شبی که مثل هيچ شبی نبود

چه حس های عجیبی دارم در این لحظه که باران می خورد به پنجره و من دارم جبر جغرافیای نامجو رو گوش میدم ! از نامجو خوشم میاد ولی نمی دانم چرا حتا باسهای ریز این آهنگ را هم امشب با تمام وجودم حس می کنم
...ای عرش کبریایی چیه پس توسرت
کی با ما راه میایی جون مادرت ؟
.......
اینجاست که دیگر اشکها می آیند پایین! راستش شاید کمی دلم تنگ باشه ، دیشب خیلی کسی به من نزدیک شده بود و نمی دانم چه بود ؟ ولی حس کردم برای شاید اولین بار یکی هست که خوب منو و کارهامو می بینه و حیف که خیلی از چیزهارو الان فراموش کردم اما مهم حسش بود که حس خوبی داشتم ! همه ما مخزنی اسرارآمیز از آرامش و اطمینان کودکی داریم که با بزرگ شدن ما کم کم پیر می شود و مثل مشتی آب از دستهایمان سرازیر می شوند. اما دیشب اون حس من خیلی خیلی داشت خوب زندگیشو میکرد و برای خودش بزرگ می شد و سرشار از ترس و اميد و عشق بود .
***

دارم ساک می بندم برای سفری نسبتا دراز و وقتی ساکم را می بستم به یکباره یاد خیلی وقت پیش افتادم وقتی که با شک کتانی های چینی مشکی رنگم را هم داخل ساک گذاشتم و تمام شوقِ پوشیدنِ کفشِ تازه ام را به جایی که هیچ تصوری ازش نداشتم حواله دادم و هنوز هم این حرف تو ذهنم ورق میخوره وقتی که صبح آمد و با بشکنی بهم گفت : راستی فرشاد یه چیزی دیگه هم یادم اومد دیروز گفتی خیلی دوست دارم شهید بشم !حالا همه چیز قاطی شده دلتنگی ، شهادت و این درد لعنتی که همه وجودم را گرفته
آره دارم دری وری میگم خودمم هم فهمیدم .......
ارسال یک نظر