پسری که بیمار بود

پسره گفت : وقتی عصبانی می شوم خون بالا می آرم خانوم دکتر ! این عجیب نیست ؟
دکتر گفت : نه ! طبیعیه
پسر گفت : خیلی بالا می آرم
دکتر گفت : اصلا ایرادی ندارد
پسره کمی مکث کرد . سبک سنگین کرد کلماتش را و بعد اضافه کرد : من پریروز نزدیک بود یکی را بکشم . باور کنید اغراق نمی کنم . شما « بیگانه » ء کامو را خوانده اید ؟
دکتر با لبخندی گفت : بله
پسر گفت : آن قدر عصبانی می شوم که دیگر نمی توانم خودم را کنترل کنم . حقیقتا می خواستم کسی را بکشم ! بی آن که احساس پشیمانی کنم . حس همان مرده را داشتم توی « بیگانه » . آن قدر دلزده ام کرده بود که می خواستم با دست هام خفش کنم . خدا دوستم داشت که دو تا ماشین آن ور خیابان با هم تصادف کردند و حواسم پرت شد
دکتر پرسید : کی را می خواستید بکشید ؟
پسره با بی تفاوتی گفت : اونو ! شما باید اونو ببینید . بهترین آدمی ست که توی زندگی ام شناخته ام . حیف است بمیرد
دکتر گفت : فقط وقت هایی که خون بالا می آری دوست دارید کسی را بکشید ؟
پسر گفت : نه ! من اغلب دوست دارم آدم ها را بکشم . آخر آن ها بدجوری زبان نفهم و حرامزاده اند . هیچ نمی فهمم خدا برای چه این همه دنیا را شلوغ کرده . می توانست به چند تا موجود دو پای درست حسابی بسنده کند . اما آن قدر اجازه داد آدم ها زاد و ولد کنند که دیگر نمی شود توی یک کافه نشست بی آن که نگران چشم های فضول بود . بس که زیادند تخم سگ ها ! آره ! من همیشه فکر می کنم باید یک فکری به حال افزایش جمعیت کرد . اما همیشه می توانم خودم را کنترل کنم . ولی وقتی عصبی می شوم عین زنهای پریودی دیونه می شم خشم و احساساتم دو برابرمیشه خانوم دکتر ! این ها هم طبیعی ست ؟
دکتر لبخندی زد . گفت : خشم و عصبانیت اصلا عجیب نیست . واکنش طبیعیه بدن است که پاشدم کیفم را برداشتم توشو نگاه کردم آره قطب نما هنوز توش بود ، کیف رو انداختم روی دوشم و بی نگاهی و حرفی ، اتاق را ترک کردم و پله ها را دو تا یکی رفتم پایین . داشتم با خودم فکر می کردم حس همان مرده را دارم توی « بیگانه »ء کامو . داشتم فکر می کردم این خانم دکتر را هم باید بکشم اصلا خدا برای چه این همه دنیا را شلوغ کرده ...
ارسال یک نظر