سلیفیکس ده میلی گرم

تلفن زنگ می زند و من با اون تا طبقه ی نهم جنونم بالا میرم ،آسانسور بوی سیگار و الکل و عرق میده به طبقه نهم که می رسم هنوز خوابم با تو تموم نشده می خندی و به میز تکیه میدی.. به من تکیه میدی.. کتابتو که سفارش داده بود می گیری.. از جام تکون نمی خورم، منو از چهار طرف به زنجیر خودخواهی خودم می بندن، به دنبال بدنم تو راهرو ها رو زمین لیز ضد عفونی شده می خزم..

گوشی تلفن رو می ذارم و فکر می کنم به اینکه هنوز نبض دارم ؟ اما من هنوز نفس می کشم و حتما الان حباب های آمونیاک تو خونم می ترکن.. پلکام به طبقه ی همکف باز میشن.. بوی الکل و عرق پشت ویلچر جا می مونه.. دارم حرف میزنم و داری می خندی.. تو همدردی لذتبخش آزار خودم غوطه ورم..حالا که انقدر بیهوده ست همه ی توجهت اینجاست! تو همه ی مسیر سیزیف بی ادراکی توام که آسانسورو با وزن خنده ی فرو خورده ی تو بالا و پایین می بره... سنگینی دروغ های هنوز نگفته کمر وجدانمو خم می کنند حالا روی کمرم رد ناخنهای تو هست یا دروغهام اینو باید سلیفیکس ده میلی گرم مشخص کنه صبح یکی ، ظهر یکی شب یکی...
دوباره تلفن زنگ می زند و من باز به طبقه ی نهم برمیگردم از بازتاب نمناک خرافاتی که تو چشمات برق میزنه تو مردمک من به لرزه می افتی.. به لرزه افتادنت رو انعکاس تصویر من تو نگاه برگشت خورده ی متعجبت می چکه.. تاب تماشا نداری.. از آسانسور میاییم بیرون.. از شگفت زدگیت می ترسم و از زندگیت آروم آرام فرار می کنم
ارسال یک نظر