قيد شده ام
منی که با صف مدادهای تراشيده توی جامدادی ام هم نميفهميدم چکار باید کنم ؟



پی نوشت کاملا عصبی :
اين دنیا واقعا خودش یک فیس بوک و اورکات فيلتر نشده است ها ! امروز تو وسط یک شهرچند میلیونی که برای نیم ساعت فقط قرار بود توش باشم من یکهو سيگار به دست و هپل و بوگندو سينه به سينه می چسبم به کسی که من همیشه ازش متنفر بودم ، شاگرد اول کلاس اول دبیرستانمون البته با تیپی مرتب و موهای شانه شده و پالتوی خاکستری و خانمی به مراتب خوش تیپ تر و خوشگلتر از پسره
هیچی خلاصه مجبوری برای اولین بار بهش سلام کردم و مابقی اش هم از این دروغهای رایج ایرانی : کجا بودی این مدت ؟ میدونی چند وقته همدیگرو ندیدم ؟ وای که چه روزگاری بود ؟ چقدر خوشحال شدم اینجا دیدمت واز این حرفها
هیچی دیگه طرف که رفت من عین برق گرفته ها نشستم و فکر کردم که انگار که این دنیا هم می خواهد به من بفهماند که چقدر بی قيد شده ام و البته اينکه لای اين همه در و داف اگر بخواهم هم معجزه ميکنم به اين خوش تیپی و البته مذکری !

تی تی

میخواستم لجشو در بیارم برای همین زبانم را مثل چوب پنبه کردم توي لوله تفنگي که گذاشته بود توي دهنم و می گفت صدات در نیاد
روح مادر بزرگ نشسته بود لب ديوار کاخ دادگستری تا با هم برويم جايي توي دادگاه غیر علنی پيدا کنيم
بعدا بهم گفت وقتی که آن پاتروله آمد وآوردنت ، نشناختمت اول
از پشت گوشی گفتم: چادر که میپوشی قد بلندتر به نظر ميرسی

توهم

John Nash بزرگ، اين اواخر چيزي گم نکرده‌اي؟
تازگيها سر و کله آدمهايي اين دور و بر پيدا شده که شباهت عجيبي به توهمات تو دارند
دخترهايي که از تمام مردانگی، شانه ای پت و پهن کارشان را راه می اندازد
و مادرهايشان که گویا سرطان شانه بينشان اپيدمي شده

تابو

قبلنا دانشگاه و حالا هم این ورک شاپهای هر از گاهی همیشه همه تابوهای ذهنی منو میشکونه آخر به چه زبانی بگویم
دخترهای رديف جلويی شما را به هر چه میپرستيد کمرتان را با آن ناخن های کجتان،خرش خرش نخارانيد
شلوارهای گشادتان را دو دستی با تمام وجود بالا نکشيد
توی کانتین مظلومانه چایی و قهوه ننوشید
با استادها کل کل نکنيد
آخه چرا سعی ميکنيد تنها تصوير قشنگ توی کله من را خط خطی کنيد؟

دنیای غریب

گلی خانم را کسی نفهميد يک روز داشت روزنامه ورق ميزد که عاشق عکس بازاری تازه مرحومی شد و فردايش مرد
آگهی ترحيمش را که دايی داد روزنامه، افتاد زير آگهی تشکر پسر طرف از تشريف فرمايی کسبه محل

نگاه

اینجوری نمیشه
بايد بروم کتابخانه حسینیه ارشاد که پشت کنکورم را تويش وول ميخوردم ببينم نسل اين آدمهايی که تا نگاهشان ميکردم نگاهشان را ميدزدند ورافتاده يا نه بروم پشت ساختمان ببينم اين دو تا بچه به هم زدنديا هنوز پاهايشان را توی آفتاب دراز ميکنند و برای فردای کنکور سال بعدشان نقشه ميکشند ، آره اینجوری نمیشه من باید تکلیف خودمو با این نگاههای مثلا غیر ارادی و بی خیال معلوم کنم
پی نوشت :
علی طاهری بچه ضرابخونه و سارا قبادی بچه شهرک غرب فاز دو شما آخر جايی قبول شدید؟

گالیور جدید شهر

ساعت نه شب ، میدان ونک به سمت لویزان ، من بودم و همه چی ، پشت ترافیک جهان کودک مانده بودم و اتوبانهاي زير پايم از ترس جم نمی خوردند .
اونروزها نمی دانستم اين صرفا ترس از برگهاي جريمه است که هر صبح ميليونها کمربند را روي ميليونها لباس سر ميدهد و توي ميليونها جايشان قفل ميکند ، یا اینکه سلامتی حرف اول را می زند ؟ اما آن شب فهمیدم کمربند ها همیشه باید سر بخورند سر جایشان و باز و بسته بودنش مهم نیست و اصلا هم نباید نگران جریمه بود : تو جلوتو نگاه کن و برو و ادامه بده .... من ادامه می دادم و رادیو پیام گوش می دادم و از مه صبحگاهی فردا با خبر می شدم و لبخند می زدم به راننده هاي توي ترافيک مسير غرب به شرق همت . و به تابلو روبرویم که نگاه میکردم می فهمیدم که صبحانه هنوز مهمترين وعده غذايي است .
بعد وارد اتوبان بابایی شدم و من گاليور جديد شهر شدم !
امروز از ته ته دره پنج شیر به ضربدر روي دستم نگاه می کنم
پی نوشت :
ضربدر روی دستم براي اين است که جايي بنويسم:
آدمها را بايد نگاه کرد
ترجيحا از بالا

دایره درک من

من خیلی بی احساسم ، من دایره درکم خیلی کوچک شده ، من زندان بودم ، من زندان را درک می کنم اما الان نه ميتوانم زندانيهاي بدهکاري که دخترهای نازک پشت کنکور دارند را درک کنم و نه دخترهای تا حالا دانشجو و های لايت شده شان را و نه طلبکارانشان را ، من دایره درکم خیلی کوچک شده ! من اصلا نمی توانم میهمانی های شب نشسنی شبهای مرخصی آقای دال را درک کنم و حتا آنقدر شعورم پائین آمده است که نمیتوانم حال اسفناک او را وقتی از مرخصی های دائمی پنج شنبه و جمعه از خانه اش به زندان می رود را درک کنم ،دارم با خودم به این نتیجه می رسم که من خیلی بی احساسم ، من دایره درکم خیلی کوچک شده ، من زندان بودم ، من زندان را درک می کنم اما الان نه ميتوانم ....
پ ن : تشابه وقايع و اسمها، به جان جفت چشام و گوشام ، صرفا اتفاقي است من نه چیزی دیده ام نه چیزی شنیده ام