وداع آذر

اتفاقاتی درمن دارد می افتد ، اتفاقاتی چون مرگ یا زندگی .
پس بقول مرتضی آوینی همیشه دوست و همیشه استادم پرستویی که مقصد را در "کوچ" می بیند از ویرانی لانه اش نمی ترسد !
امروز فیس بوک را تعطیل و متروک کردم و حالا هم اینجا !
مخلص کلام اینکه این زندگی و این دنیا دیگر برایم رمقی نگذاشته و دلم شدیدا هوس " کوچ " کرده و دیگر حوصله‌ی اینجا را ندارم ، حوصله‌ی سیاست و تنش و هزار و یک چیز دیگر را هم ایضا ندارم. حالا میخواهید حساب کنید کم آوردم ، باختم ، بریدم و یا اسمش را هرچه می‌خواهید بگذارید اما دوست دارم چندماهی که این چند ماه دست کم میتواند تا اسفند ۸۸  باشد اینجا نیایم دیگر و خدا را چه دیدید شاید پست بعدی را از خانه ای گرم و نرم و دوست داشتنی در قلهک برایتان پابلیش کردم
همین

شام آخر

واپسین یاد نگاهام واپسین یاد نگاهات آخرین شام چشامه
فکر فردایی نداشتن رو زمین جایی نداشتن بی تو هیچ پایی نداشتن سخترین فصل کتابه
مرگ من رویای امروز تعبیری تو خواب دیروز دیدنت امید هر روز بهترین گام صدامه
شادی فردا نبودن فارغ از غم تو بودن بی توبودن و نبودن شعر ترین اوج چشاته
شام آخر آخرین شام واپسین یاد نگاهام واپسین یاد نگاهات آخرین شام چشامه

چشمهایت

چشمهایم هنوز جنگ زده دلش هست و چادر زده در ‌ ویرانه‌های خاطرات و یا شاید ویرانه‌های به‌جامانده از من.
دیگر چه فرقی می کند که جهاد سازندگی نیست و یا کمیته امداد بی توجه است ؟
دیگر حتی برایم مهم نیست که آبادی من چند جفت دست برای ساختن میخواهد.
مهم این است که من خراب شدم و بی‌رحم آنقدر بی رحم که نفسهای تو بالا نمی آمد و این من بودم که آهسته و آهسته کشاندمت به این‌جا.
پاهایت که خسته بود و کاری نمی توانست بکند اما چشمهایت هنوز می دید و همین شد که گفتم باید کاری کرد و تنها کاری که توانستم بکنم این بود که چشمانت را بستم .
و حالا دروازه‌های روحت که باز شد هیچ نمی بینی جز من و البته خود من! گفتم و گفتی و گفتیم، بر هیچ‌های زیباتر از ما دل بستیم. آهسته رفتم کنار تا آبادیِ ویرانه‌ام را هم کمی فرصت تنفس باشد.دیده و ندیده نی‌نی چشمات ترسید.

ته دیگ جای چه کسی را تنگ کرده ؟

بعضي وقتها ، بعضي آدمها تصميم مي گيرند يك سوزن بردارند و بزنند به دمل هاي چركين . طبيعي است كه اين كار خوب نیست و بعضی های دیگر را عصباني می كند و باز هم طبيعي است كه بعضي ها از چرك و كثافتي كه از داخل دمل ها بيرون مي زند حالشان به هم بخورد .
حالا حكايت ، حکایت همین ته دیگ قهوه ای و برشته ماست ! ته دیگ نه جدی است نه سیاسی است نه اصلا هیچ چیز دیگر ته دیگ شاید حتا دل نوشته هم نباشد ته دیگ خط خطی های یک ذهن بیمار ودردمند است
همه اینها را را گفتم تا که ببینم این ته دیگ جای چه کسی را مگر تنگ کرده بود که برداشتند هکش کردند همه پستهایش را پاک کردند و طراحی و سرور و همه چیزش را بهم ریختند و بعدش نامه فرستادند که همینه ؟!
متاسفانه ظاهرا این فرنگ و خصلت ماهاست و حرف آخر اینکه کاش این حسادتها هرگز نبود
متاسفانه باید بپذیریم خیلی از ماها بيشتر از آنكه بتوانند بخوانند وبنويسند و كار كنند و حرف بزنند دوست دارند جار و جنجال راه بياندازند و خرابکاری کنند ، دوست دارند خودشان را دانايكل بدانند و يا مثلا يك مشت جوان از همه جا بي خبر را دور خودشان جمع كنند و سركارشان بگذارند و دلشان را هم خوش كنند كه چندتايي نوچه دارند
اما هرچه که هست ته دیگ خوب مي داند كه بايد از چه بنويسد ، شخصيتهايش را در چه موقعيتي قرار بدهد و اهل ادا درآوردن و نقش بازي كردن هم نيست و شعور خواننده خودمانی و دوست داشتنی اش را هم دست كم نمي گيرد
ته دیگ این است ! هک کنندگان نامحترم بدانید ، بهر حال ته دیگ باز هم خواهد بود و باز هم صدای قاشق زدن به ته دیگ به گوش خواهد رسید

مرد گریه نمی کند


خسته ام
از همه چیز و همه کس خسته ام و آنقدر دلم تنهایی میخواهد که آرزوی بیزاری دارم
خسته ام از اینکه هر کس را می بینم می گوید لاغر شده ای
چرا دروغ می گویید
به لباسهای گشاد شده ام نگاه نکنید
هی می گویید پوست و استخوان
کی گفته ؟
از من مردی ۸۰ کیلویی به جا مانده است
که هی توی خیابانها و سفرها گم می شود
فقط باید نصیحتش کنم
مردها که گریه نمی کنند

از اون پستهای مخاطب خاص دار

دلت را بکن صندوقچه‌ی دفاعیاتت!
آدم اگر صندوقچه‌ی اسرار نباشد دلش می‌شود دروازه‌ی مصر در سال‌های قحطی، همه به طمعِ گرفتنِ آنچه خود ندارند می‌آیند و در سال‌های فراوانی مصر را از یادهایشان می‌برند!!
پ . ن
دیشب بعد سالهای سال دل سیر گریستم دل سیر و دلشکسته
پ. ن دو
دوباره تو دلم داستان احمقانه ای کاش ای کاش رقم میخوره و من از این داستان متنفرم

نیست

سیگار
موبایل
اینترنت
سفرهای بی نتیجه
قهر و آشتی های بی هدف
خاموش
پيدا نمي شود انگار
دختر هزاره سوم
چشمهایت را باز کن
نیست نیست
هنوزم باور نداری ؟

غم بزرگ

و اینها همه غصه های من نیست
آدما فقط جاهایی از غُصه‌هاشونُ برای دیگران تعریف می‌کنن، که کم‌تر آزارشون می‌ده…
غمِ بزرگ، مالِ خودِ آدمه!

باور

ماهيه شده بود باورش
تور اگه بندازن سرش
ميشه عروس ماهيا
شاه ماهي ميشه همسرش
ماهي نبود تو باورش
تور اگه بندازن سرش
نگاه گرم ماهيگير
ميشه نگاه آخرش

آرزو

دلم یک ماشین‌تحریر می‌خواهد
یکی از اون قدیمی ها از همونهایی که شاید هنوز جلوی دادگستری پیدا کنی که پیرمردا میارن و عریضه مینویسن
آره دلم یه دونه از اونا میخواد و همه سرو صداشم را حاضرم تحمل کنم ، اگه یه دونه از اونا داشتم میگذاشتمش روی میز تحریرم تا هروقت چشمم به دکمه‌های صفحه‌کلیدش افتاد ذوق زده بشوم و دلم قنج برود برای چیزی نوشتن!
بعد قیژقیژ، یک صدای خیلی ضعیف بپیچد توی اتاقم و گوش‌هایم از لالایی کلیدهاش و قر دادن و بلند شدن کلمات سربی و آخر چاپ شدن کلمه‌ها روی کاغذ خوابشان ببرد!
دلم یکی از این ماشین‌تحریر‌های قدیمی می‌خواهد که هر بار نیاز نباشد صبر کنم تا صفحه‌ی آبی ویندوز چشمک بزند و نیمی از آنچه در سرم می‌چرخد را فراموش کنم!

دلم یکی از این… آخ که پس چی میگن آرزو بر جوانان عیب نیست

سهم من

یه جایی تو سریال جایزه بزرگ ، جواد رضویان برمیگرده میگه اون ماشین حق ماست ، سهم ماست ، عشق ماست
.....
و حالا از اون سریال و از اون روزهای خوب طلایی خاطراتی مونده غبار آلود همین

کافه دنج



يه بارون يواش خيلی نم نم می اومد و شلوغی همیشگی خیابونها که داشت غروب رو به شب میرسوند .
بهش گفتم بریم کجا ؟ گفت بریم جایی که دلت میگه و بردمش کافه ای که تازه شناخته بودمش ، کافه دنج !
وقتی رسیدیم گفتش آره ، آره منم می شناسمش و رفتم ، دیگه قرار همیشگی ما شده بود اونجا می رفتیم و می نشستیم دم صندلی کنار پنجره و من کاپو چینو سفارش می دادم با کیک شکلاتی و اون کافه لاته با یه لیوان شیر داغ !
اسمشو گذاشته بودم فندوق و خوب همه دوستاشم بهش می گفتند فندوق ! اما دنیا بد جوری با آدم بازی می کنه ، دوشنبه روزی ساعت پنج بعد از ظهر کافه دنج قرار داشتیم که بریم بشینیم و باهم حرف بزنیم و ببینیم چرا یکهو اینجوری شد که نشد .... که نشد برم و اون شهر و با همه خاطرات خوب و بدش ترک کردم و دور شدم و دور و دور ....
حالا هر دوشنبه که میاد دلتنگ میشم ، و می رم میشینم یه گوشه ای و کافه لاته میخورم با یه لیوان شیر داغ .... اما دل تنگ .. نمی دونم.. فکر کردن رو رها می کنم و تکيه می دم به بعد از ظهر تنبل و کش دار و بی دغدغه، به خيابان گردی های قديمی و هياهوی پرنده ها و چمن و جويبار و خنکای آب.. و بوی آشنا ... بر می گردم.. خوب؟ کسل؟ دل تنگ؟ غمگين؟ خالی؟.. نمی دونم.. بر می گردم و هم چنان از تو خالی می مونم ...

