باختی پسر ... باختی

ازعصر دیروز تا همین الان که کله صبحه فقط و فقط خونه رو مرتب کردم،کتاب خوندم،اس ام اس زدم، هی تند تند اومدم میلمو چک کردم و میلیدم - یعنی همون ای میل هایم رو جواب دادم - و یه پکیج رادیوی هم ساختم و غذا خوردم!
دو تا کتاب تمام کردم، "کافه پیانو" و "آندری تارکوفسکی " البته خودم هم از انتخاب این دو یکهو خنده ام گرفت که چه دخلی این دو باهم داره ؟
امسال به جز چند نفر به هیچ کس تبریک سال نو نگفتم اینجا هم نخواهم گفت !
داره به سرم می زنه اصلا یه جنبش ضد سند تو آل راه بندازم ، یعنی چی یه متن کلیشه ای رو بر می دارن به هزار نفر می فرستند و حتما توقع دارن عین اون هزار نفر هم بشینند براشون جواب بنویسند که وای عزیزم مرسی که بیادم بودی !
در فکر یه سفر هم هستم البته ، یه چیزی هم امسال بعد سالها اون ته دلم جاش بدجوری خالیه که بماند .
نگرانم و همه چیزم درب و داغونه و واقعا به یه تغییر دکوراسیون روحی احتیاج دارم خفن !
باید یه کسی یه اتفاقی نمی دونم یه چیزی بیاد و من رو از این درهمیدگی نجات بده . بین همه فکرهای پخش شده ام و فقط یک جمله بی مقدمه می تونه هولم بده ، پرتم کنه پایین.
یکی از پشت خستگی هام می پره بیرون و می گه : خیلی باختی...خیلی.
ارسال یک نظر