شاه تیله باز


این روزها مشغول خواندن این کتاب هستم : «سفرنامه سوم مظفرالدین شاه به فرنگ» به کوشش دکتر محمد نادر نصیری مقدم که کتابخانه مجلس منتشرش کرده! اگر به تاریخ معاصر علاقه دارید حتماً بخونیدش.
این کتاب البته طبق اسمش معلوم است دیگر مربوط است به سومین سفر مظفرالدین شاه در سال ۱۳۲۳ به فرنگ!
این سفر از آنجا مهم است که به واسطه این سفر بود که وی در آستانه تحولاتی قرار گرفت که نهایتاً منجر شد به انقلاب مشروطه.
کلیات این سفر البته به خاطر آن است که شاه به بهانه درمان در آب‌های معدنی و همین طور آشنایی با پیشرفت‌های غرب همراه جمع فراوانی از درباریان برای سومین بار به اروپا رفت. این کتاب گزارش سفر اوست که معمولاً یک منشی آن‌ها را می‌نوشت اما چنان که گویی از زبان مبارک اعلی حضرت نوشته شده است.
در دیباچه کتاب، شرحی از تمامی همراهان که از رجال دوره قاجار هستند درج شده است. تعداد این افراد ۴۵ نفر است که آخرین آن‌ها میرزا ابراهیم خان عکاس باشی است.
یکی از مهم‌ترین معضلات این سفرها، قرضه‌هایی بود که دربار از روسیه یا دیگر دول داشت تا هزینه سفر او را تأمین کند!
 بعدها روی این قرضه‌ها به عنوان یکی از دلایل بی اعتباری دولت و وابستگی به دیگر کشورها و این که غالباً گمرک‌ها در مقابل به آن دولت‌ها واگذار می‌شد تاکید زیادی گردید.
اما مظفر الدین شاه انسان عجیبی بوده است و سرگذشت و زندگی‌اش واقعاً برای من عجیب‌تر است، در پنج سالگی به ولیعهدی می‌رسد او پنجمین فرزند «شاه بابا» است که از دومین زن عقدی- شکوه السطنه- به دنیا آمده است.

او پنجمین شاه قاجار است، مظفرالدین شاه قاجار!
مظفرالدین شاه، شاه عجیبی است! شاهی که شب‌ها با لالایی اتابک خوابش می‌برد، او یک جورایی مؤسس صنعت سینمای ایران هم هست، شاهی بود که با هنرمندان میانه خوبی داشت و حتی برای کمال‌الملک، نامه رسمی و امضا دار و صد تومان انعام فرستاد تا از فرنگ به ایران برگردد. قدیمی‌ترین سند صوتی ایران هم، صدای اوست که امروز به یادگار مانده است.
در میان سالی عاشق اسباب بازی به خصوص تیله بود و لابد یک کودک درون فعال داشته!، طبق گزارش دکتر اشنایدر، پزشک سوئیسی‌اش، نقرس داشت- همان بیماری پولدارها - از بس که گوشت می‌خورد و شکمو بود، دست و پایش ورم همیشگی- داشت، کلیه های سنگ ساز داشت با درد شدید 
همیشگی.
تاریخ می‌گوید آنقدر دل رحم بوده است که می‌خواسته از قصاص میرزا رضای کرمانی هم بگذرد اما اتابک متقاعدش کرده که باید انتقام خون شاه بابا را بگیرد تا شاه کشی باب نشود.
مظفرالدین شاه بود که «فرمان مشروطیت» را در مرداد ۱۲۸۵ امضا کرد و دوازدهم دی ماه ۱۲۸۵ درگذشت و همين مهم‌ترین کار مظفرالدین شاه بود.
 اما یک سئوال، کدام شاه و خلیفه و رهبر ایرانی را سراغ دارید که حکم محدودیت و مشروطیت سلطنت و قدرت خودش را با دست خودش امضا کند؟
حتی ضعف مزاج و بیماری و ساده‌دلی‌هایش، بعضی تاریخدان‌ها معتقدند مظفرالدین شاه «نفهمیده» چه چیزی را امضا می‌کند، این روایت درست باشد یا غلط، یک تراژدی اثبات می‌شود: قدار ضعیف و سلطان بیمار، گاهی می‌تواند به اندازه یک مصلح هوشیار، منشأ اثر مثبت و آسایش خلق باشد! فکر کن؟