پ .ن
دوستی برام عکس کافه دنج رو فرستاد و بهش گفته بودم برو اونجا و یه کافه لاته بخور ...اگر روزی شما هم رفتید کافه دنج ، صندلی کنار پنجره بدونید که یه نفر اونجا همه خاطراتشو جا گذاشته و یه قرار انجام نشده داره ....

مازوخیسم

مازوخیسم گرفتم !
الان از دردی که تو وجودم هست و داره وسوسه ام می کنه کاری کنم که بیشتر بشه دارم لذت می برم .
تنها چیزی که جلوی منو از این افراط می گیره امکان عادت دادن منه به مقدار بیشتری از این درد گزنده.
و فقط همین تاب و تب ناگهانیه که عرق سردی روی روحم می نشونه . و حالا از خطوط فرو رفته ی جاده های پیشونی ام از اونجا که باید سرنوشتی میداشتیم و نداریم، این سر درد لعنتی و دوست داشتنی داره سرم رو اره می کنه و میاد پائین همینجوری که اره می کنه به گودال های خالی زیر چشم می رسه و دسته اره نتو چاله تاریک یکیش فرو میرن. و از این لذت وحشیانه ی خود آزاری حالی می کنم که نگو ..

کاش

کاش این يادش بخير ها از همه فرهنگها و لغت نامه ها جمع می شد
کاش این هیچ وقت ها دروغ نمی شد
کاش این برای همیشه ها گفته نمی شد
کاش ديگه هيچوقت ها تکرار نمی شد !

آرامش

این خانه امشب آرام است.
ته دیگ داره به آرامش می رسه ...
حالا دیگه صاحب دارد انگار...،
من آرام و راضی نشسته‌ام چای مینوشم و برای دلم هم که شده همه پستهای تلخ و شیرینش را بار دیگه می خوانم و همه دلایل پشت پستها را هم از نظر می گذرانم .
زندگی از بعد‌ازظهر امروز- حوالی ساعت چهار- ریتمش عوض شد
....

من شاکی ام

دلم باز غمباد گرفته ، اینجاست که از زمین و زمان شاکی میشم و شاکی میشم تا می رسم به خودم .
آره حالا من از خودمم شاکی ام .شاکی هستم ، عصبی هستم ، دلخورم و کلی هم گلایه دارم .
من از خودم شاکی ام که چرا باید در این دلم اینهمه حرف توقیف شده باشد ؟
چرا باید اینهمه صداهای گرفته و نگرفته در میانه راه گلویم توقیف شده باشه ؟
من شاکی ام و بیشتر از همه از خودم شاکی ام اصلا چرا باید تو را توقیف کنم ؟
چرا باید تو همچنان مخفی باشی میان این همه نوشته و حرف زده و نزده ؟
چرا که مبادا نمی دانم چه بشود ؟ می خواهم اصلا بشود !
من دلخورم ، دلخورم چون نمی دانم وقتی پیدا نمیکنم حجم خالی نبودنت را چطور باید اون وقتی که من هستم و آرامشی که میشه توش رفت و غرق شد به هیچ چیز فکر نکنم؟
اینجاست که باخودم فکر میکنم که کاش از میان روزهایی که بین ما رقم خورد و رفت، کاش حداقل مزه‌َ ای مانده بود .

بدهکاری

ديشب تو آینه قیافه ای را ديدم که من را ياد بدهکاريهايم انداخت
بدهکاريهای من به خودم که چند سالی از موعد وصولشان گذشته و هيچ تحويلداری برای راست و ريس کردنشان سراغم نيامده
آدم به هر کسی بدهکار باشه خدا کنه به خودش نباشه !

شب قدر

می گن شب قدر یعنی شبی که همه تقدیر آدم تو اون نوشته می شود !
شب خود و خداست حالا اصلا حتا مهم نیست که تو به چی اعتقاد داری اون آخر خرش بالاخره یه کسی و یه چیزی هست که بشینی برایش بگویی برایش بگویی اونهم فقط یه مونولوگ
مونولوگی که فقط گفتن باشه به هوای شنیده شدن
دلم می خواد امشب برم جایی که سقفی نداشته باشد و هیچ کسی هم نباشه که دست‌هاش و صداهاش و اصلا بودنش سقف گفته هایم باشه
دلم می خواد امشب فریاد بزنم نه با صدای بلند که اگر داد شود هوار می‌شود بر سر خودم و تنهایی می خواهم فریاد بزنم اما آرام و آه ‌ـ ‌‌رام
امشب اگه شب قدر باشه باید خیلی چیزها برام رقم بخوره
خیلی چیزها
...

بادبانها را بکشید

صبح شد و نور پخش شد روی اتاق و اون هنوز روی تخت بود هنوز گیج و منگ بود و خودش رو پیدا نکرده بود و باور صبح به این زودی براش سخت بود تکون نمیخورد و میدانست اگه فقط یه حرکت دیگه بکنه و یا پاشو از روی تخت بزاره زمین باید زندگی را شروع کند .
آرام به کنار تخت رفت. پایش را لحظه ای به زمین زد. ترسید. دوباره اومد روی تخت و با همان مقیاس همیشگی دو غلتش تکونی بخودش داد وزیر لب گفت کاپیتان بادبانها را بکشید وقت وقت رفتن است ! و اینطوری بادبان قایق تک نفره اش را افراخت. پارو ها را در دست گرفت. پارو زد، باز پارو زد، و باز هم...
دور شد و در یک روز دیگر گم شد !

عمر

با خودم میگم شاید سه ماه شاید دوماه دیگه نگاه می کنم به پشت سرم و میگم این روزا بهترین روزای عمرم بودن و قدرشونو ندونستم
یا اینکه برمیگردم نگاه میکنم و میگم: وای چه روزای سختی بودن، خوب شد تموم شدن...
یا کس دیگه ای جای من داره می نویسه که آره چه روزهایی داشت این روزها ....
یعنی میخوام بگم که اینقدر نمیدونم وضعیت الانم چیه، کجا واستادم، چی کار دارم میکنم، چه تصمیمایی دارم میگیرم.
یعنی میخوام بگم اینقدر پریشونم، گمم، گیجم.
نه داغونم
این بهترین تعریفه

رویا

تازگیها برشهای فکريم کوتاه شده!
تقريبا به اندازه همین چیزایی که اينجا مينويسم . مثلا امروز وقتی داشتم از خیابونی که همیشه جدولهاشو دوست دارم رد می شدم به این نتیجه رسیدم که کاشکی به جای اينکه روياهام به حقيقت تبديل شه حقيقتای زندگيم همشون يه رويا بشن !
در ادامه همون برشهای کوتاه فکری به نتیجه مهم دیگه ای هم رسیدم و اون اینکه خب دیگه تو ته دیگ ناله هم نکنم چون ممکنه فکر کنید خوشم اومده و دارم ناز میکنم..
ولی این مثل اینه که صورت مساله رو پاک کنی و سعی کنی ذهنی حلش کنی!

من

بايد راضی بود ، راضی بود به به لذت هاي سادهء زندگي .
راضی بود به تلفنهای کوتاه دوستان ، پیامکهای گاه و بیگاه ، سلامهای از راه دور ، كتاب خواندن ، چاي نوشيدن و حوصله اگر بود قهوه اي چيزي وگرنه همان چاي و ليمو .
من اینطوری بودم سالها و البته ربطي هم به درهم برهمی اين روزهايم ندارد . من همیشه طوری زندگی میکردم که زندگي هميشه توي دست هام بود ..
از لحظه ها لذت می بردم و برایم بهترین بودند.
وقتی کتاب می خواندم و با دستام کتاب را باز نگه می داشتم لبخندي همیشه گوشهء لبم می افتاد و آرام آرام لبهام تکان می خوردند جوری که انگار دارد اتفاقات قشنگ مي افتد جايي در درونم كه شماها نمي بينيد .
من كجا اینهمه قرو قاطی بودم ؟ من کجا عصب می زدم ؟ کجای این سی و چند سال دستهام لرزیده و چشمهام قرمز شده ؟ کجا تكه بار آدم هاكردم كه اين روزها ؟ كجا خشمم فوران مي كرد درونم ، پاهام را تكان مي دادم ؟
من هر چه بر سرم آمده هیچ انگاشتم و فقط نگاهی کردم و بخشیدم و رفتم و حالا دارم فكر مي كنم من كجا اشتباه كردم كه آدم ها نيش مي زنند و مي روند . تخم شان هم نيست چه بلايي مي آورند سرت . كجا دل كسي را شكستم ؟ من كه سرم به كار خودم بود .
بعد فكر كردم دوباره دارم باج مي دهم . باج مي دهم به آدم ها ، لبخندم را خرج شان مي كنم تا بمانند . بعد فكر كردم چه خاك بر سر شدم من اين روزها كه هي نگرانم از دست بدهم آدم هايي را كه توي دلشان جايي ندارم . من چه بد شدم اين روزها !
و دست آخر رفقا ساده تر از اونچه که فکرشو می کنید می تونید شادم کنید

رمضان

این روزها، از آن وقتهاست که اگر ایران بودم وقت اذانِ موذن‌زاده میگفتم صداشو زیاد کن صداشو زیاد کن !
بعد مست آن اشهد گفتن‌هایش بشوم،
این روزها از آن روزهاست که اگه ایران بودم دم سحر می خواستم بروم بالای پشت بومی بالای تپه‌ای، جایی که تهران بیفتد زیر پایم که از دیدن آن همه چراغ روشن خانه‌هایش دلگرم شوم
این روزها از آن روزهاست که دلم هر روز می خواهد با شهد شراب ربنای شجریان مست مست شود
این روزها دلم فقط می خواهد این دهان بستی دهانی باز شد را بشنوم
دلم تنگ عطر سفره های افطار است
چشمم تنگ دیدن صفهای نونوایی دم افطار
تند تند رفتن مردم به سمت خونه هایشان دم افطار
و شنیدن صدای تلفن دم سحر که آخر هم معلوم نمی شد کیه که هر شب مارو برای سحری از خواب بلند می کنه .

