یکشنبه ۷ فوریهٔ ۲۰۱۰
بودنی که نبود
سال پیش درست همین روزها.
 همین روزهای سرد و ابری براش نوشتم که این چه وضعیت خنده داریه که تو پروفایل نوشتی ؟
دختری داشت در سرزمین مجسمه ها ....
بعد همین جور بود و بود و بود تا رسیدیم به جایی که آن‌قدر گرم شد و همه چیز انگار روبه راه شد و هیچ ابری در آسمان نبود و شد نوروز !
حالا دیگر عطر یاس‌های امین الدوله و صدای جیغ و داد بچه‌هایی که تمام زمستان را خواب بوده‌اند تمام میدان سیا نا را پر کرده بود .
حالا دیگر ما در کوچه پس کوچه‌های قدیمی این شهر پرسه می‌زدیم و فکر می‌کردیم به حس‌هایی که خیلی داشتند پر رنگ و پر رنگ تر می شدند
حالا یکسال گذشته
هنوز کتاب "جورابهای صابر" را امضا شده نگه داشته ام
حالا دیگر یکسال است که به بی‌تفاوتی بی‌رحمانه‌ای که همه بودنش را فرا گرفته عادت کرده ام .
به اشتیاقی که در میان نبود.
به عادت‌هایی که عادت کرده بودم
به اینکه آره بهترین نام برای من همان "رضا همراز " بوده است و بس !

Tahdig | Balatarin | Donbaleh | | داغ کن - کلوب دات کام | Bei MySpace posten! | |
0 Comments:
ارسال يک نظر
<< Home
 
جدی گرفتن این وبلاگ اصلا توصیه نمی شود

این سفره فقط برای دل خودم و دوستانم پهن شده

در یک روز داغ در سال هزارو سیصد و پنجاه و چهار و البته در بیست و سوم مردادش و دقیقا در وسط ظهر ساعت دوازده و نیم در محله ای که آنروزها نسبتا دهات بود ولی این روزها برای خودش بالاشهر شده ، در قلهک تهران بدنیا آمدم
اینجا نه نقل سیاست است و نه بحث مبارزه و نه هزار حرف دیگر که همیشه من باید با خودم به این سو و آن سو بکشانمشان
اجازه بدهید اینجا فقط و فقط خودم باشم و خودم نه پژواک نامها و نشانه ها

چند مطلب آخری
کلی مطلب قدیمی
کتابها

 مجموعه داستان دفتر خاطرات فرشته ها

 از سربند تا چشم بند

 جمهوری اشباح

مجموعه داستان کوتاه جورابهای صابر
سفره خانه

 



! ته دیگ نوش جان