سمفونی دیرتو دیرتو

تعریف از خود نباشه پارسال همین موقع ها بود گمانم تو کوچه پس کوچه های فلورانس قدم می زدیم و از هرجای دنیا که بگی حرف داشتیم و کلی هم فیلم دیده و ندیده برای همدیگر تعریف میکردیم ، نرسیده به همون پل قشنگ و زیبای فلورانس همونی که به پل زرگرها هم معروف هست همونجوری که داشتیم راه می رفتیم و حرف می زدیم و توریستها و کلی آدم هم داشتند از این پل عکس می‌گرفتند و من هم نسبتا دزدکی از دیگران عکس می گرفتم و همونجوری گوشهایم غرق شنیدن حرفهایش بود یکهو صدای جرینگ جرینگی آدمد و برگشتم بغلم را نگاه کردم که دیدم پیرمردی یک فلاسک دستش هست و با دست دیگرش جعبه ای چوبی را گرفته که توش چند تایی استکان بود و داشت آرام آرام ملت رو نگاه میکرد

مثل این دوره گردهای ایرانی داد نمی زد با چشمهاش می گفت چایی ، قهوه نمی خواهید ؟
صدای استکانها که مثل زنگوله‌ بزغاله‌ای که چابک این طرف و آن طرف می‌دود با صدای او که دقیقا داشت از خاطرات آب درمانی اش در هندوستان تعریف میکرد سمفونی عجیبی شده بود و من همونجور پیرمرد را نگاه می کردم و به این سمفونی گوش می دادم و با چشم دنبالش میکردم.
نمی‌دانم چرا ازش چایی و قهوه ای نخریدم ؟
پیرمرد با همان فلاسک و اون صدای جادویی استکانهایش چند باری به خواب من سرزده که آخری اش همین دیشب بود !
ارسال یک نظر