هادی و هدا






ـ عروسکا، عروسکا،کجایید؟
مادربزرگ،هادی،هدی
بیایید…بیایید
عروسکای خوبیم از سنگ و میخ و چوبیم
پدر کجاس؟
ـ من اینجام! ـ مادر کجاس؟
همین جام! عروسکای نازیم،قصه رو ما می سازیم
بیائید… بیائید
سلام ،سلام
راستی
خودم هم آق بابام
عروسک های قصه ایم …نون و پنیر و پسته ایم
.
.
.
زود گذشت، خیلی زود اونقدر که حتا نتونستیم همه کودکی و نوجوانی خودمونو جمع کنیم و همونجوری همه اش رها موند در زمان و خاطرات 
می‌گذرد، این نیز....

ارسال یک نظر