یک بغل گل، یک نگاه


فیلم ساعت‌ها، را دیدید؟ اگر نه که حتماً ببینید حیفه!
یه جایی تو این فیلم در یکی از صبح‌های سرد زمستان که دقیق معلوم نیست دم غروب است یا کله سحر و فقط و فقط و آفتاب نیمه جونی هم برای خالی نبودن عریضه اون گوشه ها پیداس بانو مریل استریپ در حالی که لبخند نصفه و نیمه و نگاه منتظرش همراهش هست یک دسته بزرگ گل‌های رنگ به رنگ و جورواجور بدون نظم و از اون خنزر پنزرهایی که یادمه گل فروش‌های ایرانی عادت داشتند تو دسته گلهاشون بگذارند گرفته بر بغل و از یک آسانسور قدیمی تا میاد وارد خانه‌اش بشه و در را باز کند آقا اد هریس این عاشق قدیمی، این سالیان منتظر به یکباره از تاریکی راهرو هویدا می‌شود و می‌پرسد  
?Mrs. Dalloway! It's you

که بانو می‌گوید :
yes. It's me
اون لحظه، اون صدای مریل، اون لبخند، اون گل‌ها و نگاه مریل به اد فقط همون نگاه به نظرم همه فیلم بود...

زمان بی انتها


توی هواپیما که بودم داشتم «بگذارید میترا بخوابد »را می‌خواندم اصلانمی دانم که چه شد که  فکرم داشت سعی می‌کرد « جنگ آخر زمان » را بیاد بیاورد . ربطش را نفهمیدم شاید به خاطر این روزهای خاکستری باشد و اسم آن کتاب ، نمی‌دانم و اصلاً نمی‌دانستم چطور یادش افتاده ، بی آن که هیچ وقت علاقه ای آنچنانی داشته باشم به «ارگاس» با آن ادا در آوردن‌های کلاسیکش که هیچ ربطی به سورئالیست های ادعایی‌اش هم ندارد !   اما من داشتم می‌خواندم که : "ماریا با اندکی تمسخر زمزمه می‌کند عشق خالص ...اما فکرم درگیر داستان آنتونیو  و سرهنگ مدیروس بود!
کتاب را بستم و نشستم خودم با خودم حرف زدم که واقعاً  داستان زمان و امتداد فکرها ، آدم‌ها ، سرو صداهایی که این روزها در اطرافم هست به کجا می‌رسد ؟
 دوستی دارم در فیس‌بوک از روز حصر آن دو تن نشسته است و هر روز دارد می شمار ۱  ، ۵۰ ، ۲۰۰ تا همین چند روز پیش که شمارشش رسیده بود به ۲۸۵ ! حتماً پیش خودش فکر می‌کند که در این روزگار فراموشی باید بشمارد تا به زمان خودش برسد ، تا وقتش برسد حتماً او هم مثل خیلی‌های دیگر اعتقاد دارد هر چیزی زمان خودشو می طلبه بعد یاد صحبت‌های یک آخوندی افتادم که ده یازده سالم بود که  تو مراسم ختم یکی از فامیل‌ها بالای منبر گفت:« اون دنیا ، دنیای بی زمانه» و من همیشه پیش خودم فکر می‌کردم یعنی چطوری میشه که یه دنیایی باشه که زمان نداشته باشه ؟
هنوزم که با خودم فکر می‌کنم می‌بینم  اصلاً نمی شه حتی تصورش کرد ...
آره ! عجیب چیزیه این زندگی ، زمان ، روزا و ساعتا



[1] بگذارید میترا بخوابد – کامران محمدی – نشر چشمه ۱۳۹۰
[2] جنگ آخر زمان – ماریو ارگاس یوسا 


کوچه ای که بن بست شده !


