خاطره ها

توي همه خاطره هايمان نفس نفس می زنم
فقط هم به خاطر همان عصری که توی میدون ولیعصر باد آمد
باران آمد
آن مرد با دستبند آمد
من رو با دستبد بردند
بعد تو منو کشیدی
اون آقاهه به تو لگد زد
اینجا رو تو بعدا از پشت شیشه و با گوشی تلفن اتاق ملاقات گفتی
آنقدر دويدم كه سرفه انداختم توي چمن هاي بلوار كشاورز
بعد فردارفتم بجای تو تا میتونستم تو کوههای بی بی شهربانو داد زدم
...
دارم نفس نفس می زنم
رو تخت زندانم
....
دارم نفس نفس می زنم
رو تخت بیمارستانم
....
دارم نفس نفس می زنم
مادرت ميگه : زوده
يه استكان چهارگل بده به من كه نفسم بالا بیاد
بعد من میام بیرون از خونتون
و مادرت دوباره شروع میکنه : برو درس بخون غربت درستت میکنه ؛ بازم میگم زوده
....
نصفه شبی داريم ميريم فرودگاه بدرقه تو
چقدربا چمدان سفر بی رحم به نظر میایی
مادرت اصلا علاقه ای نداره وجود منو حس کنه
من هر كاري ميكنم نفس نفس نمیتونم نزنم
از فرودگاه بر میگردیم و تو راه از همه جدا میشم
آخرین زنگ ایرانتو میزنی و اینکه دارم از پله ها میرم بالا
زنگ میزنه ومیگه کجایی بهش می گم
عشق زمان حالیش نیست ولی مکان رو میخواد آره عشق مکان داره، معمولا یه جایی میخواد برای گریه و داد
بعد گازشو میگیرم ميرم بی بی شهربانو داد بزنم
جای تو

121

یادمه وقتی قرار بود بریم بوسنی هرزه گوین مرتضی آوینی برگشت گفت ما که قراره بمیرم پس چرا بی خود بمیریم اقلا بریم یه جا که بیارزه !
واین حرف این روزها خیلی آزارم میده خیلی
من که قراره بمیرم چرا بیخود ؟
چرا اینجا ؟
پ . ن :
این روزها بشدت دلم هوای دیدن چندین باره از کرخه تا راین رو کرده

وصیت نامه

دلم می خواد وصیتنامه بنویسم
الان مشغولشم و دارم به آخراش می نویسم ....
پی نوشت :
عزيزم بعد از مرگم لباس سياه نپوش
سياه که میپوشی زيادی جذاب ميشی ميترسم شب هفت يکی مختو بزنه
و برای هميشه از دستت بدم!

سردرگم

نمی دونم بگم تلخ شدم دروغه چون هنوز دلخوشی هایی دارم که وقتی یادشون می افتم شیرینی رو زیر زبونم حس می کنم پس نه تلخ نشدم .
بگم سرد شده ام اما نه بعضی وقتها هنوز ته حرارتی ته دلم حس می کنم پس دلسرد هم نشده ام
اما این یکی را دیگر خوب می دانم که دلم می‌خواهد بروم یه جای دور،دور که نه کسی اونجا باشه و نه اینکه اصلا خودم هم بدونم کجاست که اگر منصرف شدم بتونم برگردم و کسی هم سراغی نتونه ازم بگیره .
برم گم و گور بشم و اونجا تو تنهایی و آرامش و بی‌خبری غرق بشم و از اینکه تعلق خاطری به کسی ندارم دلم شاد شاد بشه !
حالا بعد این همه زمان سردر گمی فهمیدم که این مدتی که زنده‌ام را فقط و فقط برای خودم و خودم نگه دارم به این ایمان دارم اما آن ته دلم، دوست دارم کسی، جایی، منتظرم باشد..

