دلتنگ

دلتنگم و آرام ...
هنوز قفسه ی سینه ام تیر می کشد،نمی دانم بغض است یا فریاد فروخفته ای، که اینچنین راه گلویم را سد کرده.
دلم باران می خواهد.
از آن دست باران هایی که گولت می زند.
آرام و نم نم می بارد و به خیابان می کشاندت، آنوقت درست وقتی که خوش خوشان روی جدول راه می روی و برای خودت سوت بلبلی می زنی، رگبار می شود!
ارسال یک نظر