دل تنگ

وقتي در سفری و همه چیزت قرو قاطی شده
وقتی دندان درد تا مرزهای جنون کشانده تورا
وقتی سرت هم به دندانت حسادت کرده و در این گوی حسادت تو هستی که امانت را بریده و از سر درد بخودت می پیچی
وقتی بعد از پنجاه ساعت پرواز و قطار و کار و آفتاب بی امان میخواهی بخوابی و بعدبخاطر يك اتفاق ِ ساده همه چیز به گند کشيده ميشود
وقتي دیگر حتي پاي تلفن نشستن يا آنلاين بودن هم آرامت نميكند
وقتي دلت تنگ شده و هیچ کاری هم نمیتوانی بکنی
خوب ديگر چه چيز ميماند براي گفتن وُ نوشتن وُ سكوت نكردن؟
حالا هی بگوئید ته دیگ چه شد ؟

من

فردا صبح که به سر کار می روی و یا نه وقتی که از همهمه و قیل و قال آدمها فارغ شدی و داشتی به سمت خانه می رفتی ، بجای آهنگ گوش دادن و گپ زدنهای تلفنی با این و آن، ضبط را خاموش کن، موبایلت را هم، میخواهم فقط تو باشی و خیالِ من.
همینطور که رانندگی میکنی جای من به خیابانها زل بزن ، برگرد به صندلی بغل دستت نگاه کن به آن عابری که آرام آرام در حال گذر است ، به آن راننده ای که نگاهش را به جلویش دوخته و بی خیال می راند ، به آن جوانی که دست بر گردن دوستش عرض خیابان را طی می کند به همه و هر کسی که من می توانستم جای او باشم نگاه کن و آرام صدایم بزن.
منتظر جوابم شو و بعد که جوابی ندادم دوباره به خیابان روبه‌رویت زل بزن و همانطور آرام بران. بعد باز صدایم کن، منتظر شو، جواب که ندادم باز به روبه‌رو خیره شو و همانطور آرام بران و بگو "زنده بمان"! بعدش را هم بگویم؟
نه هر دو می‌دانیم بعدش چیست: سیگارت را آتش کن

جمع خودم

این چند روزه دوباره افتادم رو دنده نوستالوژی شنبه همکلاسی چهارم دبستانم منو پیدا کرد، سه شنبه خانم معلم پنجم دبستانم برام میل زده و میگه بازنشسته شده و وبلاگ می نویسه و ... امروز هم یکی از بچه های فامیلمون که من فقط هفت یا هشت سالگی اش رو یادمه میل زده و کلی برام از اون روزها عکس فرستاده .
حالا من دوباره رفتم تو خاطرات اون روزهای خوب دلم مهمونی های شلوغ فامیلی میخواد دلم عید گردشی و جشن تولدها ،دلم افطاری های فاملیلی و جکع شدنها رو می خواد از اون بزمای خودمونی و گرم و باحال که یکهو هنوز از سر سفره یا میز شام بلند نشدیم یکی با اون صدای شایدم عجیب و غریبش می زد زیر آواز که :
امشب شبه مهتابه، حبیبم رو میخوام، حبیبم اگر خوابه، طبیبم رو می‌خوام....
یا نه مثلا :
يارب چو من افتاده ای کو؟ / افتاده آزاده ای کو؟ تا رفته از جانم برون، سودای هستی آزاده ام، آزاده از غوغای هستی
که اینو خیلی قشنگ هم می خوند و بعد همینجور که اون خانمه که فامیلمون بود ولی نمی دونم دقیقا کیه که داره می خونه همه سراشونو تکون می دن که یعنی آره و یکی شاید رو میزی دسته مبلی چیزی رینگ گرفته یکی قطره اشکی داره می ریزه یکی دیگه هم اون گوشه موشه ها شاید بشکنی میزنه.
آره دلم تنگ شده و میخوام به هر قیمتی هم که شده فقط یکبار دیگه اون مجلسهارو تجربه کنم اون شب نشینی هایی که همه آدمای توش همدیگرو بشناسن، که چیزی پنهونی واسه کسی نداشته باشی که بخوان پس ذهنشون هی برات دو دو تا چهار تا کنن که این کیه چجوریه خودیه غریبس و ...
دلم میخواد رو کاناپه ولو باشم وسط آدمای خودم، دوستای خودم، دشمنای خودم یا بشینیم فیلم ببینیم و من مثل همیشه متکا و سهمیه تخمه ام رو بردارم و برم اون جلوی تلویزیون ولو بشم و فیلم ببینم
دلم میخواد ...

بلوغ




دخترک از پله های خوابگاهش می رفت پایین بغض کرده بود و می رفت ، می رفت و ما نگاهش میکردیم و لابد افسانه دلش می خواست تا خود صبح با او باشد و در بغلش بگیرد اما هر دویمان بی رحمانه فقط رفتنش را نگاه کردیم و راه افتادیم.

از آن روز به بعد همیشه یاد آوری آن لحظه همه تلخی های مشابه زندگی ام را با آنچه که دخترک داشت تجربه میکرد بیادم می آورد و هر بار با خودم می گویم نه حقیقت است که آن لحظه ها تلخ است و همیشه تلخ بوده.


من آن تلخی را نه یکبار که بارها و بارها چشیده ام و اکنون رسم دنیا در حال چشیدنش به دخترک بود تا او هم بزرگ شود و پوستش کلفت شود وکلفت تر. بعدها برایش گفتم که دلم برایش سوخته وقتی داشت می رفت و او فقط نگاهم کرد. و من هم فقط دستانش را نگاه کردم و با خودم گفتم کاش پیانو بیاموزد این بچه که چقدر به انگشتان بلندش می آید...


شب عجیبی ست، هر دو جلوی چشمانم ردیف شده اند، هر دو را می بینم و در خیالم با هم در کوچه پس کوچه های کپنهاگ قدم می زنیم و بستنی می خوریم و من مثل همیشه حرفهایی عجیبی می زنم که برای هردویشان عجیب است از خیالاتم بیرون می آیم و به بالکن می روم و سیگاری روشن می کنم و با خود می گویم ؛ همیشه باید یک جای کار بلنگه و اگه نلنگه هم باز تو همش به اون فکر می کنی که کجای کار ایراد داره که چیزی نمی لنگه ؟


- بخشهایی از داستان سی ینا از مجموعه داستانهای جورابهای صابر که بالاخره منتشر شد !

خودکفایی


پیتزای قرمه سبزی یک حقیقت انکار ناپذیره و عزت و شرف ایرانی بودن ما در گرو همین هویت چند هزار ساله ماست ! و حالا باید با همت همه متخصصین دلیر و خودکفای ایرانی برویم تا بزودی شاهد تولید ملی ” آیس پک سنتی” باشیم .
پ.ن یک: از اتاق فرمان اشاره می کنن که آیس پک سنتی خیلی وقته به بازار اومده و بنده همینجا از اشکالی که در پخش بوجود اومد عذر می خوام. ظاهراً ما ته دیگ“آپ تو دیت” ای نیستیم.
پیامهای بازرگانی رو با هم ببینیم.
پ . ن دو:
ته دیگ نوشتن سه تا مرحله پی در پی داره:
اولیش اینه که یه جوری بنویسی هیچ کس نفهمه ، مراحل بعدیش زیاد مهم نیست .
پ . ن سه : مجددا از اتاق فرمان اشاره می کنند همین پ .ن نوشتن تا کنون شبهات زیادی را ایجاد نموده و الان از آرنهم تلفن داشتیم که خواستار توضیح بودند ، عرض شود که این پ .ن همان پی نوشت است .

دلتنگ

دلتنگم و آرام ...
هنوز قفسه ی سینه ام تیر می کشد،نمی دانم بغض است یا فریاد فروخفته ای، که اینچنین راه گلویم را سد کرده.
دلم باران می خواهد.
از آن دست باران هایی که گولت می زند.
آرام و نم نم می بارد و به خیابان می کشاندت، آنوقت درست وقتی که خوش خوشان روی جدول راه می روی و برای خودت سوت بلبلی می زنی، رگبار می شود!

اون بالا

بچه که بودم ، یعنی تا همین اواخر هميشه ، دو روز آخر هفته رو تو باغ موروثی مون تو شهریار می گذراندیم که پربودش از درختهای توت و گیلاس و گردو اما وسط باغ يه درختِ توتِ بزرگ بود که به قولِ معروف عمر خودش رو کرده بود.
از اونجايی که شاخه هاش نازک و ترد نبودن ، می تونستی بدون دغدغه روی شاخه هاش بری و نگران شکسته شدن شاخه و افتادن از اون نباشی.اگر چه، اوايل، وسوسه ی بالا رفتن از درخت به خاطر توتهاش بود ، ولی کم کم به اين درخت عادت کردم.
هر چند بارها و بارها با دست و پای زخمی دو روز آخر هفته رو سپری می کردم و به خونه بر می گشتم، اما بعد از چند وقت مهارت پيدا کرده بودم و هر دفعه شاخه های بيشتری رو فتح می کردم.
تا اینکه اصلا اون بالا و تو دل درخت برای خودم خونه ای درست کرده بودم و می رفتم توش می نشستم و به خیال خودم نگهبانی می دادم !بالا رفتن از درخت و زمين و زمينيها رو از بالا نگاه کردن خيلی کيف داشت.
يه دنيايی داشت واسه خودش که به دور از تمام بديها و نا مرديهای زمينی ها بود ، شايد هم به خاطر حس آزاديش دوست داشتنی بود ، يا اينکه دنيايی رو با تلاش به دست اُوُرده بودی و قدرش رو می دونستی.افسوس که اون روزهای خوب رفتند و من هم از اون شاخه های تنومند دور و دورتر شدم همین جوری اینو یادم اومد و گفتم بیام بنویسم ...

من و تو

من و تو از بچگی از اون خر خونهای روزگار بودیم
من و تو بعد یه مدت تاریخ مصرفمان گذشت و خراب شدیم
من و تو چرا خراب شدیم ؟
من و تو را دانشگاه را خراب کرد
مامان بزرگ را یادته ؟ می گفت که دختر تا آب بابا را یاد گرفت دیگه بسشه ولی کو گوش شنوا
تو را هزار و نهصد و خورده اي خوک عمو جرج از راه به در کرد
من احمق را هم جو جنگل دوستي رحماندوست گرفت و دست آخر کشیدم به داستان راستان
من و تو حالا دربدریم اما هنوز هم نفس جفتمان بالا مي آيد براي يکي دو تا دريا آن طرف تر ادامه تنبلي دادن
حالا که گفتم دریا ورفتیم به اردوگاه بابلسر و بیشه کلا فهمیدم که هه من و تو را دانشگاه هم خراب نکرد
تو را جو خانه گرفت
من را شماره هایی را که روی کیوسک تلفن عمومی قلهک نوشته بود که زنگ بزنید ! از راه به در کرد
ای وای من و تو فرقهاي زيادي داريم
تو مدتي طول ميکشد بفهمي پسرهاي همه دنیا سرتا پا یه کرباسن
منم سی و چهار سال طول کشید تا بفهمم جنگل دنیا جاي ساده اي است
حالا هوا مثل همه بیست و سوم مردادهای دنیا گرم است و هوا هم که گرم ميشود
توی خيابان سر ريز ميکنم
مردم چپ چپ نگاهم ميکنند

پ.ن: سر ريز به معنای واقعی کلمه، نه ته ريز يا چيز ديگری

جذابیت

آدما دو دسته اند: يا مثل منن يا مثل تو..
اما بايد اعتراف کنم تا حالا تنها وقتی که از ته دل به حرفات گوش دادم وقتيه که داری بهم فحش ميدی..
کلا وقتی عصبانی ميشی جذابتری، حالمو به هم ميزنی وقتایی که غر نمیزنی !
اما عزيزم اگه بخوام کاملا واقع بین باشم تو يه چيزی هستی تو مايه های خميردندون دونالد داک پرتقالی..خوشمزه ای ولی نميشه قورتت داد..
منم شايد سیگنال دو،خنک و دو رنگ و نسبتا تند..