کابوس کوچولو

نمی دانم بغض است یا فریاد فروخفته ای، که اینچنین راه گلویم را سد کرده
دلم باران می خواهد ، از آن دست باران هایی که گولت می زند. آرام و نم نم می بارد و به خیابان می کشاندت، آنوقت درست وقتی که خوش خوشان روی جدول راه می روی و برای خودت سوت بلبلی می زنی، رگبار می شود!
پ.ن:
تا به حال خواب هیچکس نبوده ای، نه ؟ یا خاطره ی دائم زجر آوری؟ یا تصویر ثابت ذهن آشفته ی عاشقی؟
تمام کن این پرسه های شبانه ات را، خسته ام کردی کابوس کوچولو

دخترک گل فروش داستان من


توی یکی از خیابان های همین شهر درندشت، درست نزدیک یک آسمان خراش ِ غول پیکر، یک چهارراهی هست. از همانهایی که یه ورش ایستگاه مترو هست و یه ورش هم گل فروش ها گل می فروشند! البته این چهارراه ها خیلی با چهارراههای شهر خودمان شاید فرق داشته باشد اما جنسش از همانهاست و البته گل فروشش هم همینطور.
مثلا سر خیابان همیشه شلوغ میرداماد روبروی مجتمع پایتخت و برجهای اسکان پشت چراغ قرمز خیابان ولیعصر یادم می آید زنی بود خیلی مرتب و با مانتوی ترو تمیز و روسری رنگی که گلهایی خیلی قشنگی در سبدی می فروخت – نمی دانم هنوز هست یا نه اگر هست برایم بگوئید و همینجوری سلامم را روزی بهش برسانید – بازار شایعه هم برای اون زن البته مثل همه آدمها در ایران داغ بود یکی از دوستانم می گفت که شنیده سالها پیش این خانم عاشق داریوش بوده و شوهر و خانه و کاشانه اش را بخاطرش رها کرده و وقتی جوابی از او نشنیده با یک گالن اسید به استقبالش رفته و بعدش پلیس میادو خلاصه آخرش همینی هست که ما الان می بینیم و سط خیابون داره گل می فروشه حالا راست و دروغش را نمی دانم ...
بگذریم برگردیم به همین چهارراه این شهر گل و گشاد ! بله گل های گل فروش این چهار راه اما نه زیبا هستند و نه مرتب و نه عاشق دلخسته !شغلشان هست درست مثل میکانیک ها و داروخانه چی ها گلهایش هم معمولا چند دسته گل رز قرمز کوچکند که اغلب هم پلاسیده اند از بس گل فروش با آن راه رفته است ، زن گل فروش هر بار که چراغ قرمز می شود راه می افتد بله این گل فروش هم خانمی هست برای خودش حدود چهل و پنج شش سال سن لاغر اندام است و خنده ای بشدت تابلو مصنوعی به صورتش و اگر رد زندگی پیر تر از سن واقعی نشانش ندهد همون چهل و پنج شش ساله می نمایاند ، وقتِ راه رفتن کمی قوز می کند و یه نموره هم می لنگد که شاید کفشهایش اذیتش می کنند بینی قلمی دارد و صورتی کشیده و موهایی انبوه. هر بار که چراغ قرمز می شود از سر چهار راه شروع به راه رفتن لابلای ماشین ها می کند. در خطی مستقیم و بی وقفه. گلها را به ماشین ها نشان می دهد و سريع راه می رود و آرام چیزی زمزمه می کند. چیزی مثل:"گل .. گل .."
شاید حدود چهل ، پنجاه تا ماشین پشت هر چراغ می ایستند. به طولی کمتر از صد متر . هیچکس گل نمی خرد. نه زن زیباست نه گلهایش. زن گل فروش با نگاه خسته راه می رود و حرف می زند و انگار نمی تواند بایستد. چراغ که سبز می شود بی وقفه می چرخد و تمام راه را تا سر چهار راه برمی گردد. همانطور با قدمهای تکراری و پشت خمیده. فرصتی برای ایستادن نیست. چراغ هر دو سه دقیقه یکبار رنگ عوض می کند. و در هر ساعتی از شبانه روز که از این چهارراه می گذری این قصه در حال تکرار شدن است. شاید شصت بار در ساعتو هفتصدو خورده ای در روز. هيچ معلوم نيست هر روز چند قدم راه می رود. شمردنی نیست. مرا یاد قهرمانِ بایسیکل رانِ مخملباف می اندازد که بی وقفه رکاب می زد برای زندگی. مرد هم بی وقفه راه می رود. و هیچ معلوم نیست در هر روز چند دسته گل بفروشد. پنج تا؟ ده تا بیشتر ؟ یا هیچ، و هیچ معلوم نیست هر روز چند بار برای زندگی چهارراه را دور می زند و پاهایش را به زمین می کشد و گلهایش را به ماشین ها نشان می دهد و زیر لب می گوید: " گل .. گل .."
اما دخترک گل فروش داستان من زیباست ، مهربان است و دوست داشتنی ساده و صمیمی و صبور و هیچ وقت هم نمی گوید گل ... گل ! فقط یکبار گفت و آنهم گفت توی کوهها گل گل گل آفتابو میکارن ! همون موقع بود که دخترک سرو کله اش توی داستان من پیدا شد ....

