دلم باز غمباد گرفته ، اینجاست که از زمین و زمان شاکی میشم و شاکی میشم تا می رسم به خودم . آره حالا من از خودمم شاکی ام .شاکی هستم ، عصبی هستم ، دلخورم و کلی هم گلایه دارم . من از خودم شاکی ام که چرا باید در این دلم اینهمه حرف توقیف شده باشد ؟ چرا باید اینهمه صداهای گرفته و نگرفته در میانه راه گلویم توقیف شده باشه ؟ من شاکی ام و بیشتر از همه از خودم شاکی ام اصلا چرا باید تو را توقیف کنم ؟ چرا باید تو همچنان مخفی باشی میان این همه نوشته و حرف زده و نزده ؟ چرا که مبادا نمی دانم چه بشود ؟ می خواهم اصلا بشود ! من دلخورم ، دلخورم چون نمی دانم وقتی پیدا نمیکنم حجم خالی نبودنت را چطور باید اون وقتی که من هستم و آرامشی که میشه توش رفت و غرق شد به هیچ چیز فکر نکنم؟ اینجاست که باخودم فکر میکنم که کاش از میان روزهایی که بین ما رقم خورد و رفت، کاش حداقل مزهَ ای مانده بود . |