مازوخیسم

مازوخیسم گرفتم !
الان از دردی که تو وجودم هست و داره وسوسه ام می کنه کاری کنم که بیشتر بشه دارم لذت می برم .
تنها چیزی که جلوی منو از این افراط می گیره امکان عادت دادن منه به مقدار بیشتری از این درد گزنده.
و فقط همین تاب و تب ناگهانیه که عرق سردی روی روحم می نشونه . و حالا از خطوط فرو رفته ی جاده های پیشونی ام از اونجا که باید سرنوشتی میداشتیم و نداریم، این سر درد لعنتی و دوست داشتنی داره سرم رو اره می کنه و میاد پائین همینجوری که اره می کنه به گودال های خالی زیر چشم می رسه و دسته اره نتو چاله تاریک یکیش فرو میرن. و از این لذت وحشیانه ی خود آزاری حالی می کنم که نگو ..

کاش

کاش این يادش بخير ها از همه فرهنگها و لغت نامه ها جمع می شد
کاش این هیچ وقت ها دروغ نمی شد
کاش این برای همیشه ها گفته نمی شد
کاش ديگه هيچوقت ها تکرار نمی شد !

آرامش

این خانه امشب آرام است.
ته دیگ داره به آرامش می رسه ...
حالا دیگه صاحب دارد انگار...،
من آرام و راضی نشسته‌ام چای مینوشم و برای دلم هم که شده همه پستهای تلخ و شیرینش را بار دیگه می خوانم و همه دلایل پشت پستها را هم از نظر می گذرانم .
زندگی از بعد‌ازظهر امروز- حوالی ساعت چهار- ریتمش عوض شد
....

من شاکی ام

دلم باز غمباد گرفته ، اینجاست که از زمین و زمان شاکی میشم و شاکی میشم تا می رسم به خودم .
آره حالا من از خودمم شاکی ام .شاکی هستم ، عصبی هستم ، دلخورم و کلی هم گلایه دارم .
من از خودم شاکی ام که چرا باید در این دلم اینهمه حرف توقیف شده باشد ؟
چرا باید اینهمه صداهای گرفته و نگرفته در میانه راه گلویم توقیف شده باشه ؟
من شاکی ام و بیشتر از همه از خودم شاکی ام اصلا چرا باید تو را توقیف کنم ؟
چرا باید تو همچنان مخفی باشی میان این همه نوشته و حرف زده و نزده ؟
چرا که مبادا نمی دانم چه بشود ؟ می خواهم اصلا بشود !
من دلخورم ، دلخورم چون نمی دانم وقتی پیدا نمیکنم حجم خالی نبودنت را چطور باید اون وقتی که من هستم و آرامشی که میشه توش رفت و غرق شد به هیچ چیز فکر نکنم؟
اینجاست که باخودم فکر میکنم که کاش از میان روزهایی که بین ما رقم خورد و رفت، کاش حداقل مزه‌َ ای مانده بود .

بدهکاری

ديشب تو آینه قیافه ای را ديدم که من را ياد بدهکاريهايم انداخت
بدهکاريهای من به خودم که چند سالی از موعد وصولشان گذشته و هيچ تحويلداری برای راست و ريس کردنشان سراغم نيامده
آدم به هر کسی بدهکار باشه خدا کنه به خودش نباشه !

شب قدر

می گن شب قدر یعنی شبی که همه تقدیر آدم تو اون نوشته می شود !
شب خود و خداست حالا اصلا حتا مهم نیست که تو به چی اعتقاد داری اون آخر خرش بالاخره یه کسی و یه چیزی هست که بشینی برایش بگویی برایش بگویی اونهم فقط یه مونولوگ
مونولوگی که فقط گفتن باشه به هوای شنیده شدن
دلم می خواد امشب برم جایی که سقفی نداشته باشد و هیچ کسی هم نباشه که دست‌هاش و صداهاش و اصلا بودنش سقف گفته هایم باشه
دلم می خواد امشب فریاد بزنم نه با صدای بلند که اگر داد شود هوار می‌شود بر سر خودم و تنهایی می خواهم فریاد بزنم اما آرام و آه ‌ـ ‌‌رام
امشب اگه شب قدر باشه باید خیلی چیزها برام رقم بخوره
خیلی چیزها
...

بادبانها را بکشید

صبح شد و نور پخش شد روی اتاق و اون هنوز روی تخت بود هنوز گیج و منگ بود و خودش رو پیدا نکرده بود و باور صبح به این زودی براش سخت بود تکون نمیخورد و میدانست اگه فقط یه حرکت دیگه بکنه و یا پاشو از روی تخت بزاره زمین باید زندگی را شروع کند .
آرام به کنار تخت رفت. پایش را لحظه ای به زمین زد. ترسید. دوباره اومد روی تخت و با همان مقیاس همیشگی دو غلتش تکونی بخودش داد وزیر لب گفت کاپیتان بادبانها را بکشید وقت وقت رفتن است ! و اینطوری بادبان قایق تک نفره اش را افراخت. پارو ها را در دست گرفت. پارو زد، باز پارو زد، و باز هم...
دور شد و در یک روز دیگر گم شد !

عمر

با خودم میگم شاید سه ماه شاید دوماه دیگه نگاه می کنم به پشت سرم و میگم این روزا بهترین روزای عمرم بودن و قدرشونو ندونستم
یا اینکه برمیگردم نگاه میکنم و میگم: وای چه روزای سختی بودن، خوب شد تموم شدن...
یا کس دیگه ای جای من داره می نویسه که آره چه روزهایی داشت این روزها ....
یعنی میخوام بگم که اینقدر نمیدونم وضعیت الانم چیه، کجا واستادم، چی کار دارم میکنم، چه تصمیمایی دارم میگیرم.
یعنی میخوام بگم اینقدر پریشونم، گمم، گیجم.
نه داغونم
این بهترین تعریفه