حال من بی تو

بعد از سفری نه چندان طولانی که ایکاش طولانی تر بود حالا دوباره برگشته ام ، برگشتی که واقعا آسون نبود
حالا تویی که اون دور دورها نشستی و داری اینو میخونی خیال می کنی راحت بودبرگشتنم ؟
چشم بستن و آمدن و آمدن و تا اینجا رسیدن؟! نه! نه! تکه تکه های دلم را میان شکاف آن روزهای داغ جا گذاشتم و آمدم ،فقط ای کاش بدانی که هیچ چیز این زندگی آن قدرها راحت نیست که فکر می کنی
آمده ام یا برگشته ام را نمی دانم اما می دانم که این پایان خط نیست . خودکار بیک کهنه تو راستی دارد آخرین خطهایش را می نویسد اما قصه نیمه به آخر نخواهد رسید.
تو می دانی که حالا لبریز از شعرم و لبریز از کلام. من چه پرم امشب.
از دوستی شنیده بودم که کویر نعره هایش را نگه می دارد برای یک روز که فریادش کند.و من منتظر آن روزم که وقت قت فریاد باشد .
حالا که آخر داستانیم قصه های نگفته را نشاید نهفتن. باید گفت. باید گفت باید همه چیز را گفت و همه چیز را بار دیگر به یاد آورد. باید اعتراف کرد و بخشیده شد. زمان کم است. زمان کم است و یحیی تعمید دهنده میانه رود اردن ایستاده و همه چیز را با آب پاک می کند.پس ای خوب دوست داشتنی بیا ، بیا و منو پاک کن از خودم و از همه خاطرات داشته و نداشته
ارسال یک نظر