شلاق

من از بعضی از آزادی ها خوشم نمیاد
 من از بعضی سخت گیریها خوشم میاد
 مثلا ای کاش الان من تهران بودم و به خاطر بوسیدنت شلاق می خوردم
مثلا ای کاش فردا منم با تو بودم و می رفتیم حلیم می خوردیم
...بعد یکی می اومد می گفت شما دونفر چه نسبتی باهم دارید ؟

تقدیر

از رنجی خسته ام که از آن من نيست
از دردی گريسته ام که از آن من نيست
از لذتی جان گرفته ام که از آن من نيست
به مرگی جان می سپارم که از آن من است
و این تقدیر من نیست...

نشانه ها

بعد از مدت‌ها که دلت هوس دور هم بودن می‌کند
بعد از مدت‌ها که کنار هم می‌نشینید و شام می‌خورید
بعد از مدت‌ها که تلویزیون را روشن می‌کنی و هواپیمایی سقوط می‌کند، غذا از گلویت پایین نمی‌رود، احساس خفگی می‌کنی و نمی‌توانی فریاد بزنی. و بعد که دنبال تسکینی می‌گردی، کتاب فراموش شده‌ی «در جدال با خاموشی» جلوی دستت می‌آید و صفحه‌ای که باز می‌شود: «در فراسوی مرزهای تنت تو را دوست می دارم .
آئینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده .....
در فراسوی مرزهای تن ام تو را دوست می دارم
در آن دور دست بعید که رسالت اندام ها پایان می پذیرد
و شعله و شور تپش ها و خواهش ها به تمامی فرو می نشیند ».
این نشانه‌ها، یادآوری‌ها، این خفگی تا کی باید ادامه داشته باشد؟

شب

تمام شب سعی می‌کنم بغضم نشکند
ای تویی که اون دور دورها نشستی و داری برای خودت حکم میدهی بگذار حداقل همین بغض نشکسته بماند.
سر درد که امانم را می‌گیرد، می‌گویم: حالا که پشتم این‌طور شکسته است، از نشکستن بغض چه سود؟ و اینجاست که اشک‌ها سرازیر می‌شوند، اندوهم سرریز. و دردهای دلم بی درمون تر .
کاش زندگی دکمه بک داشت و من مثلا به هفته پیش برمی گشتم
کاش

حال من بی تو

بعد از سفری نه چندان طولانی که ایکاش طولانی تر بود حالا دوباره برگشته ام ، برگشتی که واقعا آسون نبود
حالا تویی که اون دور دورها نشستی و داری اینو میخونی خیال می کنی راحت بودبرگشتنم ؟
چشم بستن و آمدن و آمدن و تا اینجا رسیدن؟! نه! نه! تکه تکه های دلم را میان شکاف آن روزهای داغ جا گذاشتم و آمدم ،فقط ای کاش بدانی که هیچ چیز این زندگی آن قدرها راحت نیست که فکر می کنی
آمده ام یا برگشته ام را نمی دانم اما می دانم که این پایان خط نیست . خودکار بیک کهنه تو راستی دارد آخرین خطهایش را می نویسد اما قصه نیمه به آخر نخواهد رسید.
تو می دانی که حالا لبریز از شعرم و لبریز از کلام. من چه پرم امشب.
از دوستی شنیده بودم که کویر نعره هایش را نگه می دارد برای یک روز که فریادش کند.و من منتظر آن روزم که وقت قت فریاد باشد .
حالا که آخر داستانیم قصه های نگفته را نشاید نهفتن. باید گفت. باید گفت باید همه چیز را گفت و همه چیز را بار دیگر به یاد آورد. باید اعتراف کرد و بخشیده شد. زمان کم است. زمان کم است و یحیی تعمید دهنده میانه رود اردن ایستاده و همه چیز را با آب پاک می کند.پس ای خوب دوست داشتنی بیا ، بیا و منو پاک کن از خودم و از همه خاطرات داشته و نداشته

دلتنگ زمستونم

خوبی زمستون اینه که هوا زود تاریک میشه، میتونی دستاتُ تو جیبت قایم کنی و با یه حالت عصا قورت داده ای که یعنی من سردم نیست، توپیاده روهایی که سگم پر نمیزنه تا خونه تنهایی قدم بزنی و مثل اسب، آره اسب، حالا حیونهای دیگه ای هم هستند که نمی گم ! یاد خاطراتت بیفتی و اشک بریزی و این یعنی من تابستون رو نمی خوام دلم برای زمستون تنگ شده خفن

پیتزای ماخلوط

موسيو بود و آقا فینگیله که حدود صد و بیست سانتی میشه قدش و زن زشتش و من که منتظر "پيتزا ماخلوطم" بودم
موسيو با نوار ارمنيش ميخوند و شاد بود.
آقای فینگیله و زن زشتش همديگرو داشتن و شاد بودن.
من ولی نه نوار ارمنی داشتم،نه شوهر فینگیل و نه زن زشت
من فقط پیتزای ماخلوط داشتم !

صبر

خيلی وقتا بايد صبر کرد تا اون جوری که میخوای بشه,خب این قبول!..
ولی اگه بدونی هيچ وقت اون جوری نميشه چی!؟

پسری که بیمار بود

پسره گفت : وقتی عصبانی می شوم خون بالا می آرم خانوم دکتر ! این عجیب نیست ؟
دکتر گفت : نه ! طبیعیه
پسر گفت : خیلی بالا می آرم
دکتر گفت : اصلا ایرادی ندارد
پسره کمی مکث کرد . سبک سنگین کرد کلماتش را و بعد اضافه کرد : من پریروز نزدیک بود یکی را بکشم . باور کنید اغراق نمی کنم . شما « بیگانه » ء کامو را خوانده اید ؟
دکتر با لبخندی گفت : بله
پسر گفت : آن قدر عصبانی می شوم که دیگر نمی توانم خودم را کنترل کنم . حقیقتا می خواستم کسی را بکشم ! بی آن که احساس پشیمانی کنم . حس همان مرده را داشتم توی « بیگانه » . آن قدر دلزده ام کرده بود که می خواستم با دست هام خفش کنم . خدا دوستم داشت که دو تا ماشین آن ور خیابان با هم تصادف کردند و حواسم پرت شد
دکتر پرسید : کی را می خواستید بکشید ؟
پسره با بی تفاوتی گفت : اونو ! شما باید اونو ببینید . بهترین آدمی ست که توی زندگی ام شناخته ام . حیف است بمیرد
دکتر گفت : فقط وقت هایی که خون بالا می آری دوست دارید کسی را بکشید ؟
پسر گفت : نه ! من اغلب دوست دارم آدم ها را بکشم . آخر آن ها بدجوری زبان نفهم و حرامزاده اند . هیچ نمی فهمم خدا برای چه این همه دنیا را شلوغ کرده . می توانست به چند تا موجود دو پای درست حسابی بسنده کند . اما آن قدر اجازه داد آدم ها زاد و ولد کنند که دیگر نمی شود توی یک کافه نشست بی آن که نگران چشم های فضول بود . بس که زیادند تخم سگ ها ! آره ! من همیشه فکر می کنم باید یک فکری به حال افزایش جمعیت کرد . اما همیشه می توانم خودم را کنترل کنم . ولی وقتی عصبی می شوم عین زنهای پریودی دیونه می شم خشم و احساساتم دو برابرمیشه خانوم دکتر ! این ها هم طبیعی ست ؟
دکتر لبخندی زد . گفت : خشم و عصبانیت اصلا عجیب نیست . واکنش طبیعیه بدن است که پاشدم کیفم را برداشتم توشو نگاه کردم آره قطب نما هنوز توش بود ، کیف رو انداختم روی دوشم و بی نگاهی و حرفی ، اتاق را ترک کردم و پله ها را دو تا یکی رفتم پایین . داشتم با خودم فکر می کردم حس همان مرده را دارم توی « بیگانه »ء کامو . داشتم فکر می کردم این خانم دکتر را هم باید بکشم اصلا خدا برای چه این همه دنیا را شلوغ کرده ...

این روزها

امروز روز شلوغی بود پر بود از آدمهايی که تند راه ميروند،طوری که فکر ميکنی هنوز هم چيزی وجود دارد که ارزش زندگی کردن داشته باشد.
اما بعدش یکهو مثل اول هر آهنگ مزخرفی چيزی فرياد زد: چند ميليون به يک نفرو صدايش محو شد..مثل آخر آهنگهايی که دوستشان داری .
نمی دانم شاید خوب شدم و شاید هم حالم خیلی بدتر شده ، این روزها مدام سر و کله آدمهايي اين دور و بر پيدا شده که شباهت عجيبي به توهمات من دارند
راستی تو اين اواخر چيزي گم نکرده‌اي؟

تا بیست و دو روز دیگر

چه زود صبح شد !
نسیم ساعت پنج صبح مهربانانه می آید به زندگی امروزم و من که هنوز بیدارم و هنوز به هفته دیگر فکر می کنم !
زندگی را به من می بخشد تا زنده بودن را فراموش نکنم تا یادم باشد تنها انسان‌ها هستند که فرصت ِ بخشیدن را از دست می‌دهند.
نمی دانم چرا یکباره از روز فرار می کنم و پنجره را می‌بندم حالا دیگر فکر می کنم که نع ! برای زندگی کردن دیگر دیر است. دیری‌ست که بیدارم. دیری‌ست که بیداریم. دور از چشم ِ گرگ‌هایی که بکارت رویاهای سیاه و سفید مرا، بی‌رحمانه، به بستر هرزگی‌های افکار شبانه‌ی خود می‌برند.سیگاری می‌گیرانم.
با هر پُک تمام آدم‌هایی را که توی ذهنم کارناوال راه انداخته‌اند، به دود بدل می‌کنم. دود را به هیچ.

