چهارشنبه, جولای ۲۹, ۲۰۰۹
دلتنگ زمستونم
سهشنبه, جولای ۲۸, ۲۰۰۹
پیتزای ماخلوط
موسيو با نوار ارمنيش ميخوند و شاد بود.
من فقط پیتزای ماخلوط داشتم !
دوشنبه, جولای ۲۷, ۲۰۰۹
صبر
یکشنبه, جولای ۲۶, ۲۰۰۹
پسری که بیمار بود
دکتر گفت : نه ! طبیعیه
پسر گفت : خیلی بالا می آرم
دکتر گفت : اصلا ایرادی ندارد
پسره کمی مکث کرد . سبک سنگین کرد کلماتش را و بعد اضافه کرد : من پریروز نزدیک بود یکی را بکشم . باور کنید اغراق نمی کنم . شما « بیگانه » ء کامو را خوانده اید ؟
دکتر با لبخندی گفت : بله
پسر گفت : آن قدر عصبانی می شوم که دیگر نمی توانم خودم را کنترل کنم . حقیقتا می خواستم کسی را بکشم ! بی آن که احساس پشیمانی کنم . حس همان مرده را داشتم توی « بیگانه » . آن قدر دلزده ام کرده بود که می خواستم با دست هام خفش کنم . خدا دوستم داشت که دو تا ماشین آن ور خیابان با هم تصادف کردند و حواسم پرت شد
دکتر پرسید : کی را می خواستید بکشید ؟
پسره با بی تفاوتی گفت : اونو ! شما باید اونو ببینید . بهترین آدمی ست که توی زندگی ام شناخته ام . حیف است بمیرد
دکتر گفت : فقط وقت هایی که خون بالا می آری دوست دارید کسی را بکشید ؟
پسر گفت : نه ! من اغلب دوست دارم آدم ها را بکشم . آخر آن ها بدجوری زبان نفهم و حرامزاده اند . هیچ نمی فهمم خدا برای چه این همه دنیا را شلوغ کرده . می توانست به چند تا موجود دو پای درست حسابی بسنده کند . اما آن قدر اجازه داد آدم ها زاد و ولد کنند که دیگر نمی شود توی یک کافه نشست بی آن که نگران چشم های فضول بود . بس که زیادند تخم سگ ها ! آره ! من همیشه فکر می کنم باید یک فکری به حال افزایش جمعیت کرد . اما همیشه می توانم خودم را کنترل کنم . ولی وقتی عصبی می شوم عین زنهای پریودی دیونه می شم خشم و احساساتم دو برابرمیشه خانوم دکتر ! این ها هم طبیعی ست ؟
دکتر لبخندی زد . گفت : خشم و عصبانیت اصلا عجیب نیست . واکنش طبیعیه بدن است که پاشدم کیفم را برداشتم توشو نگاه کردم آره قطب نما هنوز توش بود ، کیف رو انداختم روی دوشم و بی نگاهی و حرفی ، اتاق را ترک کردم و پله ها را دو تا یکی رفتم پایین . داشتم با خودم فکر می کردم حس همان مرده را دارم توی « بیگانه »ء کامو . داشتم فکر می کردم این خانم دکتر را هم باید بکشم اصلا خدا برای چه این همه دنیا را شلوغ کرده ...
شنبه, جولای ۲۵, ۲۰۰۹
... این روزها
چهارشنبه, جولای ۲۲, ۲۰۰۹
تا بیست و دو روز دیگر
سهشنبه, جولای ۲۱, ۲۰۰۹
پارک وینستون
حرف الکی هم نزنید من خیلی هم باحال هستم .
دوشنبه, جولای ۲۰, ۲۰۰۹
درخواست
همیشه برام سئوال انگیزه که همه پستها رو هم میخونه
یکشنبه, جولای ۱۹, ۲۰۰۹
کلاغ یا مرغ عشق یا ته دیگ ؟ مسئله این است
شنبه, جولای ۱۸, ۲۰۰۹
فردا منتظر ماست بیا تا برویم
پنجشنبه, جولای ۱۶, ۲۰۰۹
دلتنگم
اونم عقده چیزایی که شاید برای خیلی ها مسخره اس
مثلا من امشب آرزو کردم یعنی میشه باز وقتی دارم کلید میندازم در خونه رو باز کنم دوباره اون برچسبهای زرد رو ببینم که نوشته
تخلیه چاه
وای من دلم تهران میخواد ....
چهارشنبه, جولای ۱۵, ۲۰۰۹
شکست
یکشنبه, جولای ۱۲, ۲۰۰۹
آخر دنیا
آدمک آخر دنیاست،بخندآدمک مرگ همین جاست ، بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست ، بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست، بخند
فکر کن درد تو ارزشمند است
صبح فردا به شبت نیست که نیست
تازه انگار که فرداست ، بخند
راستی آنچه به یادت دادیم
پر زدن نیست که درجاست، بخند
آدمک نغمه ی آغاز نخوان
به خدا آخر دنیاست ، بخند
شنبه, جولای ۱۱, ۲۰۰۹
مشق
جمعه, جولای ۱۰, ۲۰۰۹
قرار
سهشنبه, جولای ۷, ۲۰۰۹
خاطره
دوشنبه, جولای ۶, ۲۰۰۹
مرگ
چلیک
شنبه, جولای ۴, ۲۰۰۹
... همیشه
جمعه, جولای ۳, ۲۰۰۹
این پست اسم ندارد مخاطب دارد
نمی دانم فرض را بر این میگذارم که احتمال محالیستکه دوباره از اینجا عبور کنی و برفرض که عبور هم بکنی آیا لحظهای درنگ کنی و تمامی آنچه را میبینی می خوانی ؟ نمی دانم
اما بگذار همه نگفته هایم را برایت بگویم. چراکه خوب میدانم شاید دوباره قاصدکهای پشت پنجرهات پرواز خواهندکرد. خیلی پیش از آنکه فکر کنی همه چیز تمام شدهبود. شرط می بندم هنوز هم نمیدانی بر من چه گذشت، چه رسد به اینکه بدانی من دردهایم را در آن هفتههایی که ذره ذره آب میشدم، برای که میبردم.
همان روزها بود که همهچیز تمام شدهبود. همان شبِ کذایی که مرا شکستند و تو هم هیزم بر آتشش ریختی، همان شب که تو با رفتاری کودکانه دور شدن را ترجیح دادی. همان شب بود که همه چیز برایام تمام شدهبود. چه روزهایی که خاطرت نیست و من خوب در یادم هست
دوست دارم اسمم در تمام شناسنامه های دنیا بشود؛ رضا همراز
..........





