اصولا

و دختری که برا بوسیدن رو نوک پنجه پاش وامی ایسته چقدر باحاله؟
اینجوری هم نگام نکن بابا خوب منم انسانم فرشته که نیستم ، احساسات مزخرف هم دارم!

همیشگی ها

یک عصر بی رمق و بی حوصله تابستونی است مثل همیشه ها و من بریده ام وخسته‌ام از این همه دویدن‌ها و نرسیدن‌ها مثل همیشه ها و راه می افتم و راه می افتم مثل همیشه ها که دلم خسته اس تا میرسم به کافه‌ی که تازه کشفش کردم وهمان همیشگی را که سفارش می‌دهم، یاد همیشگی‌هایی می‌افتم که پر شده‌اند توی زندگی‌ام...
همیشه همین نوشیدنی، همیشه همین رنگ، همیشه همین استاد، همیشه همین شاگردها ، همیشه همین شهرها و مسافرتها ،همیشه همین مسیر همیشه همین روش ، همیشه همین آدمها و ...
جمله‌ی همیشگی‌اش ــ برای همیشه با توام ــ که یادم می‌آید، کنترل تیک‌های عصبی گوشه‌ی چشمم دیگر دست خودم نیست. گمانم سال پیش بود. یکی از همین روزها و من از تو اون اتوبان همیشگی که رد می شدم یک لحظه ایستادم و احساس کردم نه حالا ظاهرا دیگه وقتشه ، که نبود!
گمانم یکی از همین روزهای همیشگی بود که آخرین تلاشم را به قیمتی باور نکردنی برای بازگرداندن همه‌ی آن‌چه از دست رفته بود، به کار گرفتم و نشد که هیچ، با سر هم به زمین خوردم. گمانم یکی از همین روزهای همیشگی بود که گفتم دیگر تمامش کن . و تمام می کنم و اینجاست که سیگار بهانه‌ای بیش نیست، به قصد دود کردن خودم وآخرین پک را محکم‌تر می‌زنم.

کافی شاپ

داشتم فکر میکردم تو این گیرو دار باحال تو تهرون اگه الان اونجا بودم میرفتم یه جای دو نبش پیدا میکردم مثلا سر کریمخان زند یا نبش بلوار کشاورز یه کافی شاپ خفن راه می انداختم و دو تا خانم گارسون با چکمه های خفن ! استخدام میکردم بعد میدادم با بزرگترین فونت دنیا روی تابلوی کافه بنویسند :
ورود افراد با مچ بند و بازوبند سبز همه از دم آزاد ،اما ورود افراد بدحجاب مجرد ممنوع ورود افراد بدحجاب با افراد مذکر ميشه روش بحث کرد.. سيگار ولی خواستيد بکشيد..!

دلم ...

نوشتن به حس و حال آدم ربط دارد. به محیطی که در آن زندگی می کند. به آدمها و اشیایی که باهاشان سر و کار دارد. به اتفاقاتی که درگیرش می شود. من این روزها خیلی دلم می خواست می توانستم از حس هایم و از آدمهای دوست داشتنی زندگیم یا از اتفاقات خوبش بنویسم. اما آنقدر درگیر اخبار و خبر رسانی به این روزنامه و آن روزنامه هستم و مصاحبه و راهپیمایی و تجمع و بغضی سنگین و دلگیر که راستش هیچ حال و هوایی برای نوشتن ندارم .
و خوب که به ته دیگ نگاه می کنم می بینم آره ته دیگ هم دلش گرفته برای همه این روزهایی که برادر و خواهرانمان دارند فریاد می زنند و کف خیابانها باتوم می خورند و جان می دهند ، حالا گیرم وسط اینها اتفاقات بیاد ماندنی هم بیافتد مثل آن اتفاق فراموش نشدنی آرنهم یا لحظاتِ همیشه خوبِ در بن ، اما باور کنی یا نه نمی شود آمد و آنها را به همان زیبایی که هستند نوشت
نکند دارم فراموش می کنم چگونه با کلمات بازی کنم؟ نکند آن ویر نوشتن از همه چیز دارد جان می دهد آرام آرام در من؟
نمی دانم ... فقط می دانم خودم را و این روزها را و این ته دیگ دوست داشتنی را اینچنین غمزده نمی خواهم
نمی خواهم

روزهای تلخ و خاکستری

چند روزیه اومدم جایی که خوب ای کاش تو حس و حال بهتری این روزها طی می شد
به ایستگاه خالی آرنهم نگاه می کنم و دوچرخه هایی که در سکوت شبانه همه در صف صاف ایستاده اند و آی پدم عادت غریبانه شادمهر را می خواند که آغوشتو به غیر من به روی هیچکی وا نکن
منو از این دلخوشی ها آرامشم جدا نکن
من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم
واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر میکشم
وای خدا چقدر تو این روزهای تلخ این آهنگ می چسبه
قطار مي رود ... همه ساكتند .. ساكت ..غريب .. تنها ...
قطار مي رود ... من اما بايد بروم
فقط یه قول
فقط به من بوسه بزن به روح و جسم تن من
...
این روزها همه خاکستری هستند
همه و دیگه مگه حس و حالی هم هست بعد از دیدن اینهمه خون و آتش و دود ؟
و اگه حسی هم باشه چه فایده ؟
که ديگه نوشتن هم آرومم نمي كنه . هيچ چيز ، هيچ كس .... كسي هم مگه مونده ؟
نمی دونم چرا همش احساس می کنم داره زلزله میاد ؟
این روزها اصلا اعصاب ندارم نمی دونم چرا خدا میدونه ، امروز بعد مدتها وقتی نشستم اخبار ایران رو خوندم و فیلمهارو دیدم ناخودآگاه برای همشون آيت الكرسي خوندم ولی نه فکر می کنم فقط نباید آیه الکرسی خوند که حالا به آيه هاي بزرگتري نياز هست... آيه هاي خيلي بزرگتري ... همه هستي من آيه تاريكي است ..