پارک وینستون

با اون قد نصفه نیمه اش داشت تلاش میکرد از آبخوری پارک آب بخوره از دوچرخه پیاده شدم و بغلش کردم و صدامو يه کم خشن ميکنم و ميگم:ببين کوچولو برای اينکه بتونی دهنتو به کثيفترين شير آب توی پارک بچسبونی و با لذت،قلپ قلپ آب بخوری يا بايد کثيفترين آدم باشی يا واقعا تشنه ات باشه...
نگام کرد نفهمید اصلا چی گفتم و فقط پشت سرشو نگاه کرد و دید مادرش داره میاد مطمئن شد ! مادرشم که اومد دوید رفت تو بغلش تازه شروع کرد بهم خندیدن .
دارم فکر ميکنم اگه صدامو يه کم خمارتر کرده بودم بعد حرفمو ميگفتم باحالتر ميشد.
فعلا دارم تمرین می کنم با صدای خسرو شکيبايی انگلیسی حرف بزنم باحال میشه امتحان کنید
حرف الکی هم نزنید من خیلی هم باحال هستم .

درخواست

اون عزیزی که همیشه از اتیوپی میاد این ته دیگ رو می خونه میشه بهم بگه اونجا چکار میکنه و اوضاع اونورا چجوریه ؟
همیشه برام سئوال انگیزه که همه پستها رو هم میخونه

کلاغ یا مرغ عشق یا ته دیگ ؟ مسئله این است

کلاغ حالمو به هم ميزنه، مرغ عشق بيشتر اما ته دیگ را هنوز دوست دارم !
آخرشم نفهمیدم دوستم داشت یامثلا عین اون کلاسهای تضمینی کنکور دو هفته ای بهم عادت کرده بود ؟
من که نتونستم ولی شاید اون یه روزی درک کنه قدر دنیا روکه این ربطی به خوشحال و راضی بودن و ناراحت بودن نداره .
وای نات !چقدرسو تفاهمات اينقدر زود شروع شد !
پی نوشت :
پست قبلی بهیچ وجه برای میم . لام نیست ! همون خاطرات فرشته ها هم از سرش زیاده !

فردا منتظر ماست بیا تا برویم

بیا برویم، بیا بدویم. بیا باز گردیم به باغ چینی و من از تو عکسهای جورواجور بگیرم و با آی پدم برات هرچه را ساخته ام پخش کنم ، بیا برویم دنبال آیس پک بگردیم و اصلا بیخیال آدمهای فضول که دنبالمان راه می افتند شویم ،بیا برویم. بیا از شب بیرون برویم و نخواهیم که هیچ‌گاه به روز برسیم و اگر ترسیدی هم من هستم خوب ! بیا در بی‌وزنی زمان بمانیم. در لحظه‌ی صفر. تا خاطره بماند. چرا که بارها خوانده‌ایم گذشت زمان جاودان بودن هر چیز را نفی می‌کند، بیا برویم. بیا تا ساحل برویم و روی ماسه ها با هم از هر چه می دانیم حرف بزنیم میدانی غروب آنجا هنوز هم زیباست و هیچ چیز را به خاطر نخواهد سپرد ، آنجا آخر فراموشی است !
میم عزیز بیا ! بیا برویم.

دلتنگم

چقدر بده آدم عقده ای بشه
اونم عقده چیزایی که شاید برای خیلی ها مسخره اس
مثلا من امشب آرزو کردم یعنی میشه باز وقتی دارم کلید میندازم در خونه رو باز کنم دوباره اون برچسبهای زرد رو ببینم که نوشته
تخلیه چاه
6667676
الان که بهش فکر می کنم عذاب وجدان میگیرم که چرا قدرشونو نمی دونستم و همیشه با فحش با گوشه کلید می کندمشون
وای من دلم تهران میخواد ....

شکست

پایم اینجا شکست و دلم آنجا کنار فنجان چای که با هم بودنمان را با یک چای شروع کردیم و یک پیراهن بنفش که من پوشیده بودم ، چای می خوردیم احمد وموبایل های با صدای گربه و اندامی که
گرم میشد به گرمای نگاه ....

آخر دنیا

آدمک آخر دنیاست،بخند
آدمک مرگ همین جاست ، بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست ، بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست، بخند
فکر کن درد تو ارزشمند است
فکر کن گریه چه زیباست ، بخند
صبح فردا به شبت نیست که نیست
تازه انگار که فرداست ، بخند
راستی آنچه به یادت دادیم
پر زدن نیست که درجاست، بخند
آدمک نغمه ی آغاز نخوان
به خدا آخر دنیاست ، بخند

مشق

سال‌ها گذشته از آن روز هایی که همیشه برام سئوال بود چرا خانم معلم مشق هایم را خط می زند ؟یکبار هم که از او پرسیدم نگاهم کرد و گفت می‌فهمی پسر، می‌فهمی، و دو خط قرمز شتابزده کشید روی بابا نان داد و دو خط قرمز شتابزده هم کشید روی سارا انار ندارد و دو خط قرمز هم روی آن مرد آمد آن مرد در باران آمد .....
نمی دانم خانم مرعشی الان کجاست ؟
اما کاش ببینمش روزی باید ببینمش. ببینمش بگویم خانم! ما در این سی و چند سالگی هم هنوز پاسخ کودکانه‌ترین سوال‌هامان را هم نگرفته‌ایم که چرا خط می‌زدید روی مشق‌هایی که مچ درد می‌گرفتیم بنویسیم، می‌خواستید یعنی یادمان بدهید مداد چطور دست می‌گیرند؟ اما که چه بنویسند؟ که باز که بیاید خط قرمز شتابزده بکشد روی آن نوشته‌ها و ما بمانیم و دردی که دیگر فقط مچ درد نیست. پسر آن روز هنوز نفهمیده این‌ها را اما مرد امروز که شاید قدش دوتای شماست فهمیده که چرا آن روز گفتید: می‌فهمی پسر می‌فهمی.
روی مشق عشق، همیشه خط سرخی هست حتی وقتی که آدم‌ها برای این مشق می‌کنند که بفهمند مداد را چطور دست بگیرند.مشق امروز را نوشته‌ام. خودکار قرمز همراهتان هست خانم ؟

قرار

اون ساختمون خوشگله هست تو خیابون دولت ...همون که بغلش یه مدرسه بود ويه حياط گنده پر چمن داره ها!
اگه رفتی اونورا اول وایسا جلو درش و قشنگ نیگاش کن...بعد دست راستتو پیدا کن و پنجاه تا قدم بیا بالا...سر اون کوچه اولیه که اون موقع ها یه روزنامه فروشی بود الانو نمی دونم !
رسیدی اونجا یه نفس گنده بکش ببین هنوز بوی انتظار من میاد ؟
اونجا آخرین وعده ما بود که نیومدی و من هنوز هم سه شنبه ها ساعت چهار منتظرم .....

خاطره

نه لپ داره که بشه گازش گرفت نه لب داره که بتونی انگشتتو بذاری روش نه آغوش داره برای بغل چقدر سخته زندگی کردن با یه خاطره

مرگ

حالا وسط این شلوغی‌ها، شب‌بیداری‌ها، استرس‌های زیاد که دلم را آشوب می‌کنند و دستانم را می‌لرزانند، استرس‌های بیهوده که آرامشم را می‌گیرند، دلمرده‌ام می‌کنند، میان این دیوارهایی که هر روز و هر روز بیشتر و تنگ‌تر می‌شوند، میان این نقاب‌های خنده و شادی که هر روز به چهره می‌زنم تا کسی نداند درونم چه می‌گذرد، و فریادهایی که باید خالی شوند و نمی‌شوند و می‌شوند سیل اشکی که به وراجی ِ چشم‌ها می‌مانند و رمقی برایم نمی‌گذارند، و خودخوری‌هایی که نباید اینجا نوشته شوند، دلم می‌خواهد الآن همه چیز را رها کنم، بروم دیدنش و بگویم دیگر خوفِ مردن ندارم، اما نمی‌شود... .

چلیک

توی این همه جارو جنجال این روزها ، توی این همه خبر و بی خبری ، توی این همه سر و صدا و شلوغی، صداهایی هستند که آنها را بیشتر از بقیه می‌شنوم.
یعنی می‌خواهم بگویم محال ممکن است که حتا وقتی دنیا هم بشود آوار ِ صدا و همهمه‌ها و رو سرم خراب بشه اونجوری که عین خیلی وقتها یکهو گوشم سوت بکشه و نمی دونم واقعا اون موقع چیزی میشنوم یا نمی شنوم یا طوری که انگار با میخ و یا همچو چیزی روی اعصابت خط یا شونه می‌کشند و تا مرز جنون می‌برندت، باز می‌توانی بشنوی‌‌شان.
یعنی یک جوری جذب‌شان می‌شوی که انگار یکهو دنیا خاموش و تاریک می‌شود و نوری تو را به منبع صدا وصل می‌کند. مثل اون تئاترها که همه جاه سیاه و تاریکه و تو فقط یه نور می بینی از بالا و یه بازیگر !
خلاصه اگه همه اینا بشه من باز دو تا صدا رو دوست دارم و همیشه عاشقشم ! یکی‌شان صدای شاتر دوربین است. که هنوز هم تا این سن نفهمیده‌ام دقیقا چه می‌گوید. مثلا می‌گوید کلیک یا چلیک یا چه. آهنگ صدایش همین است البته دوربین هم دوربین قدیمی ها با اون فیلمهای واقعا دوست داشتنی اش و صدای بحالش ولی همین صدای دوربینهای دیجیتال هم همونه چلیک !صدای بعدی همین «ی» است ! که هم زیباست هم خوش صدا و هم نوشتنش قشنگه !
و آخریش هم صدای قلم درشتی است که دارد کلمه‌ای روی کاغذ می‌نویسد. مثلا وقتی بخواهد سین را بدون دندانه و کشیده بنویسد، وقتی مرکب گیج می‌شود یا رویش کم می‌شود.
اگه مرغ آمین از این ورا الان رد می شد دلم می خواست منو ببره به هیجده سال پیش و اون بیاد بشینه جلوم برام خط بنویسه و منم با اون دوربین زنیط ازش عکس بندازم چلیک چلیک اونم نگام کنه و بگه ی ی ی ....