کوچه راه باریکه‌ای است که در مناطق شهری معمولاً بین یا پشت ساختمان‌ها قرار دارد، در شهرها یا شهرک‌های قدیمی اروپا، کوچه‌ها اغلب به جامانده از شبکهٔ خیابانی سده‌های میانه هستند، و یا دنبالهٔ یک راه یا پیاده‌روی باستانی در یک مجموعهٔ شهری می‌باشند در تهران قدیم کوچه‌ها و گذرها اصلی‌ترین معابر ارتباطی بودند و امروز نیز در تهران کوچه‌ها گرچه در بسیاری از موارد تعریض شده و تبدیل به خیابان‌های ارتباطی شده‌اند اما هنوز نقش مهمی را ایفا می‌کنند.
اما بُن‌بَست خیابان یا کوچه‌ای است که تنها از یک سو راه ورود و خروج دارد و ته آن بسته است و راه دررو ندارد. در کاربرد زبان به هر شرایط یا حالتی که راه باز و دررو از آن وجود نداشته باشد نیز بن‌بست گفته می‌شود.
در قدیم کوچه‌های بن‌بست را کوچه ناگذارده نیز می‌گفتند و کوچه‌های غیر بن‌بست را گذارده می‌نامیدند.
کوچه یا معبر بن‌بستی که در انتهای آن محل مخصوصی برای دور زدن وسایل نقلیه در نظر گرفته شده باشد را بُن‌گَرد نیز می‌گویند. این نوع بن‌بست‌ها بیشتر در اروپا و شهرسازی آمریکا استفاده می‌شود.
در شهرسازی نوین، از بن‌گردها برای کاستن از سرعت خودروها در مناطق مسکونی استفاده می‌شود.
اما در تهران مدتی است که «کوچه اختر» نه تنها تبدیل به یک بن بست شده است بلکه ورودی آن نیز کاملاً مسدود شده، هیچ مسئولی تاکنون در این باره توضیحی نداده است!

نامه


عربی را از آن وقتی که یادم می‌آید دوست داشتم دوران دبیرستان عربی‌ام بد نبود و بعدش هم که گذرم به حوزه افتاد و اولین چیزی را که باید می‌خواندیم جامع المقدمات بود، صرف و نحو و تجزیه وتجوید و البته که تجوید لغة مصدر من جوّد تجويداً والاسم منه الجودة ضدّ الرداءة يقال جوّد فلان في كذا اذا فعل ذلك جيّداً وأتى به على الوجه الحسن!
بعدها هم که یک سال و اندی به بیروت رفتم و رفته رفته عربی‌ام خوب شد و لذت می‌بردم از این زبان و خلاصه اِنّی رأیتُ دَهراً مِن هجرکَ القیامة.
عربی زبان قوی‌ای هست و ظرافت‌ها و زیبائی‌های عجیبی دارد و از همه مهم‌تر به نظر من البته شاید آهنگ خاصی دارد فراز و فرودهای زیبا و خلاصه زبان دوست داشتنی‌ای هست.
حالا که چی؟ که اینکه نامجو جان بعد از مدت‌ها امشب من را بردی به آن دوران و باز یادم افتاد چه شیرین و چه زیباست این زبان عربی ...
گوش کنید و شما هم لذت ببرید :


خرابه ها


آی آدم‌ها خرابه هار و دست نزنید
زخم‌های قدیمی رو کاری نداشته باشید، مگه میشه که خرابه ای رو ساخت؟ روی یه خرابه چی می‌خواهید بسازید؟ یه خونه نو؟ نمیشه که! یه خرابه دیگه؟ خرابه‌ها فقط باید خراب و خراب بشن تا یه روزی کلا محو بشوند..
زخم‌های قدیمی رو دست زدن فقط دردت رو بیشتر می کنه و بس
آی آدم‌ها نکنید!
گذشته رو به حال خودش رها کنید، اینجوری نه چیزی رو درست می‌کنید که بدترش هم می‌کنید ...

