امروز بیست دو بهمن بود

امروز روز عجیبی بود !
از صبحش مدام تو استودیو تلویزیون بودم و اخبارها را از ایران می گرفتم و ترجمه می کردم و می دادم برای پخش .
امروز روز شلوغی بود اونقدر که وقت حتا خوردن یک لیوان چای را هم بی دغدغه نداشتیم اما من تمام لحظه هاش فکر می کردم ، و خاطرات همه این سالها را با خودم مرور می کردم ...
خاطرات آن سالهایی که از مدسه می بردنمان راهپیمایی بیست و دو بهمن ....
خاطرات آن سالهایی که خودم مشتاقانه می رفتم راهپیمایی
خاطرات آن سالی که صدام اعلام کرده بود تهران را موشبکباران می کند و مردم زیر ترس و دلهره به راهپیمایی آمده بودند
خاطرات می آمدند و می رفتند و همش احساس میکردم که می لنگد یک جای زندگی هامان و هی می گشتم خاطرات دور و نزدیک را ....
و همه اش با خودم می گفتم شاید جایی ، لحظه ای ، کسی چیزی گفته باشد که سایه اش مانند پتکی مانده بالا سرم .
واقعا این چه سری است که بعد از تمام خنده ها و خوشی ها ، غمی می نشاند به دل مان و انگار خنده بر من و همه هم نسل هایم حرام است .
خنده هیچ ، انگار زندگی بر ما حرام است .
هی دنیا ! تو بگو ! ما تاوان کدام گناه را پس دادیم این همه سال ؟
ارسال یک نظر