آدمک آخر دنیاست،بخند آدمک مرگ همین جاست ، بخند آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست ، بخند دست خطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست، بخند فکر کن درد تو ارزشمند است
فکر کن گریه چه زیباست ، بخند صبح فردا به شبت نیست که نیست تازه انگار که فرداست ، بخند راستی آنچه به یادت دادیم پر زدن نیست که درجاست، بخند آدمک نغمه ی آغاز نخوان به خدا آخر دنیاست ، بخند
در یک روز داغ در سال هزارو سیصد و پنجاه و چهار و البته در بیست و سوم مردادش و دقیقا در وسط ظهر ساعت دوازده و نیم در محله ای که آنروزها نسبتا دهات بود ولی این روزها برای خودش بالاشهر شده ، در قلهک تهران بدنیا آمدم
اینجا نه نقل سیاست است و نه بحث مبارزه و نه هزار حرف دیگر که همیشه من باید با خودم به این سو و آن سو بکشانمشان
اجازه بدهید اینجا فقط و فقط خودم باشم و خودم نه پژواک نامها و نشانه ها