به یکباره


مهر هم دارد تمام می‌شود، همیشه مهر که تمام می‌شود قشنگ احساس می‌کنی که پائیز جا می‌افتد، عین وقتی که داری برنج دم می‌کنی و یا خورشتی بار گذاشتی و بعد یه نیم ساعتی می‌بینی که غذایت به قول آشپزها قوام آمده است!
حالا پائیز هم قوام یافته! نشستم و دارم درخت‌های نیمه جان تبریزی روبه رویم را نگاه می‌کنم شب است و آنقدر همه جا ساکت هست که صدای خش خش کف خیابان راهم می توانی بشنوی! از این صدا بدم می‌آید!
ناظری دارد می‌خواند : مرا گویی اگر کشته خدایی چه داری از خدایی من چه دانم... این مولویه را دوست دارم یعنی اصلاً از ناظری همین را فقط دوست دارم، گوش می‌کنم و صدای باد و برگ‌ها هم از خیابان همچنان می‌آید و همه این‌ها بود که یکهو هوس کردم بیایم و بنویسم از پاییز های رفته و خاطرات روزهای نیمه کاره ام و از پاییز های در راهی که هیچ ندارند با خود و از همین مهرش معلوم است که جز تکرار و تکرار و ملال هیچ چیز ندارد...
حالا رسیده است به: مرا گویی به قربانگاه جان‌ها نمی‌ترسی که آیی من چه دانم و من راهم بی خیال می‌کند و انگار نه انگار که باید بلند شوم و بروم این تز لعنتی را تمام کنم، انگار نه انگار که کلی کار گذاشته بودم امشب انجام بدهم و همچنان دارم با خودم نجوا می‌کنم که مرا راه صوابی بود گم شد ار آن ترک خطایی من چه دانم و همین‌جور خودم را به ندانی می‌زنم هی توی ذهنم دنبال یک چیزی می‌گردم که باید بیاید و نمی‌آید همان چیزی که باید در یک لحظه بیاید و کشف شود، ناگهانی، بی هوا. مثل عزیزی که مدت‌ها خبری از او نیست و به یکباره اسمش را در قاب تلفنت می‌بینی، مثل آن حرف‌هایی که باید این محمد سی و چهار ساله کارمند اداره بهداشت با راضیه بیست ساله دانشجوی ادبیات فارسی بزند و من چهار روز است هر چقدر دارم تلاش می‌کنم از دیالوگ آخری کافی‌شاپ نمی‌توانم بیرونشان بکشم تا بلند بشوند بروند توی ماشین بشینند و برسند خانه‌شان و بفهمند ای وای پدر محمد از شهرستان آمده است، آره خیلی چیزها یکهویی باید بیاید مثل او که اتفاقاً او هم دریک غروب دلگیر پاییزی، از میان باران دم عصر، با یک چمدان پر و یک دنیا حرف و حرف آمده است ...
نمی‌ترسی که آیی من چه دانم...

همین که یک روزی ...


