آب

تعریف از خود نباشه چون از بس دارم نفس نفس می زنم فکر می کنم پر هوا شده ام و دارم مثل بالنی به آسمان می روم باد به پیشانیم می خورد و مرا به گوشه ای پرتاب می کند و می نشونه منو درست بر سکوی سیمانی سرد خردی و با هزار ایما و اشاره حالی ام می کند  که اینجاست همان انحنای کوچه ای را که تمام کودکی و نوجوانی ام را در آن طی کرده بودم و تابستانها قطاب و بستنی یخی و شانسی می فروختم در آنها حالا دوباره این باد است که آمده است تا مرا  مرور کند برایم !
و من  همچنان یک نفس دارم می دوم و درست در همان حین دویدن از خود می پرسم کیست که میدود ؟ کیست که می اندیشد ؟ کیست که گم میشود و چرا گم شدن ؟

سر آسیمه میشوی وقتی که قراری نبوده ست..
لختی مینشینی... بر میگردی و در نزدیکترین فصل در اثنای استحاله ، کوبه ی دری را میکوبی و از دخترک چشم عسلی با نگاهی معصوم مشتی آب طلب میکنی
آب ...
ارسال یک نظر