230

تعریف از خود نباشه اما این جا که من دارم جون می کنم تا خوابم ببره وهی در این لب تاپو باز می کنم و می بندم ازپنجره و خلاصه لای چند ساختمان قد بلند یک تکه اش تنها پیداست آسمانی که دو تا ستاره داردو بی ابر است و حتما اون بیرون بیرونا سرد سرد که من تنها غبارش را می بینم که محو می کند نور چراغ های نیمه شب را .


قبل این درگیری با خود برای خواب - که ثمری نداشت -« از طرف او » آلبا را می خواندم . همین جوری که هول و ولا ورم داشته بود و تند تند می خوندم که ببینم بالاخره الئونورا خودش را می کشد یا نه بعد یاد صدای کسی افتادم که امروز تن صدایش جور دیگری بود ، جور دیگری که به من فهماند این حقیقت را که برای دوست داشتن آدم ها تنها شنیدن صدای شان هم کافیست ...
حالا نشستم همین جا که آسمانش تنها دو ستاره دارد وتاریکی هوا هم دیگر عجیب نیست و دیگر افکار پریشانم را پرو بال نمی دهد حتی .
تنها آرامش عجیبی دارد . همین .
ارسال یک نظر