همیشه

مطمئنم هنوزم اینطوریه و اصلا تا صد سال ديگه هم هروقت از میدان انقلاب بگذرید و یا تو نمایشگاه بین المللی نمایشگاهی باشه از اين وسيله ها که بادمجون پوست میگیره و خيارو حلقه میکنه و هويج رو خوشکل خوشکل از وسط فر ميده هم فروخته خواهد شد!
اما این اصلا عجیب نیست این عجیبه و جالبتر که هميشه هم مردم دارن ميخرن!

این پست اسم ندارد مخاطب دارد

نمی دانم فرض را بر این میگذارم که احتمال محالی‌ست‌که دوباره از اینجا عبور کنی و برفرض که عبور هم بکنی آیا لحظه‌ای درنگ کنی و تمامی آن‌چه را می‌بینی می خوانی ؟ نمی دانم
اما بگذار همه نگفته هایم را برایت بگویم. چرا‌که خوب می‌دانم شاید دوباره قاصدکهای پشت پنجره‌ات پرواز خواهندکرد. خیلی پیش از آن‌که فکر کنی همه چیز تمام شده‌بود. شرط می بندم هنوز هم نمی‌دانی بر من چه گذشت، چه رسد به این‌که بدانی من دردهایم را در آن هفته‌هایی که ذره ذره آب می‌شدم، برای که می‌بردم.
همان روزها بود که همه‌چیز تمام شده‌بود. همان شبِ کذایی که مرا شکستند و تو هم هیزم بر آتشش ریختی، همان شب که تو با رفتاری کودکانه دور شدن را ترجیح دادی. همان شب بود که همه چیز برای‌ام تمام شده‌بود. چه روزهایی که خاطرت نیست و من خوب در یادم هست
دوست دارم اسمم در تمام شناسنامه های دنیا بشود؛ رضا همراز
..........

اصولا

و دختری که برا بوسیدن رو نوک پنجه پاش وامی ایسته چقدر باحاله؟
اینجوری هم نگام نکن بابا خوب منم انسانم فرشته که نیستم ، احساسات مزخرف هم دارم!

همیشگی ها

یک عصر بی رمق و بی حوصله تابستونی است مثل همیشه ها و من بریده ام وخسته‌ام از این همه دویدن‌ها و نرسیدن‌ها مثل همیشه ها و راه می افتم و راه می افتم مثل همیشه ها که دلم خسته اس تا میرسم به کافه‌ی که تازه کشفش کردم وهمان همیشگی را که سفارش می‌دهم، یاد همیشگی‌هایی می‌افتم که پر شده‌اند توی زندگی‌ام...
همیشه همین نوشیدنی، همیشه همین رنگ، همیشه همین استاد، همیشه همین شاگردها ، همیشه همین شهرها و مسافرتها ،همیشه همین مسیر همیشه همین روش ، همیشه همین آدمها و ...
جمله‌ی همیشگی‌اش ــ برای همیشه با توام ــ که یادم می‌آید، کنترل تیک‌های عصبی گوشه‌ی چشمم دیگر دست خودم نیست. گمانم سال پیش بود. یکی از همین روزها و من از تو اون اتوبان همیشگی که رد می شدم یک لحظه ایستادم و احساس کردم نه حالا ظاهرا دیگه وقتشه ، که نبود!
گمانم یکی از همین روزهای همیشگی بود که آخرین تلاشم را به قیمتی باور نکردنی برای بازگرداندن همه‌ی آن‌چه از دست رفته بود، به کار گرفتم و نشد که هیچ، با سر هم به زمین خوردم. گمانم یکی از همین روزهای همیشگی بود که گفتم دیگر تمامش کن . و تمام می کنم و اینجاست که سیگار بهانه‌ای بیش نیست، به قصد دود کردن خودم وآخرین پک را محکم‌تر می‌زنم.

کافی شاپ

داشتم فکر میکردم تو این گیرو دار باحال تو تهرون اگه الان اونجا بودم میرفتم یه جای دو نبش پیدا میکردم مثلا سر کریمخان زند یا نبش بلوار کشاورز یه کافی شاپ خفن راه می انداختم و دو تا خانم گارسون با چکمه های خفن ! استخدام میکردم بعد میدادم با بزرگترین فونت دنیا روی تابلوی کافه بنویسند :
ورود افراد با مچ بند و بازوبند سبز همه از دم آزاد ،اما ورود افراد بدحجاب مجرد ممنوع ورود افراد بدحجاب با افراد مذکر ميشه روش بحث کرد.. سيگار ولی خواستيد بکشيد..!

دلم ...

نوشتن به حس و حال آدم ربط دارد. به محیطی که در آن زندگی می کند. به آدمها و اشیایی که باهاشان سر و کار دارد. به اتفاقاتی که درگیرش می شود. من این روزها خیلی دلم می خواست می توانستم از حس هایم و از آدمهای دوست داشتنی زندگیم یا از اتفاقات خوبش بنویسم. اما آنقدر درگیر اخبار و خبر رسانی به این روزنامه و آن روزنامه هستم و مصاحبه و راهپیمایی و تجمع و بغضی سنگین و دلگیر که راستش هیچ حال و هوایی برای نوشتن ندارم .
و خوب که به ته دیگ نگاه می کنم می بینم آره ته دیگ هم دلش گرفته برای همه این روزهایی که برادر و خواهرانمان دارند فریاد می زنند و کف خیابانها باتوم می خورند و جان می دهند ، حالا گیرم وسط اینها اتفاقات بیاد ماندنی هم بیافتد مثل آن اتفاق فراموش نشدنی آرنهم یا لحظاتِ همیشه خوبِ در بن ، اما باور کنی یا نه نمی شود آمد و آنها را به همان زیبایی که هستند نوشت
نکند دارم فراموش می کنم چگونه با کلمات بازی کنم؟ نکند آن ویر نوشتن از همه چیز دارد جان می دهد آرام آرام در من؟
نمی دانم ... فقط می دانم خودم را و این روزها را و این ته دیگ دوست داشتنی را اینچنین غمزده نمی خواهم
نمی خواهم

روزهای تلخ و خاکستری

چند روزیه اومدم جایی که خوب ای کاش تو حس و حال بهتری این روزها طی می شد
به ایستگاه خالی آرنهم نگاه می کنم و دوچرخه هایی که در سکوت شبانه همه در صف صاف ایستاده اند و آی پدم عادت غریبانه شادمهر را می خواند که آغوشتو به غیر من به روی هیچکی وا نکن
منو از این دلخوشی ها آرامشم جدا نکن
من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم
واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر میکشم
وای خدا چقدر تو این روزهای تلخ این آهنگ می چسبه
قطار مي رود ... همه ساكتند .. ساكت ..غريب .. تنها ...
قطار مي رود ... من اما بايد بروم
فقط یه قول
فقط به من بوسه بزن به روح و جسم تن من
...
این روزها همه خاکستری هستند
همه و دیگه مگه حس و حالی هم هست بعد از دیدن اینهمه خون و آتش و دود ؟
و اگه حسی هم باشه چه فایده ؟
که ديگه نوشتن هم آرومم نمي كنه . هيچ چيز ، هيچ كس .... كسي هم مگه مونده ؟
نمی دونم چرا همش احساس می کنم داره زلزله میاد ؟
این روزها اصلا اعصاب ندارم نمی دونم چرا خدا میدونه ، امروز بعد مدتها وقتی نشستم اخبار ایران رو خوندم و فیلمهارو دیدم ناخودآگاه برای همشون آيت الكرسي خوندم ولی نه فکر می کنم فقط نباید آیه الکرسی خوند که حالا به آيه هاي بزرگتري نياز هست... آيه هاي خيلي بزرگتري ... همه هستي من آيه تاريكي است ..

فوت ناگهانی خودم

امروز تو خیابون شونزدهم آی پدم رو کرده بودم تو گوشم و داشتم گوش می دادم که :
این خوشگل منه دوستت دارم خیلی زیاد فکر کردن اصلا نمی خواد !
... به چشمهاتم خیلی میاد ، که رسید یکهو یه چیزی اومد روم !
آره يه ماشين تعليم رانندگی زيرم کرد همونجوری که اون زیر داشتم دست و پا میزدم و جون ميکندم پيردختر مربيه داشت به دختر تپل پشت رل که از اون زیر هم معلوم بود خیلی لوسه میگفت: مهم ترين نکته در اين مواقع اينه که خونسرد باشی !
هیچی دیگه بعدشم من مردم
--
پ . ن
این دومین باره که من می میرم ! یه بارم تو جنگل گیر آدم خوارها افتادم که گفتند یا ... یا می کشیمت ! خلاصه اون بارم من مردم .

انگار

خیلی وقت بود ندیده بودمش ترک رفاقت کرده بودیم و باید خیلی نگاه میکردی تو صورتش تا اون ته ته ها یه چیزهایی یادت بیاوردت ! فرقی نکرده بود ظاهرش اما انگار خیلی فرق کرده بود در آخر گفت چه کنم ؟ گفتم هیچی تمام ظرفهای پر از اسم و صفت های پلید را از سینه بیرون بیاورو بشکن و اگر نشد آن را خالی کن آنوقت هست که آینه وجودت همانگونه که هستی نشانت میدهد .....
اما رفته بود نع انگاری اصلا نیومده بود و انگاری همش خیال بود اصلا اینجا که من هستم کسی نمی آید ؟

اعتیاد زندگی

زندگی به گمانم اعتیادی بیش نیست مادامی که شیفته و معتاد چیزی نباشی مرده ای!
آدمهایی معتاد به کار، آدمهای معتاد به درس،آدمهای معتاد به بهترین بودن، آدمهای معتاد به آرمان، آدمهای معتاد به مذهب، آدمهای معتاد به عشق ، آدمهای معتاد به فداکاری،آدمهای معتاد به فرزند، آدمهای معتاد به الکل و سیگار و...، آدمهایی معتاد به سکس و هزار کوفت و زهرمار دیگر
همیشه انگار چیزی باید باشد که به آن بیاویزی چیزی که به بودنت معنایی بدهد،به دقایقی که تمامشان می کنی که شب سر راحت به بالین بگذاری
من اما معتاد به معتاد نشدنم! همین است که مدام ار این شاخه به آن شاخه می پرم ، آویزونم و سر در گم !
من معتاد نیستم اما معتاد معتاد نشدنم امشب که فکر می کنم می بینم یه چیز نیست که تو زندگیم درست و حسابی ادامه داشته باشه و یا بهش علاقه مند باشم هیچی !
همین است که همیشه ی خدا ناراضی و کلافه ام، بی قراری اعتیاد من است نق زدن کار من است. دوست ندارم خودم را و وضع فعلی ام را همین

