شنبه ۱۷ اکتبر ۲۰۰۹
آرزو
دلم یک ماشین‌تحریر می‌خواهد
یکی از اون قدیمی ها از همونهایی که شاید هنوز جلوی دادگستری پیدا کنی که پیرمردا میارن و عریضه مینویسن
آره دلم یه دونه از اونا میخواد و همه سرو صداشم را حاضرم تحمل کنم ، اگه یه دونه از اونا داشتم میگذاشتمش روی میز تحریرم تا هروقت چشمم به دکمه‌های صفحه‌کلیدش افتاد ذوق زده بشوم و دلم قنج برود برای چیزی نوشتن!
بعد قیژقیژ، یک صدای خیلی ضعیف بپیچد توی اتاقم و گوش‌هایم از لالایی کلیدهاش و قر دادن و بلند شدن کلمات سربی و آخر چاپ شدن کلمه‌ها روی کاغذ خوابشان ببرد!
دلم یکی از این ماشین‌تحریر‌های قدیمی می‌خواهد که هر بار نیاز نباشد صبر کنم تا صفحه‌ی آبی ویندوز چشمک بزند و نیمی از آنچه در سرم می‌چرخد را فراموش کنم!

دلم یکی از این… آخ که پس چی میگن آرزو بر جوانان عیب نیست
!
Tahdig | Balatarin | Donbaleh | | داغ کن - کلوب دات کام | Bei MySpace posten! | |
0 Comments:
ارسال يک نظر
<< Home
 
جدی گرفتن این وبلاگ اصلا توصیه نمی شود

این سفره فقط برای دل خودم و دوستانم پهن شده

در یک روز داغ در سال هزارو سیصد و پنجاه و چهار و البته در بیست و سوم مردادش و دقیقا در وسط ظهر ساعت دوازده و نیم در محله ای که آنروزها نسبتا دهات بود ولی این روزها برای خودش بالاشهر شده ، در قلهک تهران بدنیا آمدم
اینجا نه نقل سیاست است و نه بحث مبارزه و نه هزار حرف دیگر که همیشه من باید با خودم به این سو و آن سو بکشانمشان
اجازه بدهید اینجا فقط و فقط خودم باشم و خودم نه پژواک نامها و نشانه ها

چند مطلب آخری
کلی مطلب قدیمی
کتابها

 مجموعه داستان دفتر خاطرات فرشته ها

 از سربند تا چشم بند

 جمهوری اشباح

مجموعه داستان کوتاه جورابهای صابر
سفره خانه

 



! ته دیگ نوش جان