یکشنبه ۷ ژوئن ۲۰۰۹
اعتیاد زندگی
زندگی به گمانم اعتیادی بیش نیست مادامی که شیفته و معتاد چیزی نباشی مرده ای!
آدمهایی معتاد به کار، آدمهای معتاد به درس،آدمهای معتاد به بهترین بودن، آدمهای معتاد به آرمان، آدمهای معتاد به مذهب، آدمهای معتاد به عشق ، آدمهای معتاد به فداکاری،آدمهای معتاد به فرزند، آدمهای معتاد به الکل و سیگار و...، آدمهایی معتاد به سکس و هزار کوفت و زهرمار دیگر
همیشه انگار چیزی باید باشد که به آن بیاویزی چیزی که به بودنت معنایی بدهد،به دقایقی که تمامشان می کنی که شب سر راحت به بالین بگذاری
من اما معتاد به معتاد نشدنم! همین است که مدام ار این شاخه به آن شاخه می پرم ، آویزونم و سر در گم !
من معتاد نیستم اما معتاد معتاد نشدنم امشب که فکر می کنم می بینم یه چیز نیست که تو زندگیم درست و حسابی ادامه داشته باشه و یا بهش علاقه مند باشم هیچی !
همین است که همیشه ی خدا ناراضی و کلافه ام، بی قراری اعتیاد من است نق زدن کار من است. دوست ندارم خودم را و وضع فعلی ام را همین
Tahdig | Balatarin | Donbaleh | | داغ کن - کلوب دات کام | Bei MySpace posten! | |
0 Comments:
ارسال يک نظر
<< Home
 
جدی گرفتن این وبلاگ اصلا توصیه نمی شود

این سفره فقط برای دل خودم و دوستانم پهن شده

در یک روز داغ در سال هزارو سیصد و پنجاه و چهار و البته در بیست و سوم مردادش و دقیقا در وسط ظهر ساعت دوازده و نیم در محله ای که آنروزها نسبتا دهات بود ولی این روزها برای خودش بالاشهر شده ، در قلهک تهران بدنیا آمدم
اینجا نه نقل سیاست است و نه بحث مبارزه و نه هزار حرف دیگر که همیشه من باید با خودم به این سو و آن سو بکشانمشان
اجازه بدهید اینجا فقط و فقط خودم باشم و خودم نه پژواک نامها و نشانه ها

چند مطلب آخری
کلی مطلب قدیمی
کتابها

 مجموعه داستان دفتر خاطرات فرشته ها

 از سربند تا چشم بند

 جمهوری اشباح

مجموعه داستان کوتاه جورابهای صابر
سفره خانه

 



! ته دیگ نوش جان