بی بی دل

اولین عاشقی من مربوط می شود به سالهای هشت یا نه سالگی ام دقیقا عصر یک روز جمعه بود تو باغ مادربزرگم وقتی که باباها و مامان ها داشتند همه دور هم حکم بازی می کردند
من عاشق بی بی دل شدم
هنوز نفهميده بودم احمقانه ترين کار ممکن اينه که عاشق موجودی بشی که از کمر به پايين تکرار بالا تنه اش باشه
امشب که فکر کردم دیدم هنوز هم احمق هستم

ری را

احساس می کنم بعد اینهمه تنهایی و بد بختی و شکست و درب و داغون شدن دیگه باید وقتش شده باشه که همه خاطرات نامفهوم و بد زندگی ام رو یه جوری از این کله لامصبم دیپورت کنم.
بیخیالش اصلا انگار نه انگار ، اصلا انگار نه انگار که روزی عکس باد مارا با خود خواهد برد رو دیدم ، وای که چه محشر می شد این رو سرلوحه زندگی ام می کردم که دیر آمدی ری را باد آمد و همه خاطره ها را با خود برد ، باید یاد بگیرم لحظه ها را حس کنم ، نگران آینده نباشم و در خود حال, زندگی کنم .
هی باورم نمیشه اگه اینجوری بشه یعنی اینکه من دارم کم کم آدم می شم

خاطره ها

توي همه خاطره هايمان نفس نفس می زنم
فقط هم به خاطر همان عصری که توی میدون ولیعصر باد آمد
باران آمد
آن مرد با دستبند آمد
من رو با دستبد بردند
بعد تو منو کشیدی
اون آقاهه به تو لگد زد
اینجا رو تو بعدا از پشت شیشه و با گوشی تلفن اتاق ملاقات گفتی
آنقدر دويدم كه سرفه انداختم توي چمن هاي بلوار كشاورز
بعد فردارفتم بجای تو تا میتونستم تو کوههای بی بی شهربانو داد زدم
...
دارم نفس نفس می زنم
رو تخت زندانم
....
دارم نفس نفس می زنم
رو تخت بیمارستانم
....
دارم نفس نفس می زنم
مادرت ميگه : زوده
يه استكان چهارگل بده به من كه نفسم بالا بیاد
بعد من میام بیرون از خونتون
و مادرت دوباره شروع میکنه : برو درس بخون غربت درستت میکنه ؛ بازم میگم زوده
....
نصفه شبی داريم ميريم فرودگاه بدرقه تو
چقدربا چمدان سفر بی رحم به نظر میایی
مادرت اصلا علاقه ای نداره وجود منو حس کنه
من هر كاري ميكنم نفس نفس نمیتونم نزنم
از فرودگاه بر میگردیم و تو راه از همه جدا میشم
آخرین زنگ ایرانتو میزنی و اینکه دارم از پله ها میرم بالا
زنگ میزنه ومیگه کجایی بهش می گم
عشق زمان حالیش نیست ولی مکان رو میخواد آره عشق مکان داره، معمولا یه جایی میخواد برای گریه و داد
بعد گازشو میگیرم ميرم بی بی شهربانو داد بزنم
جای تو

121

یادمه وقتی قرار بود بریم بوسنی هرزه گوین مرتضی آوینی برگشت گفت ما که قراره بمیرم پس چرا بی خود بمیریم اقلا بریم یه جا که بیارزه !
واین حرف این روزها خیلی آزارم میده خیلی
من که قراره بمیرم چرا بیخود ؟
چرا اینجا ؟
پ . ن :
این روزها بشدت دلم هوای دیدن چندین باره از کرخه تا راین رو کرده

وصیت نامه

دلم می خواد وصیتنامه بنویسم
الان مشغولشم و دارم به آخراش می نویسم ....
پی نوشت :
عزيزم بعد از مرگم لباس سياه نپوش
سياه که میپوشی زيادی جذاب ميشی ميترسم شب هفت يکی مختو بزنه
و برای هميشه از دستت بدم!

سردرگم

نمی دونم بگم تلخ شدم دروغه چون هنوز دلخوشی هایی دارم که وقتی یادشون می افتم شیرینی رو زیر زبونم حس می کنم پس نه تلخ نشدم .
بگم سرد شده ام اما نه بعضی وقتها هنوز ته حرارتی ته دلم حس می کنم پس دلسرد هم نشده ام
اما این یکی را دیگر خوب می دانم که دلم می‌خواهد بروم یه جای دور،دور که نه کسی اونجا باشه و نه اینکه اصلا خودم هم بدونم کجاست که اگر منصرف شدم بتونم برگردم و کسی هم سراغی نتونه ازم بگیره .
برم گم و گور بشم و اونجا تو تنهایی و آرامش و بی‌خبری غرق بشم و از اینکه تعلق خاطری به کسی ندارم دلم شاد شاد بشه !
حالا بعد این همه زمان سردر گمی فهمیدم که این مدتی که زنده‌ام را فقط و فقط برای خودم و خودم نگه دارم به این ایمان دارم اما آن ته دلم، دوست دارم کسی، جایی، منتظرم باشد..

کابوس کوچولو

نمی دانم بغض است یا فریاد فروخفته ای، که اینچنین راه گلویم را سد کرده
دلم باران می خواهد ، از آن دست باران هایی که گولت می زند. آرام و نم نم می بارد و به خیابان می کشاندت، آنوقت درست وقتی که خوش خوشان روی جدول راه می روی و برای خودت سوت بلبلی می زنی، رگبار می شود!
پ.ن:
تا به حال خواب هیچکس نبوده ای، نه ؟ یا خاطره ی دائم زجر آوری؟ یا تصویر ثابت ذهن آشفته ی عاشقی؟
تمام کن این پرسه های شبانه ات را، خسته ام کردی کابوس کوچولو

دخترک گل فروش داستان من


توی یکی از خیابان های همین شهر درندشت، درست نزدیک یک آسمان خراش ِ غول پیکر، یک چهارراهی هست. از همانهایی که یه ورش ایستگاه مترو هست و یه ورش هم گل فروش ها گل می فروشند! البته این چهارراه ها خیلی با چهارراههای شهر خودمان شاید فرق داشته باشد اما جنسش از همانهاست و البته گل فروشش هم همینطور.
مثلا سر خیابان همیشه شلوغ میرداماد روبروی مجتمع پایتخت و برجهای اسکان پشت چراغ قرمز خیابان ولیعصر یادم می آید زنی بود خیلی مرتب و با مانتوی ترو تمیز و روسری رنگی که گلهایی خیلی قشنگی در سبدی می فروخت – نمی دانم هنوز هست یا نه اگر هست برایم بگوئید و همینجوری سلامم را روزی بهش برسانید – بازار شایعه هم برای اون زن البته مثل همه آدمها در ایران داغ بود یکی از دوستانم می گفت که شنیده سالها پیش این خانم عاشق داریوش بوده و شوهر و خانه و کاشانه اش را بخاطرش رها کرده و وقتی جوابی از او نشنیده با یک گالن اسید به استقبالش رفته و بعدش پلیس میادو خلاصه آخرش همینی هست که ما الان می بینیم و سط خیابون داره گل می فروشه حالا راست و دروغش را نمی دانم ...
بگذریم برگردیم به همین چهارراه این شهر گل و گشاد ! بله گل های گل فروش این چهار راه اما نه زیبا هستند و نه مرتب و نه عاشق دلخسته !شغلشان هست درست مثل میکانیک ها و داروخانه چی ها گلهایش هم معمولا چند دسته گل رز قرمز کوچکند که اغلب هم پلاسیده اند از بس گل فروش با آن راه رفته است ، زن گل فروش هر بار که چراغ قرمز می شود راه می افتد بله این گل فروش هم خانمی هست برای خودش حدود چهل و پنج شش سال سن لاغر اندام است و خنده ای بشدت تابلو مصنوعی به صورتش و اگر رد زندگی پیر تر از سن واقعی نشانش ندهد همون چهل و پنج شش ساله می نمایاند ، وقتِ راه رفتن کمی قوز می کند و یه نموره هم می لنگد که شاید کفشهایش اذیتش می کنند بینی قلمی دارد و صورتی کشیده و موهایی انبوه. هر بار که چراغ قرمز می شود از سر چهار راه شروع به راه رفتن لابلای ماشین ها می کند. در خطی مستقیم و بی وقفه. گلها را به ماشین ها نشان می دهد و سريع راه می رود و آرام چیزی زمزمه می کند. چیزی مثل:"گل .. گل .."
شاید حدود چهل ، پنجاه تا ماشین پشت هر چراغ می ایستند. به طولی کمتر از صد متر . هیچکس گل نمی خرد. نه زن زیباست نه گلهایش. زن گل فروش با نگاه خسته راه می رود و حرف می زند و انگار نمی تواند بایستد. چراغ که سبز می شود بی وقفه می چرخد و تمام راه را تا سر چهار راه برمی گردد. همانطور با قدمهای تکراری و پشت خمیده. فرصتی برای ایستادن نیست. چراغ هر دو سه دقیقه یکبار رنگ عوض می کند. و در هر ساعتی از شبانه روز که از این چهارراه می گذری این قصه در حال تکرار شدن است. شاید شصت بار در ساعتو هفتصدو خورده ای در روز. هيچ معلوم نيست هر روز چند قدم راه می رود. شمردنی نیست. مرا یاد قهرمانِ بایسیکل رانِ مخملباف می اندازد که بی وقفه رکاب می زد برای زندگی. مرد هم بی وقفه راه می رود. و هیچ معلوم نیست در هر روز چند دسته گل بفروشد. پنج تا؟ ده تا بیشتر ؟ یا هیچ، و هیچ معلوم نیست هر روز چند بار برای زندگی چهارراه را دور می زند و پاهایش را به زمین می کشد و گلهایش را به ماشین ها نشان می دهد و زیر لب می گوید: " گل .. گل .."
اما دخترک گل فروش داستان من زیباست ، مهربان است و دوست داشتنی ساده و صمیمی و صبور و هیچ وقت هم نمی گوید گل ... گل ! فقط یکبار گفت و آنهم گفت توی کوهها گل گل گل آفتابو میکارن ! همون موقع بود که دخترک سرو کله اش توی داستان من پیدا شد ....

