جمع خودم

این چند روزه دوباره افتادم رو دنده نوستالوژی شنبه همکلاسی چهارم دبستانم منو پیدا کرد، سه شنبه خانم معلم پنجم دبستانم برام میل زده و میگه بازنشسته شده و وبلاگ می نویسه و ... امروز هم یکی از بچه های فامیلمون که من فقط هفت یا هشت سالگی اش رو یادمه میل زده و کلی برام از اون روزها عکس فرستاده .
حالا من دوباره رفتم تو خاطرات اون روزهای خوب دلم مهمونی های شلوغ فامیلی میخواد دلم عید گردشی و جشن تولدها ،دلم افطاری های فاملیلی و جکع شدنها رو می خواد از اون بزمای خودمونی و گرم و باحال که یکهو هنوز از سر سفره یا میز شام بلند نشدیم یکی با اون صدای شایدم عجیب و غریبش می زد زیر آواز که :
امشب شبه مهتابه، حبیبم رو میخوام، حبیبم اگر خوابه، طبیبم رو می‌خوام....
یا نه مثلا :
يارب چو من افتاده ای کو؟ / افتاده آزاده ای کو؟ تا رفته از جانم برون، سودای هستی آزاده ام، آزاده از غوغای هستی
که اینو خیلی قشنگ هم می خوند و بعد همینجور که اون خانمه که فامیلمون بود ولی نمی دونم دقیقا کیه که داره می خونه همه سراشونو تکون می دن که یعنی آره و یکی شاید رو میزی دسته مبلی چیزی رینگ گرفته یکی قطره اشکی داره می ریزه یکی دیگه هم اون گوشه موشه ها شاید بشکنی میزنه.
آره دلم تنگ شده و میخوام به هر قیمتی هم که شده فقط یکبار دیگه اون مجلسهارو تجربه کنم اون شب نشینی هایی که همه آدمای توش همدیگرو بشناسن، که چیزی پنهونی واسه کسی نداشته باشی که بخوان پس ذهنشون هی برات دو دو تا چهار تا کنن که این کیه چجوریه خودیه غریبس و ...
دلم میخواد رو کاناپه ولو باشم وسط آدمای خودم، دوستای خودم، دشمنای خودم یا بشینیم فیلم ببینیم و من مثل همیشه متکا و سهمیه تخمه ام رو بردارم و برم اون جلوی تلویزیون ولو بشم و فیلم ببینم
دلم میخواد ...
ارسال یک نظر