دوشنبه ۲۸ سپتامبر ۲۰۰۹
مازوخیسم
مازوخیسم گرفتم !
الان از دردی که تو وجودم هست و داره وسوسه ام می کنه کاری کنم که بیشتر بشه دارم لذت می برم .
تنها چیزی که جلوی منو از این افراط می گیره امکان عادت دادن منه به مقدار بیشتری از این درد گزنده.
و فقط همین تاب و تب ناگهانیه که عرق سردی روی روحم می نشونه . و حالا از خطوط فرو رفته ی جاده های پیشونی ام از اونجا که باید سرنوشتی میداشتیم و نداریم، این سر درد لعنتی و دوست داشتنی داره سرم رو اره می کنه و میاد پائین همینجوری که اره می کنه به گودال های خالی زیر چشم می رسه و دسته اره نتو چاله تاریک یکیش فرو میرن. و از این لذت وحشیانه ی خود آزاری حالی می کنم که نگو ..
Tahdig | Balatarin | Donbaleh | | داغ کن - کلوب دات کام | Bei MySpace posten! | |
0 Comments:
ارسال يک نظر
<< Home
 
جدی گرفتن این وبلاگ اصلا توصیه نمی شود

این سفره فقط برای دل خودم و دوستانم پهن شده

در یک روز داغ در سال هزارو سیصد و پنجاه و چهار و البته در بیست و سوم مردادش و دقیقا در وسط ظهر ساعت دوازده و نیم در محله ای که آنروزها نسبتا دهات بود ولی این روزها برای خودش بالاشهر شده ، در قلهک تهران بدنیا آمدم
اینجا نه نقل سیاست است و نه بحث مبارزه و نه هزار حرف دیگر که همیشه من باید با خودم به این سو و آن سو بکشانمشان
اجازه بدهید اینجا فقط و فقط خودم باشم و خودم نه پژواک نامها و نشانه ها

چند مطلب آخری
کلی مطلب قدیمی
کتابها

 مجموعه داستان دفتر خاطرات فرشته ها

 از سربند تا چشم بند

 جمهوری اشباح

مجموعه داستان کوتاه جورابهای صابر
سفره خانه

 



! ته دیگ نوش جان