جمعه ۲ اکتبر ۲۰۰۹
کافه دنج

يه بارون يواش خيلی نم نم می اومد و شلوغی همیشگی خیابونها که داشت غروب رو به شب میرسوند .
بهش گفتم بریم کجا ؟ گفت بریم جایی که دلت میگه و بردمش کافه ای که تازه شناخته بودمش ، کافه دنج !
وقتی رسیدیم گفتش آره ، آره منم می شناسمش و رفتم ، دیگه قرار همیشگی ما شده بود اونجا می رفتیم و می نشستیم دم صندلی کنار پنجره و من کاپو چینو سفارش می دادم با کیک شکلاتی و اون کافه لاته با یه لیوان شیر داغ !
اسمشو گذاشته بودم فندوق و خوب همه دوستاشم بهش می گفتند فندوق ! اما دنیا بد جوری با آدم بازی می کنه ، دوشنبه روزی ساعت پنج بعد از ظهر کافه دنج قرار داشتیم که بریم بشینیم و باهم حرف بزنیم و ببینیم چرا یکهو اینجوری شد که نشد .... که نشد برم و اون شهر و با همه خاطرات خوب و بدش ترک کردم و دور شدم و دور و دور ....
حالا هر دوشنبه که میاد دلتنگ میشم ، و می رم میشینم یه گوشه ای و کافه لاته میخورم با یه لیوان شیر داغ .... اما دل تنگ .. نمی دونم.. فکر کردن رو رها می کنم و تکيه می دم به بعد از ظهر تنبل و کش دار و بی دغدغه، به خيابان گردی های قديمی و هياهوی پرنده ها و چمن و جويبار و خنکای آب.. و بوی آشنا ... بر می گردم.. خوب؟ کسل؟ دل تنگ؟ غمگين؟ خالی؟.. نمی دونم.. بر می گردم و هم چنان از تو خالی می مونم ...

پ .ن
دوستی برام عکس کافه دنج رو فرستاد و بهش گفته بودم برو اونجا و یه کافه لاته بخور ...اگر روزی شما هم رفتید کافه دنج ، صندلی کنار پنجره بدونید که یه نفر اونجا همه خاطراتشو جا گذاشته و یه قرار انجام نشده داره ....
Tahdig | Balatarin | Donbaleh | | داغ کن - کلوب دات کام | Bei MySpace posten! | |
0 Comments:
ارسال يک نظر
<< Home
 
جدی گرفتن این وبلاگ اصلا توصیه نمی شود

این سفره فقط برای دل خودم و دوستانم پهن شده

در یک روز داغ در سال هزارو سیصد و پنجاه و چهار و البته در بیست و سوم مردادش و دقیقا در وسط ظهر ساعت دوازده و نیم در محله ای که آنروزها نسبتا دهات بود ولی این روزها برای خودش بالاشهر شده ، در قلهک تهران بدنیا آمدم
اینجا نه نقل سیاست است و نه بحث مبارزه و نه هزار حرف دیگر که همیشه من باید با خودم به این سو و آن سو بکشانمشان
اجازه بدهید اینجا فقط و فقط خودم باشم و خودم نه پژواک نامها و نشانه ها

چند مطلب آخری
کلی مطلب قدیمی
کتابها

 مجموعه داستان دفتر خاطرات فرشته ها

 از سربند تا چشم بند

 جمهوری اشباح

مجموعه داستان کوتاه جورابهای صابر
سفره خانه

 



! ته دیگ نوش جان