پدربزرگ من از اون چایی خورهای حرفه ای بود، یه عادت دیگر هم داشت و اون قهوه خونه رفتن بود، برای اولین بار من قهوه خانه رفتن را با او تجربه کرده بودم شاید هفت، هشت سالم بود، یک قهوه خانه ای بود نزدیکی‌های میدان بریانک که دور دورترین خاطره من به اون موقع‌ها برمی گردد.
 یه قهوه خانه بود که اسمش بایرام اوقلی بود ...کاشی‌های لاجوردی و چرک رنگی داشت تابستان‌ها چند تا صندلی هم می‌چیدند تو پیاده رو و توی زمستان هم شیشه‌هایش بخار قلیان و چای می‌گرفت که جون می‌داد بری رو شیشه‌هایش با انگشت نقاشی بکشی ...
 هر وقت پدر بزرگم منو همراه خودش می‌برد طرفهای بریانک یا هفت چنار یه سری هم می‌رفتیم آنجا، پدربزرگم ترکی بلد نبود (اما خودش اعتقاد داشت که بلد است) اونجا که می‌رفتیم چند کلمه ای همیشه با صاحب قهوه خانه ترکی صحبت می‌کرد و مثلا می‌گفت: ایکی دانه چایی! بعد می‌آوردند و من همینجوری که چایی را می‌ریختم تو نعلبکی و هورت می‌کشیدم برای خودش هم یک قلیان سفارش می‌داد و صدای قل قل قلیان را در می‌آورد و من محو تماشای آب توی قلیان می‌شدم و سیبیلهای از بنا گوش در رفته آقاهه رو که روی شیشه قلیان نقاشی شده بود رو نگاه می‌کردم، «آقا مدابراهیم» می‌گفت این آقاهه ناصرالدین شاه است حالا چرا عکس اون رو کشیده بودن رو شیشه های قلیون رو هیچ وقت نگفت، شاید هم من هیچ وقت نپرسیدم نمی‌دانم!
همین! همه این‌ها را دیشب خواب دیدم و حالا چرا پس از گذشت این همه سال یکهو خواب هفت هشت سالگی ام را دیدم و یاد قهوه خانه رفتن با پدربزرگم افتادم را هم نمی‌دانم مثل خیلی چیزهای دیگر که اتفاق می‌افتد و علت خاصی هم ندارد، شاید هم هیچ اتفاقی هم نیفتاده فقط یادش افتادم؛ و این چیزی است که این روزها خیلی عجیب نیست برایم.
 من مدت‌هاست که بی علت و با علت یاد خاطرات نخ نما شده‌ام می‌افتم و یکیش حالا همین پدربزرگی که یک روز زنده بوده، که دوستش داشتم و همین. و خوب دنیاست دیگر و عجیب هم نیست که آن آدم حالا دیگر نیست.
همه این‌ها فقط دست به دست هم می‌دهند که یادم می‌اندازد روزگاری بوده که آدم‌هایی بودند که دوستم داشتند، که دوستشان داشتم، که دل‌تنگم می‌شدند که من هم همیشه فکر می‌کردم دنیا بی آن‌ها دنیا نیست اما آن‌ها رفتند و هیچ چیز نشد که همین پدربزرگم آخرین ثانیه های زندگی‌اش را من در بیمارستان کنارش بودم، که من را با پدرم اشتباه گرفته بود و وقتی گفت پرویز تویی من نگاهش کردم اشک‌هایم را قایم کردم و به دروغ گفتم بله آقا منم که دستم را گرفت و نفهمید که من نوه‌اش هستم نه پسرش...

با گریه


استادیوم تختی اهواز دیدمش از تعجب ماتم برد !
گفتم تو دیگه چجوری اومدی نگام کرد خندید و گفت : باگریه!
صورتش پر زخم بود گفتم اینا چیه ؟
گفت جای نیش پشه هاس بدجور میزنن لامصبا گمونم بعثی هستند !
گفتم چجوری حالا اینجا بخوابیم پس ؟
گفت :با گریه !
گیر داده بود انگار به گریه !
هرچی می‌گفتم همینو می‌گفت ! گفتم: محمود چجوری آدم شهید میشه ؟
گفت: با گریه !
سه روز بعدش که شهید شد چشمهاش از گریه سرخ سرخ بود ...

شهید محمود عزیزیان
تولد:۱۳۵۵
شهادت:اردیبهشت ۱۳۶۷

درجواب دوست


دانیال عزیز !
از دیروز که نامه‌ات را خواندم علیرغم تمام شلوغکاری و حرف زدن و وراجی‌های اداری‌ام سکوت عجیبی در وجودم لانه کرده و تمام وقت را به تو و حرف‌هایت فکر می‌کردم .
امشب نیز برای چندمین بار در حالی که ساک سفر می‌بندم حرف‌هایت را خواندم و خواندم و چقدر دلم برای تو و آن خانه دوست داشتنی‌ات که کم کم دارد می‌شود خانه سه نفری تنگ شده ، دلم برای فیلم دیدنهای شبانه و آن  همه چیزهای خوشمزه روی میزتان تنگ شده .
گفته بودی باید به تو و به خودم قول بدهم و احساس کردم اینجوری بهتر می‌شود جواب نامه‌ات را داد ، اینجوری خودم هم هر وقت که اینجا می‌آیم مدام چشمم به قولم می‌افتد و دیگر بهانه‌ای هم برای فراموشی‌اش ندارم .
برایم از عشق ,امید و دوست داشتن و زندگی نوشته بودی و ازسرخی «خون کشتگان دل » زیبا نوشته بودی و من مثل همیشه هیچ چیز ندارم در پاسخ تو بگویم الا اینکه رضایم به رضای دوست، برایم دعا کن که سخت بدان محتاجم.
قربان تو-امیر فرشاد. 

