من

بايد راضی بود ، راضی بود به به لذت هاي سادهء زندگي .
راضی بود به تلفنهای کوتاه دوستان ، پیامکهای گاه و بیگاه ، سلامهای از راه دور ، كتاب خواندن ، چاي نوشيدن و حوصله اگر بود قهوه اي چيزي وگرنه همان چاي و ليمو .
من اینطوری بودم سالها و البته ربطي هم به درهم برهمی اين روزهايم ندارد . من همیشه طوری زندگی میکردم که زندگي هميشه توي دست هام بود ..
از لحظه ها لذت می بردم و برایم بهترین بودند.
وقتی کتاب می خواندم و با دستام کتاب را باز نگه می داشتم لبخندي همیشه گوشهء لبم می افتاد و آرام آرام لبهام تکان می خوردند جوری که انگار دارد اتفاقات قشنگ مي افتد جايي در درونم كه شماها نمي بينيد .
من كجا اینهمه قرو قاطی بودم ؟ من کجا عصب می زدم ؟ کجای این سی و چند سال دستهام لرزیده و چشمهام قرمز شده ؟ کجا تكه بار آدم هاكردم كه اين روزها ؟ كجا خشمم فوران مي كرد درونم ، پاهام را تكان مي دادم ؟
من هر چه بر سرم آمده هیچ انگاشتم و فقط نگاهی کردم و بخشیدم و رفتم و حالا دارم فكر مي كنم من كجا اشتباه كردم كه آدم ها نيش مي زنند و مي روند . تخم شان هم نيست چه بلايي مي آورند سرت . كجا دل كسي را شكستم ؟ من كه سرم به كار خودم بود .
بعد فكر كردم دوباره دارم باج مي دهم . باج مي دهم به آدم ها ، لبخندم را خرج شان مي كنم تا بمانند . بعد فكر كردم چه خاك بر سر شدم من اين روزها كه هي نگرانم از دست بدهم آدم هايي را كه توي دلشان جايي ندارم . من چه بد شدم اين روزها !
و دست آخر رفقا ساده تر از اونچه که فکرشو می کنید می تونید شادم کنید
ارسال یک نظر