سه‌شنبه ۹ ژوئن ۲۰۰۹
انگار
خیلی وقت بود ندیده بودمش ترک رفاقت کرده بودیم و باید خیلی نگاه میکردی تو صورتش تا اون ته ته ها یه چیزهایی یادت بیاوردت ! فرقی نکرده بود ظاهرش اما انگار خیلی فرق کرده بود در آخر گفت چه کنم ؟ گفتم هیچی تمام ظرفهای پر از اسم و صفت های پلید را از سینه بیرون بیاورو بشکن و اگر نشد آن را خالی کن آنوقت هست که آینه وجودت همانگونه که هستی نشانت میدهد .....
اما رفته بود نع انگاری اصلا نیومده بود و انگاری همش خیال بود اصلا اینجا که من هستم کسی نمی آید ؟
Tahdig | Balatarin | Donbaleh | | داغ کن - کلوب دات کام | Bei MySpace posten! | |
0 Comments:
ارسال يک نظر
<< Home
 
جدی گرفتن این وبلاگ اصلا توصیه نمی شود

این سفره فقط برای دل خودم و دوستانم پهن شده

در یک روز داغ در سال هزارو سیصد و پنجاه و چهار و البته در بیست و سوم مردادش و دقیقا در وسط ظهر ساعت دوازده و نیم در محله ای که آنروزها نسبتا دهات بود ولی این روزها برای خودش بالاشهر شده ، در قلهک تهران بدنیا آمدم
اینجا نه نقل سیاست است و نه بحث مبارزه و نه هزار حرف دیگر که همیشه من باید با خودم به این سو و آن سو بکشانمشان
اجازه بدهید اینجا فقط و فقط خودم باشم و خودم نه پژواک نامها و نشانه ها

چند مطلب آخری
کلی مطلب قدیمی
کتابها

 مجموعه داستان دفتر خاطرات فرشته ها

 از سربند تا چشم بند

 جمهوری اشباح

مجموعه داستان کوتاه جورابهای صابر
سفره خانه

 



! ته دیگ نوش جان