مرگ تدریجی یک


وقتی حساب دو دوتا چهارتا می شود ، وقتی  می گویی الان حقتو میذارم کف دستت ! وقتی میخوای شال و کلاه قضاوت را بر سر و دوشت بگذاری یه چیزی رو یادت نره !
یادت نره که اول از هرچیز باید همه حساب و کتاباتو اول با خودت تسویه کنی ! ، بايد دلت  رو از هر چی سیاه  و خاکستریه خالی کنی ، حالا اول ماجراست !
حالا طوفان که چی بگم سونامی تو راهه  اونم نه اینجور که یک جور ناجور يك جور بيريخت ِ آزار دهنده  که جایی برای نفس کشیدن هم نمیذاره از ته دلت از تنگ اون قلبت شروع میشه و میرسه به چین و چروکهایی که یکهو می افته روی پیشونیت !
حالا اینجا اگه آدمش باشی بايد حواست جمع باشه و بو بكشی هوا رو و انگشتت را اول  بكنی توي دهانت و بعد بلادرنگ بگيری سمت آسمان و از روی  جهت باد بفهمی  كه  هوا پسه یا نه ! اگر پسه که باید بتمرگی همون جایی که هستی و  اگر نه كه بروی قهوه ای چيزي بنوشي دور هم .
همه اینها را گفتم و نوشتم و خواندی تا با تو مخاطب خاص بگویم که بله درست فهمیدی  من آدم  هایپر و پارانويد ِ بي حساب كتاب ِ هر دم بيلي هستم ( اصلا نمي دانم هر دم بيل را چطور مي نويسند درست نوشتم ؟) ، اما اینو خوب می دانم که آره  يك جاي كار مي لنگد و اين ربطي به اين ذهن هر دم بيل من ندارد .
این داستان و مرگ تدریجی این داستان بر مي گردد به تنهايي ِ پياده روهاي قلهک ، برمی گردد به دزد شدن من وبرو بر نگاه کردن تو ! برمی گردد به عقده هایی که داشتم و هی باد خورد و زمان خورد . اما اینها با دکترم اختلاف عقیده دارم اون می گفت که " پلیز نات سو ماچ گراج " آره شاید حق هم با اون باشه  من كه كينه هي پشت كينه انبار مي كنم روي این دل صاحب مونده و حتی بلد هم نیستم مثل آدم نيستم انتقام بگيرم .  و همیشه همینطوری میشه که اول و آخرش خودم را به گا مي دهم . همين .

ارسال یک نظر