سردرگم

نمی دونم بگم تلخ شدم دروغه چون هنوز دلخوشی هایی دارم که وقتی یادشون می افتم شیرینی رو زیر زبونم حس می کنم پس نه تلخ نشدم .
بگم سرد شده ام اما نه بعضی وقتها هنوز ته حرارتی ته دلم حس می کنم پس دلسرد هم نشده ام
اما این یکی را دیگر خوب می دانم که دلم می‌خواهد بروم یه جای دور،دور که نه کسی اونجا باشه و نه اینکه اصلا خودم هم بدونم کجاست که اگر منصرف شدم بتونم برگردم و کسی هم سراغی نتونه ازم بگیره .
برم گم و گور بشم و اونجا تو تنهایی و آرامش و بی‌خبری غرق بشم و از اینکه تعلق خاطری به کسی ندارم دلم شاد شاد بشه !
حالا بعد این همه زمان سردر گمی فهمیدم که این مدتی که زنده‌ام را فقط و فقط برای خودم و خودم نگه دارم به این ایمان دارم اما آن ته دلم، دوست دارم کسی، جایی، منتظرم باشد..
ارسال یک نظر