رمضان

این روزها، از آن وقتهاست که اگر ایران بودم وقت اذانِ موذن‌زاده میگفتم صداشو زیاد کن صداشو زیاد کن !
بعد مست آن اشهد گفتن‌هایش بشوم،
این روزها از آن روزهاست که اگه ایران بودم دم سحر می خواستم بروم بالای پشت بومی بالای تپه‌ای، جایی که تهران بیفتد زیر پایم که از دیدن آن همه چراغ روشن خانه‌هایش دلگرم شوم
این روزها از آن روزهاست که دلم هر روز می خواهد با شهد شراب ربنای شجریان مست مست شود
این روزها دلم فقط می خواهد این دهان بستی دهانی باز شد را بشنوم
دلم تنگ عطر سفره های افطار است
چشمم تنگ دیدن صفهای نونوایی دم افطار
تند تند رفتن مردم به سمت خونه هایشان دم افطار
و شنیدن صدای تلفن دم سحر که آخر هم معلوم نمی شد کیه که هر شب مارو برای سحری از خواب بلند می کنه .
ارسال یک نظر