دریغ

تا حالا شده فکر کنید فکرتان مغزتان فلج شده ؟ اینجاست که آدم هنگ میکنه و می ماند چکار کنه ؟ البته نه این‌که بماند، نه، نمی ماند خیلی وقتها رد می‌شود، منتها له می‌کند و رد می‌‌شود و حتا برنمی‌گردد که ببیند چه چیزهایی را می‌بیند و ندیده قبلن و اگر هم ببیند حافظه‌ی تصویری کوتاه مدتش را فعال می‌کند تا فضای خالی داشته باشد برای آینده که قرار است هیچ اتفاقی بیفتد که اتفاق چیزی‌ست مانند گذشته که هی مدام تکرار می‌شود، شاید برای من تنها، و چیزی که تکرار شود خب شما بهتر از من می‌دانید که منتظرید بعد از "که" کلمه‌ای جمله‌ای چیزی بیاید اما نمی‌آید مانند همیشه که وقتی انتظار چیزی را دارید آن چیز دقیقن روبه‌روی شما اتفاق نمی‌افتد و بل‌که این پشت سر شماست که تمام حوادث را همیشه و همه وقت تصاحب کرده و شما می‌پرسید از آن یکی که چرا له کردم و گذشتم و متاسف می‌شوید که چرا از خودتان سوال نکرده‌اید و البته در این زمانی که معرفتش هم تمام شده هر پاسخی مثل هیچ پاسخی‌ست، بدون شک؟و این روزها من به هوای گفتن و فقط گفتن گفت و شنیده و نشنیده پشیمان شد که اعتراف هیچ‌گاه‌ البته ـ‌خوش‌بینانه‌ـ گاهی سودی ندارد و باید جایی رفت که سقف نداشته باشد و هیچ موجودی که هوس نکند دست‌هاش را سقف صدایت کند و بایدتر خواند نه با صدای بلند که اگر داد شود هوار می‌شود و آرام وآرام و آه رام اتفاق را برایت مرور می کند .
همان اتفاق و همان یادآوری تلخی/شیرینی‌های ذهن‌. باید قدم بگذارم در جایی فراتر از دایره‌ی درک ذهن، که البته از آن هیچِ هیچِ هیچ نمی‌فهمم

شبی که مثل هيچ شبی نبود

چه حس های عجیبی دارم در این لحظه که باران می خورد به پنجره و من دارم جبر جغرافیای نامجو رو گوش میدم ! از نامجو خوشم میاد ولی نمی دانم چرا حتا باسهای ریز این آهنگ را هم امشب با تمام وجودم حس می کنم
...ای عرش کبریایی چیه پس توسرت
کی با ما راه میایی جون مادرت ؟
.......
اینجاست که دیگر اشکها می آیند پایین! راستش شاید کمی دلم تنگ باشه ، دیشب خیلی کسی به من نزدیک شده بود و نمی دانم چه بود ؟ ولی حس کردم برای شاید اولین بار یکی هست که خوب منو و کارهامو می بینه و حیف که خیلی از چیزهارو الان فراموش کردم اما مهم حسش بود که حس خوبی داشتم ! همه ما مخزنی اسرارآمیز از آرامش و اطمینان کودکی داریم که با بزرگ شدن ما کم کم پیر می شود و مثل مشتی آب از دستهایمان سرازیر می شوند. اما دیشب اون حس من خیلی خیلی داشت خوب زندگیشو میکرد و برای خودش بزرگ می شد و سرشار از ترس و اميد و عشق بود .
***

دارم ساک می بندم برای سفری نسبتا دراز و وقتی ساکم را می بستم به یکباره یاد خیلی وقت پیش افتادم وقتی که با شک کتانی های چینی مشکی رنگم را هم داخل ساک گذاشتم و تمام شوقِ پوشیدنِ کفشِ تازه ام را به جایی که هیچ تصوری ازش نداشتم حواله دادم و هنوز هم این حرف تو ذهنم ورق میخوره وقتی که صبح آمد و با بشکنی بهم گفت : راستی فرشاد یه چیزی دیگه هم یادم اومد دیروز گفتی خیلی دوست دارم شهید بشم !حالا همه چیز قاطی شده دلتنگی ، شهادت و این درد لعنتی که همه وجودم را گرفته
آره دارم دری وری میگم خودمم هم فهمیدم .......

سلیفیکس ده میلی گرم

تلفن زنگ می زند و من با اون تا طبقه ی نهم جنونم بالا میرم ،آسانسور بوی سیگار و الکل و عرق میده به طبقه نهم که می رسم هنوز خوابم با تو تموم نشده می خندی و به میز تکیه میدی.. به من تکیه میدی.. کتابتو که سفارش داده بود می گیری.. از جام تکون نمی خورم، منو از چهار طرف به زنجیر خودخواهی خودم می بندن، به دنبال بدنم تو راهرو ها رو زمین لیز ضد عفونی شده می خزم..

گوشی تلفن رو می ذارم و فکر می کنم به اینکه هنوز نبض دارم ؟ اما من هنوز نفس می کشم و حتما الان حباب های آمونیاک تو خونم می ترکن.. پلکام به طبقه ی همکف باز میشن.. بوی الکل و عرق پشت ویلچر جا می مونه.. دارم حرف میزنم و داری می خندی.. تو همدردی لذتبخش آزار خودم غوطه ورم..حالا که انقدر بیهوده ست همه ی توجهت اینجاست! تو همه ی مسیر سیزیف بی ادراکی توام که آسانسورو با وزن خنده ی فرو خورده ی تو بالا و پایین می بره... سنگینی دروغ های هنوز نگفته کمر وجدانمو خم می کنند حالا روی کمرم رد ناخنهای تو هست یا دروغهام اینو باید سلیفیکس ده میلی گرم مشخص کنه صبح یکی ، ظهر یکی شب یکی...
دوباره تلفن زنگ می زند و من باز به طبقه ی نهم برمیگردم از بازتاب نمناک خرافاتی که تو چشمات برق میزنه تو مردمک من به لرزه می افتی.. به لرزه افتادنت رو انعکاس تصویر من تو نگاه برگشت خورده ی متعجبت می چکه.. تاب تماشا نداری.. از آسانسور میاییم بیرون.. از شگفت زدگیت می ترسم و از زندگیت آروم آرام فرار می کنم

خیابون عمار از کدوم وره؟

ایران که بودم موجودی بود بس دوست داشتنی که من از همون اول دوست داشتم اونو میم لام صدا کنم !
یکروز سرد برفی تو هوای منجمد آجودانیه وقتی که مثل خر لگن زپرتی من که اون موقع یه پاترول آبی سرمه ای دو در مدل هفتاد بود دوتا چرخش افتاده بود اونور جدول تو جوی بزرگ خیابون نیلفروشان و منم مثل آدمای بیخیال و بی عارو درد داشتم نیگاش میکردم و سیگار میکشیدم که سنگینی نگاهی رو از پشت سرم حس کردم ، نگاه اونقدر سنگین بود که بد جوری نشست و بود بود تا سه سال بعدش که یکهو مثل همون برفهای آجودانیه آب شد و رفت که رفت .
اولین حرفش آقا خیابون عمار از کدوم طرفه ؟ بود و حالا بعد ده سال دوباره اومده میگه آقا خیابون عمار از کدوم طرفه ؟بهش میگم کجا بودی این همه مدت میگه دیگه نشد دیگه داشتم می رفتم آمریکا گفتم شاید نشه نگفتم که ضایع نشم ! می گم تو این همه مدت تو این دهسال چرا خبر ندادی که کجایی ؟ میگه ای بابا مگه وقت میشد اینقدر گرفتار بودم که نگو !
حالا شما بودید جای من چه میکردید با این موجود ؟

پلکان پرواز

سفید سفید سفید. یه سفید دیگه داره میاد. پشت سرش همون سفید شیفت شب. چقدر عجیب.
من فکر میکردم فقط وقتی آمپول میزنن شبه. سفید نزدیک تر شد. لایه ی همرنگ تن منو زد بالا. سوزن رو پوستم پافشاری میکنه فوت میکنه تورگم. فقط هواست. حتی سم هم نیست. سفید های دیگه هم میان. صورتمو تو بالش خفه میکنم. با گردن نفس میکشم ولی گردنم هم سوراخ شده و هواها میره بیرون .
تا که نفس می کشم بنفش میاد تو حالا همه چیز بنفشه ، بنفش بنفش بنفش
بنفشه افتاده تو چاه خفه شده مامان میاد تو می زنه تو سرش و فقط گریه میکنه بنفش میشه همه چی نگام به قطره های سرم که خیره میشه باز به سرفه می افتم سرف سرفه سرفه اونقدر که فکر می کنم داره همه معده و ریه هام میاد تو حلقم
سرفه هامو مزه مزه که می کنم سرخ میشه همه چیز قرمزه خون خون خون عصر که می رم کمیسیون دکتر باز میگه نه ما موفق می شیم و می زنه پشتم اما نگاش سفید سفیده همین جوری که می زنه پشتم میگه برو جلو دلاور همه امید ما به شما سه نفره اگه نذارید اون رج تانک بیاد جلو کاری کردید کارستون و نگاش سبز سبزه و آخر در گوشم میگه یکیشون بیاد جلو کمر همه ما شکسته ...
واقعا کمرم داره می شکنه سرمو فشار میدن لای پام و سرنگو کرده تو کمرم به پرستار میگم درد دارم زود دیگه، سریع یالا ... الله اکبر ورد آتش آر پی جی رو دنبال می کنم تا نوک برجک
همه جا قرمز میشه ،لباسم ملافه قرمز قرمز، صورتش سرخ سرخه اما چشمهاش میتونه عسلی باشه, موهاش هم همون رنگ یا موها خرمایی و چشمها مشكی. میتونه پیشونی بلندی داشته باشه و بینی كمی بزرگ پوست روشنی كه كنار بناگوش یا رو پیشونی چند تا جوشِ غرور جوانی شكسته شده از كنكور رو نشون میده. میتونه لب هایی داشته باشه كه با دیدنشون به چیزی جز بوسیدن فكر نكنی که مخصوص رویاهای گریزپاست.
همونجوری که داری می افتی داری گر میگیری ، یه دكمه...دو دكمه...سه دكمه... . باز كن. دكمه ها پلكان پرواز اند. باز كن...حالا سبز بزرگ میاد. حالمو می پرسه. شما از آخر هفته مرخصید. حس میکنم دارم رنگی میشم.