فرار از واقعیت

يك وقت هائي  داري زندگي ات را مي كني يكباره يك چيزي برت مي دارد از زمين مي كندت مي بردت يك جایی...

نه اين كه آن يك چيز خوب خيلي خوب باشد یا بد و نه اینکه آنجایی که می روی جای خوبی باشد یا بد باشد مهم این هست که حالتو فکرتو جاتو عوض کرده

حالا ممکن هست اون چیز یک فنجان چایی باشد که دستت گرفتی و داری مثلا یک کتاب رو ورق می زنی و بعد يك گرماي كمي حوالي پائين صورتت حس مي كني ... همين طور كه به ورق زدنت ادامه مي دهي كمي صورتت را خم مي كني كه اين گرماهه سمت ديگر را هم نوازش كند ... شايد دست از ورق زدن برداري و صورتت را كامل بگيري جلوي بخار چائي ... نفس عميق بكشي ... دست از كارهاي توي ليست مانده بشوري و دعا كني هيچ وقت بخار آن فنجان تمام نشود ...

بخار تمام مي شود ،‌ تو به خودت مي آئي ...

همه اینها را که گفتم به خاطر این است که بعد از مدتها رفتم سراغ کارتن کتابهایی که برایم فرستادند و "وقت بد مصائب از احمدرضا احمدی " را دیدم ، من زیاد شعر خوان نیستم و اصلا تعجب هم کردم که چرا برایم کتاب شعر فرستادند همینجوری که لیوان چایی دستم بود و کتاب را ورق می زدم روی صفحه ای چشمهام میخکوب شد و دلم لرزید و رفت اون پائین پائینها ....


«رفتم

به آشپزخانه که برای خودم چای بریزم

برای چه منظور

که مثلا مرگ را فراموش کنم»

 
شاید نفسم اصلا با لا نمی آمد و همین طور ماندم که چقدر ساده و ابتدایی یک نفر توانسته حقیقت به این بزرگی را بکوبد بر سرت .

دوباره خواندم و دوباره و بغضم گرفت و ترکیدنگاهی به بخار چایی کردم و بعد که نفس عمیقی آمد و رفت نشستم کف اتاق و ب خودم فکر کردم که نه تا بحال بل که حتا در همین امروز مثلا چند بار خود من همین کار را کرده‌ام، و هر بار به جوری و شکلی نع نع اصلا دقیقا همینجوری رفته‌ام توی آشپزخانه و برای خودم چایی ، نسکافه‌ای ، لقمه ای چیزی درست کردم که فقط حواسم را از این موضوع واقعی پرت کنم. تا بتوانم نفسی بکشم و مثلا راحت نفس بکشم و فراموش کنم .

آهای احمدرضای احمدی، تو امروز من را سخت تکان دادی ...



ارسال یک نظر