فوت ناگهانی خودم

امروز تو خیابون شونزدهم آی پدم رو کرده بودم تو گوشم و داشتم گوش می دادم که :
این خوشگل منه دوستت دارم خیلی زیاد فکر کردن اصلا نمی خواد !
... به چشمهاتم خیلی میاد ، که رسید یکهو یه چیزی اومد روم !
آره يه ماشين تعليم رانندگی زيرم کرد همونجوری که اون زیر داشتم دست و پا میزدم و جون ميکندم پيردختر مربيه داشت به دختر تپل پشت رل که از اون زیر هم معلوم بود خیلی لوسه میگفت: مهم ترين نکته در اين مواقع اينه که خونسرد باشی !
هیچی دیگه بعدشم من مردم
--
پ . ن
این دومین باره که من می میرم ! یه بارم تو جنگل گیر آدم خوارها افتادم که گفتند یا ... یا می کشیمت ! خلاصه اون بارم من مردم .

انگار

خیلی وقت بود ندیده بودمش ترک رفاقت کرده بودیم و باید خیلی نگاه میکردی تو صورتش تا اون ته ته ها یه چیزهایی یادت بیاوردت ! فرقی نکرده بود ظاهرش اما انگار خیلی فرق کرده بود در آخر گفت چه کنم ؟ گفتم هیچی تمام ظرفهای پر از اسم و صفت های پلید را از سینه بیرون بیاورو بشکن و اگر نشد آن را خالی کن آنوقت هست که آینه وجودت همانگونه که هستی نشانت میدهد .....
اما رفته بود نع انگاری اصلا نیومده بود و انگاری همش خیال بود اصلا اینجا که من هستم کسی نمی آید ؟

اعتیاد زندگی

زندگی به گمانم اعتیادی بیش نیست مادامی که شیفته و معتاد چیزی نباشی مرده ای!
آدمهایی معتاد به کار، آدمهای معتاد به درس،آدمهای معتاد به بهترین بودن، آدمهای معتاد به آرمان، آدمهای معتاد به مذهب، آدمهای معتاد به عشق ، آدمهای معتاد به فداکاری،آدمهای معتاد به فرزند، آدمهای معتاد به الکل و سیگار و...، آدمهایی معتاد به سکس و هزار کوفت و زهرمار دیگر
همیشه انگار چیزی باید باشد که به آن بیاویزی چیزی که به بودنت معنایی بدهد،به دقایقی که تمامشان می کنی که شب سر راحت به بالین بگذاری
من اما معتاد به معتاد نشدنم! همین است که مدام ار این شاخه به آن شاخه می پرم ، آویزونم و سر در گم !
من معتاد نیستم اما معتاد معتاد نشدنم امشب که فکر می کنم می بینم یه چیز نیست که تو زندگیم درست و حسابی ادامه داشته باشه و یا بهش علاقه مند باشم هیچی !
همین است که همیشه ی خدا ناراضی و کلافه ام، بی قراری اعتیاد من است نق زدن کار من است. دوست ندارم خودم را و وضع فعلی ام را همین

بی بی دل

اولین عاشقی من مربوط می شود به سالهای هشت یا نه سالگی ام دقیقا عصر یک روز جمعه بود تو باغ مادربزرگم وقتی که باباها و مامان ها داشتند همه دور هم حکم بازی می کردند
من عاشق بی بی دل شدم
هنوز نفهميده بودم احمقانه ترين کار ممکن اينه که عاشق موجودی بشی که از کمر به پايين تکرار بالا تنه اش باشه
امشب که فکر کردم دیدم هنوز هم احمق هستم

ری را

احساس می کنم بعد اینهمه تنهایی و بد بختی و شکست و درب و داغون شدن دیگه باید وقتش شده باشه که همه خاطرات نامفهوم و بد زندگی ام رو یه جوری از این کله لامصبم دیپورت کنم.
بیخیالش اصلا انگار نه انگار ، اصلا انگار نه انگار که روزی عکس باد مارا با خود خواهد برد رو دیدم ، وای که چه محشر می شد این رو سرلوحه زندگی ام می کردم که دیر آمدی ری را باد آمد و همه خاطره ها را با خود برد ، باید یاد بگیرم لحظه ها را حس کنم ، نگران آینده نباشم و در خود حال, زندگی کنم .
هی باورم نمیشه اگه اینجوری بشه یعنی اینکه من دارم کم کم آدم می شم