اون بالا

بچه که بودم ، یعنی تا همین اواخر هميشه ، دو روز آخر هفته رو تو باغ موروثی مون تو شهریار می گذراندیم که پربودش از درختهای توت و گیلاس و گردو اما وسط باغ يه درختِ توتِ بزرگ بود که به قولِ معروف عمر خودش رو کرده بود.
از اونجايی که شاخه هاش نازک و ترد نبودن ، می تونستی بدون دغدغه روی شاخه هاش بری و نگران شکسته شدن شاخه و افتادن از اون نباشی.اگر چه، اوايل، وسوسه ی بالا رفتن از درخت به خاطر توتهاش بود ، ولی کم کم به اين درخت عادت کردم.
هر چند بارها و بارها با دست و پای زخمی دو روز آخر هفته رو سپری می کردم و به خونه بر می گشتم، اما بعد از چند وقت مهارت پيدا کرده بودم و هر دفعه شاخه های بيشتری رو فتح می کردم.
تا اینکه اصلا اون بالا و تو دل درخت برای خودم خونه ای درست کرده بودم و می رفتم توش می نشستم و به خیال خودم نگهبانی می دادم !بالا رفتن از درخت و زمين و زمينيها رو از بالا نگاه کردن خيلی کيف داشت.
يه دنيايی داشت واسه خودش که به دور از تمام بديها و نا مرديهای زمينی ها بود ، شايد هم به خاطر حس آزاديش دوست داشتنی بود ، يا اينکه دنيايی رو با تلاش به دست اُوُرده بودی و قدرش رو می دونستی.افسوس که اون روزهای خوب رفتند و من هم از اون شاخه های تنومند دور و دورتر شدم همین جوری اینو یادم اومد و گفتم بیام بنویسم ...
ارسال یک نظر