دریغ

تا حالا شده فکر کنید فکرتان مغزتان فلج شده ؟ اینجاست که آدم هنگ میکنه و می ماند چکار کنه ؟ البته نه این‌که بماند، نه، نمی ماند خیلی وقتها رد می‌شود، منتها له می‌کند و رد می‌‌شود و حتا برنمی‌گردد که ببیند چه چیزهایی را می‌بیند و ندیده قبلن و اگر هم ببیند حافظه‌ی تصویری کوتاه مدتش را فعال می‌کند تا فضای خالی داشته باشد برای آینده که قرار است هیچ اتفاقی بیفتد که اتفاق چیزی‌ست مانند گذشته که هی مدام تکرار می‌شود، شاید برای من تنها، و چیزی که تکرار شود خب شما بهتر از من می‌دانید که منتظرید بعد از "که" کلمه‌ای جمله‌ای چیزی بیاید اما نمی‌آید مانند همیشه که وقتی انتظار چیزی را دارید آن چیز دقیقن روبه‌روی شما اتفاق نمی‌افتد و بل‌که این پشت سر شماست که تمام حوادث را همیشه و همه وقت تصاحب کرده و شما می‌پرسید از آن یکی که چرا له کردم و گذشتم و متاسف می‌شوید که چرا از خودتان سوال نکرده‌اید و البته در این زمانی که معرفتش هم تمام شده هر پاسخی مثل هیچ پاسخی‌ست، بدون شک؟و این روزها من به هوای گفتن و فقط گفتن گفت و شنیده و نشنیده پشیمان شد که اعتراف هیچ‌گاه‌ البته ـ‌خوش‌بینانه‌ـ گاهی سودی ندارد و باید جایی رفت که سقف نداشته باشد و هیچ موجودی که هوس نکند دست‌هاش را سقف صدایت کند و بایدتر خواند نه با صدای بلند که اگر داد شود هوار می‌شود و آرام وآرام و آه رام اتفاق را برایت مرور می کند .
همان اتفاق و همان یادآوری تلخی/شیرینی‌های ذهن‌. باید قدم بگذارم در جایی فراتر از دایره‌ی درک ذهن، که البته از آن هیچِ هیچِ هیچ نمی‌فهمم

شبی که مثل هيچ شبی نبود

چه حس های عجیبی دارم در این لحظه که باران می خورد به پنجره و من دارم جبر جغرافیای نامجو رو گوش میدم ! از نامجو خوشم میاد ولی نمی دانم چرا حتا باسهای ریز این آهنگ را هم امشب با تمام وجودم حس می کنم
...ای عرش کبریایی چیه پس توسرت
کی با ما راه میایی جون مادرت ؟
.......
اینجاست که دیگر اشکها می آیند پایین! راستش شاید کمی دلم تنگ باشه ، دیشب خیلی کسی به من نزدیک شده بود و نمی دانم چه بود ؟ ولی حس کردم برای شاید اولین بار یکی هست که خوب منو و کارهامو می بینه و حیف که خیلی از چیزهارو الان فراموش کردم اما مهم حسش بود که حس خوبی داشتم ! همه ما مخزنی اسرارآمیز از آرامش و اطمینان کودکی داریم که با بزرگ شدن ما کم کم پیر می شود و مثل مشتی آب از دستهایمان سرازیر می شوند. اما دیشب اون حس من خیلی خیلی داشت خوب زندگیشو میکرد و برای خودش بزرگ می شد و سرشار از ترس و اميد و عشق بود .
***

