دخترک گل فروش داستان من


توی یکی از خیابان های همین شهر درندشت، درست نزدیک یک آسمان خراش ِ غول پیکر، یک چهارراهی هست. از همانهایی که یه ورش ایستگاه مترو هست و یه ورش هم گل فروش ها گل می فروشند! البته این چهارراه ها خیلی با چهارراههای شهر خودمان شاید فرق داشته باشد اما جنسش از همانهاست و البته گل فروشش هم همینطور.
مثلا سر خیابان همیشه شلوغ میرداماد روبروی مجتمع پایتخت و برجهای اسکان پشت چراغ قرمز خیابان ولیعصر یادم می آید زنی بود خیلی مرتب و با مانتوی ترو تمیز و روسری رنگی که گلهایی خیلی قشنگی در سبدی می فروخت – نمی دانم هنوز هست یا نه اگر هست برایم بگوئید و همینجوری سلامم را روزی بهش برسانید – بازار شایعه هم برای اون زن البته مثل همه آدمها در ایران داغ بود یکی از دوستانم می گفت که شنیده سالها پیش این خانم عاشق داریوش بوده و شوهر و خانه و کاشانه اش را بخاطرش رها کرده و وقتی جوابی از او نشنیده با یک گالن اسید به استقبالش رفته و بعدش پلیس میادو خلاصه آخرش همینی هست که ما الان می بینیم و سط خیابون داره گل می فروشه حالا راست و دروغش را نمی دانم ...
بگذریم برگردیم به همین چهارراه این شهر گل و گشاد ! بله گل های گل فروش این چهار راه اما نه زیبا هستند و نه مرتب و نه عاشق دلخسته !شغلشان هست درست مثل میکانیک ها و داروخانه چی ها گلهایش هم معمولا چند دسته گل رز قرمز کوچکند که اغلب هم پلاسیده اند از بس گل فروش با آن راه رفته است ، زن گل فروش هر بار که چراغ قرمز می شود راه می افتد بله این گل فروش هم خانمی هست برای خودش حدود چهل و پنج شش سال سن لاغر اندام است و خنده ای بشدت تابلو مصنوعی به صورتش و اگر رد زندگی پیر تر از سن واقعی نشانش ندهد همون چهل و پنج شش ساله می نمایاند ، وقتِ راه رفتن کمی قوز می کند و یه نموره هم می لنگد که شاید کفشهایش اذیتش می کنند بینی قلمی دارد و صورتی کشیده و موهایی انبوه. هر بار که چراغ قرمز می شود از سر چهار راه شروع به راه رفتن لابلای ماشین ها می کند. در خطی مستقیم و بی وقفه. گلها را به ماشین ها نشان می دهد و سريع راه می رود و آرام چیزی زمزمه می کند. چیزی مثل:"گل .. گل .."
شاید حدود چهل ، پنجاه تا ماشین پشت هر چراغ می ایستند. به طولی کمتر از صد متر . هیچکس گل نمی خرد. نه زن زیباست نه گلهایش. زن گل فروش با نگاه خسته راه می رود و حرف می زند و انگار نمی تواند بایستد. چراغ که سبز می شود بی وقفه می چرخد و تمام راه را تا سر چهار راه برمی گردد. همانطور با قدمهای تکراری و پشت خمیده. فرصتی برای ایستادن نیست. چراغ هر دو سه دقیقه یکبار رنگ عوض می کند. و در هر ساعتی از شبانه روز که از این چهارراه می گذری این قصه در حال تکرار شدن است. شاید شصت بار در ساعتو هفتصدو خورده ای در روز. هيچ معلوم نيست هر روز چند قدم راه می رود. شمردنی نیست. مرا یاد قهرمانِ بایسیکل رانِ مخملباف می اندازد که بی وقفه رکاب می زد برای زندگی. مرد هم بی وقفه راه می رود. و هیچ معلوم نیست در هر روز چند دسته گل بفروشد. پنج تا؟ ده تا بیشتر ؟ یا هیچ، و هیچ معلوم نیست هر روز چند بار برای زندگی چهارراه را دور می زند و پاهایش را به زمین می کشد و گلهایش را به ماشین ها نشان می دهد و زیر لب می گوید: " گل .. گل .."
اما دخترک گل فروش داستان من زیباست ، مهربان است و دوست داشتنی ساده و صمیمی و صبور و هیچ وقت هم نمی گوید گل ... گل ! فقط یکبار گفت و آنهم گفت توی کوهها گل گل گل آفتابو میکارن ! همون موقع بود که دخترک سرو کله اش توی داستان من پیدا شد ....
ارسال یک نظر