بادبانها را بکشید

صبح شد و نور پخش شد روی اتاق و اون هنوز روی تخت بود هنوز گیج و منگ بود و خودش رو پیدا نکرده بود و باور صبح به این زودی براش سخت بود تکون نمیخورد و میدانست اگه فقط یه حرکت دیگه بکنه و یا پاشو از روی تخت بزاره زمین باید زندگی را شروع کند .
آرام به کنار تخت رفت. پایش را لحظه ای به زمین زد. ترسید. دوباره اومد روی تخت و با همان مقیاس همیشگی دو غلتش تکونی بخودش داد وزیر لب گفت کاپیتان بادبانها را بکشید وقت وقت رفتن است ! و اینطوری بادبان قایق تک نفره اش را افراخت. پارو ها را در دست گرفت. پارو زد، باز پارو زد، و باز هم...
دور شد و در یک روز دیگر گم شد !
ارسال یک نظر