روزهای تلخ و خاکستری

چند روزیه اومدم جایی که خوب ای کاش تو حس و حال بهتری این روزها طی می شد
به ایستگاه خالی آرنهم نگاه می کنم و دوچرخه هایی که در سکوت شبانه همه در صف صاف ایستاده اند و آی پدم عادت غریبانه شادمهر را می خواند که آغوشتو به غیر من به روی هیچکی وا نکن
منو از این دلخوشی ها آرامشم جدا نکن
من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم
واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر میکشم
وای خدا چقدر تو این روزهای تلخ این آهنگ می چسبه
قطار مي رود ... همه ساكتند .. ساكت ..غريب .. تنها ...
قطار مي رود ... من اما بايد بروم
فقط یه قول
فقط به من بوسه بزن به روح و جسم تن من
...
این روزها همه خاکستری هستند
همه و دیگه مگه حس و حالی هم هست بعد از دیدن اینهمه خون و آتش و دود ؟
و اگه حسی هم باشه چه فایده ؟
که ديگه نوشتن هم آرومم نمي كنه . هيچ چيز ، هيچ كس .... كسي هم مگه مونده ؟
نمی دونم چرا همش احساس می کنم داره زلزله میاد ؟
این روزها اصلا اعصاب ندارم نمی دونم چرا خدا میدونه ، امروز بعد مدتها وقتی نشستم اخبار ایران رو خوندم و فیلمهارو دیدم ناخودآگاه برای همشون آيت الكرسي خوندم ولی نه فکر می کنم فقط نباید آیه الکرسی خوند که حالا به آيه هاي بزرگتري نياز هست... آيه هاي خيلي بزرگتري ... همه هستي من آيه تاريكي است ..
ارسال یک نظر