انگار

خیلی وقت بود ندیده بودمش ترک رفاقت کرده بودیم و باید خیلی نگاه میکردی تو صورتش تا اون ته ته ها یه چیزهایی یادت بیاوردت ! فرقی نکرده بود ظاهرش اما انگار خیلی فرق کرده بود در آخر گفت چه کنم ؟ گفتم هیچی تمام ظرفهای پر از اسم و صفت های پلید را از سینه بیرون بیاورو بشکن و اگر نشد آن را خالی کن آنوقت هست که آینه وجودت همانگونه که هستی نشانت میدهد .....
اما رفته بود نع انگاری اصلا نیومده بود و انگاری همش خیال بود اصلا اینجا که من هستم کسی نمی آید ؟
ارسال یک نظر