بهانه های بی بهانه

مدتی است آن دلم را گم کرده ام .
و وقتی آن نباشد زندگی ات بوی ناخوش نا می گیرد و و مجبوری اونوقت هی غر بزنی و به زمین و زمان ایراد بگیری .
اینقدر غر می زنی و زجه موره میکنی و گریه و گریه تا که یک آن به خودت می آیی که ای وای شده ای نقال و نوحه خوان ِ نُسخ منسوخ ِ خواستن. راوی اشک و اسف. می بینی در انبانت تنها نام و نشان ناله مانده است و سودا و اظطراب. آشوب و بردباری و یاس...
حالا دیگر دنبال آن دل هم نیستی و فقط اشک است و آه که کار دلت را راه می اندازد و در همین بین باران بهار هم که ببارد؛ خیسی و سرماش، به جانت می نشیند.
اینجاست که دیگر از هر ناچیزی دلت نمی گیرد و فقط و فقط دنبال بی چیز هستی اینجاست که باد دمادم است که می وزد ازهر سوی این کومه بی حفاظ ؛ این روزن بی تجیر... این عطش، این تشنگی، دیگر خود استسقاست . باران بسیار میخواهد و بازوان گشاده و دل آیینه و تمام می خواهد...
اشک ،شور است گیرم دریا هم که شده باشد ،تشنگی نمی نشاند. نه! نمی نشاند. شادی بیاور. تبسم و لبخند و ترانه بیاور اگر که می آیی.
دلشوره و دستمال ِ گریستن و نگرانی بهانه بیاور. بهانه بیاور. بهانه های بی بهانه ....
ارسال یک نظر