جمعه ۳ ژوئیهٔ ۲۰۰۹
این پست اسم ندارد مخاطب دارد

نمی دانم فرض را بر این میگذارم که احتمال محالی‌ست‌که دوباره از اینجا عبور کنی و برفرض که عبور هم بکنی آیا لحظه‌ای درنگ کنی و تمامی آن‌چه را می‌بینی می خوانی ؟ نمی دانم

اما بگذار همه نگفته هایم را برایت بگویم. چرا‌که خوب می‌دانم شاید دوباره قاصدکهای پشت پنجره‌ات پرواز خواهندکرد. خیلی پیش از آن‌که فکر کنی همه چیز تمام شده‌بود. شرط می بندم هنوز هم نمی‌دانی بر من چه گذشت، چه رسد به این‌که بدانی من دردهایم را در آن هفته‌هایی که ذره ذره آب می‌شدم، برای که می‌بردم.

همان روزها بود که همه‌چیز تمام شده‌بود. همان شبِ کذایی که مرا شکستند و تو هم هیزم بر آتشش ریختی، همان شب که تو با رفتاری کودکانه دور شدن را ترجیح دادی. همان شب بود که همه چیز برای‌ام تمام شده‌بود. چه روزهایی که خاطرت نیست و من خوب در یادم هست

دوست دارم اسمم در تمام شناسنامه های دنیا بشود؛ رضا همراز

..........

Tahdig | Balatarin | Donbaleh | | داغ کن - کلوب دات کام | Bei MySpace posten! | |
0 Comments:
ارسال يک نظر
<< Home
 
جدی گرفتن این وبلاگ اصلا توصیه نمی شود

این سفره فقط برای دل خودم و دوستانم پهن شده

در یک روز داغ در سال هزارو سیصد و پنجاه و چهار و البته در بیست و سوم مردادش و دقیقا در وسط ظهر ساعت دوازده و نیم در محله ای که آنروزها نسبتا دهات بود ولی این روزها برای خودش بالاشهر شده ، در قلهک تهران بدنیا آمدم
اینجا نه نقل سیاست است و نه بحث مبارزه و نه هزار حرف دیگر که همیشه من باید با خودم به این سو و آن سو بکشانمشان
اجازه بدهید اینجا فقط و فقط خودم باشم و خودم نه پژواک نامها و نشانه ها

چند مطلب آخری
کلی مطلب قدیمی
کتابها

 مجموعه داستان دفتر خاطرات فرشته ها

 از سربند تا چشم بند

 جمهوری اشباح

مجموعه داستان کوتاه جورابهای صابر
سفره خانه

 



! ته دیگ نوش جان