دارم ساک می بندم برای سفری نسبتا دراز و وقتی ساکم را می بستم به یکباره یاد خیلی وقت پیش افتادم وقتی که با شک کتانی های چینی مشکی رنگم را هم داخل ساک گذاشتم و تمام شوقِ پوشیدنِ کفشِ تازه ام را به جایی که هیچ تصوری ازش نداشتم حواله دادم و هنوز هم این حرف تو ذهنم ورق میخوره وقتی که صبح آمد و با بشکنی بهم گفت : راستی فرشاد یه چیزی دیگه هم یادم اومد دیروز گفتی خیلی دوست دارم شهید بشم !حالا همه چیز قاطی شده دلتنگی ، شهادت و این درد لعنتی که همه وجودم را گرفته
آره دارم دری وری میگم خودمم هم فهمیدم .......

سلیفیکس ده میلی گرم

تلفن زنگ می زند و من با اون تا طبقه ی نهم جنونم بالا میرم ،آسانسور بوی سیگار و الکل و عرق میده به طبقه نهم که می رسم هنوز خوابم با تو تموم نشده می خندی و به میز تکیه میدی.. به من تکیه میدی.. کتابتو که سفارش داده بود می گیری.. از جام تکون نمی خورم، منو از چهار طرف به زنجیر خودخواهی خودم می بندن، به دنبال بدنم تو راهرو ها رو زمین لیز ضد عفونی شده می خزم..

گوشی تلفن رو می ذارم و فکر می کنم به اینکه هنوز نبض دارم ؟ اما من هنوز نفس می کشم و حتما الان حباب های آمونیاک تو خونم می ترکن.. پلکام به طبقه ی همکف باز میشن.. بوی الکل و عرق پشت ویلچر جا می مونه.. دارم حرف میزنم و داری می خندی.. تو همدردی لذتبخش آزار خودم غوطه ورم..حالا که انقدر بیهوده ست همه ی توجهت اینجاست! تو همه ی مسیر سیزیف بی ادراکی توام که آسانسورو با وزن خنده ی فرو خورده ی تو بالا و پایین می بره... سنگینی دروغ های هنوز نگفته کمر وجدانمو خم می کنند حالا روی کمرم رد ناخنهای تو هست یا دروغهام اینو باید سلیفیکس ده میلی گرم مشخص کنه صبح یکی ، ظهر یکی شب یکی...
دوباره تلفن زنگ می زند و من باز به طبقه ی نهم برمیگردم از بازتاب نمناک خرافاتی که تو چشمات برق میزنه تو مردمک من به لرزه می افتی.. به لرزه افتادنت رو انعکاس تصویر من تو نگاه برگشت خورده ی متعجبت می چکه.. تاب تماشا نداری.. از آسانسور میاییم بیرون.. از شگفت زدگیت می ترسم و از زندگیت آروم آرام فرار می کنم

خیابون عمار از کدوم وره؟

ایران که بودم موجودی بود بس دوست داشتنی که من از همون اول دوست داشتم اونو میم لام صدا کنم !
یکروز سرد برفی تو هوای منجمد آجودانیه وقتی که مثل خر لگن زپرتی من که اون موقع یه پاترول آبی سرمه ای دو در مدل هفتاد بود دوتا چرخش افتاده بود اونور جدول تو جوی بزرگ خیابون نیلفروشان و منم مثل آدمای بیخیال و بی عارو درد داشتم نیگاش میکردم و سیگار میکشیدم که سنگینی نگاهی رو از پشت سرم حس کردم ، نگاه اونقدر سنگین بود که بد جوری نشست و بود بود تا سه سال بعدش که یکهو مثل همون برفهای آجودانیه آب شد و رفت که رفت .
اولین حرفش آقا خیابون عمار از کدوم طرفه ؟ بود و حالا بعد ده سال دوباره اومده میگه آقا خیابون عمار از کدوم طرفه ؟بهش میگم کجا بودی این همه مدت میگه دیگه نشد دیگه داشتم می رفتم آمریکا گفتم شاید نشه نگفتم که ضایع نشم ! می گم تو این همه مدت تو این دهسال چرا خبر ندادی که کجایی ؟ میگه ای بابا مگه وقت میشد اینقدر گرفتار بودم که نگو !
حالا شما بودید جای من چه میکردید با این موجود ؟