باور...

اول هر ماه یعنی آی وی آی جی !
یعنی 
عادتی که درد دارد
دردی که تاول دارد
تاولی که نفس نفس دارد
و باز درد
نه اینطوری نمی شود
با کورتون شاید آرام شوی اما سرباز فراموش نکن که جنگ تمام نمی شود
تنها تو دیرتر باورت خواهد شد...

مرگ رابطه



دنیاس دیگه باید باور کرد که رابطه‌ های انسانی هم عمر مفیدی دارند درست مثل باطری چراغ قوه ، مثل ماشین لباسشویی و مثل اون گلوله که البته اون برد مفید داره!.
در این دنیا خوشبختانه یا متاسفانه اونقدر  رابطه ها و داستان‌های عاشقانه با ریاکاری و احساسات‌ گرایی و دروغ قرو قاطی شده که همه باورشون شده که فقط این عشق است که هرگز نمی‌میرد، و البت که عشق واقعی اما نه دوست من، عشق هم می‌ میرد!...
 یک باره احساس می‌کنی رو دست خوردی شدید ، یکهو یه اتفاقی می افته مثل گردنه سلفچکان که اونجاست که معلوم میشه ماشینت چند مرده حلاجه ، خلوص دوستی و عشق هم معلوم میشه ، یکهو تو یک گرفتاری می افتی بین مرگ و زندگی و از کسی که تا دیروز میگفت جون و مالم فدات می بینی که جن شد و تو بسم الله ! یکهو می بینی دلت تنگ دیگه نمی‌شود، نبودش ناراحتت نمی کنه ، صداش برات دل آویز نیست ...
 همیشه هم اسمش هرزگی نیست، گاهی اوقات واقعا همه چیز تمام می‌شود. تمام می‌شود.
 جوری هم تمام می‌شود که انگار هرگز نبوده است.
پایان

نشمرید اینقدر روزها رو



اگه زندگی منو یه مختصات طولی و عرضی براش قائل بشید نه تنها تو کل مختصات طولی و عرضی چه بسا اونوری و اینوری ترش هم سابقه نداشته که  اینجوری که این چند ماه اخیر حواسم به تاریخ هست بوده باشم .
 الان دقیق تاریخ را به دو روایت میلادی و شمسی از بر هستم ، تازشم یه کمی هم قمری چون به هر حال ماه رمضان نزدیک است و اون هم دخلی به حوادث من دارد !
این چن وخ کلا کارم شده صب به صب که از خواب پامیشیم برم جلو دستشویی و مسواک در دهن هی با خودم ضرب و منها کنم که تا فلان روزها  چقدر مانده و خب بعضی فلان‏ها نزدیک‏ترند بعضی فیلان ها هم  دورتر.
اما خب حساب و کتاب همه شان دستمه  الان خوفم نیست ، حالا شاید این برا شما مهم نباشه ها اما برای آدم بی قید و لا اوبالی ای چون من (ازمنظر تاریخ و حساب و کتاب عرض می کنم ها) این ینی تحول ، ینی انقلاب نرم و مخملین ینی وضی ها...
 منی که عموما تقویم و سررسید کلا یه چیز فانتزی و بیشتر دفتر تلفن و دفتر شعر و دری وری بوده تا احتساب زمان و اینا ، منی که سال ۱۳۷۳ که می خواستم همینجوری خودمو تست بزنم و رفته بودم کنکور شرکت بکنم بجای امروز فرداش رفتم کنکور بدم و البته این تا سالها در صدر اخبار هر و کر دوستان و فامیل بود!
اینجوریه دیگه من کلا آدم سرخوشی هستم ، من از حساب و کتاب متنفرم ، من تا یه پول قلمبه تو جیبم نباشه نمیرم خرید چون بدم میاد هی موقع خرید اتیکت جنسهارو ببینم که بفهم چنده ؟ دوست دارم همینجوری هی ببینم و خوشم بیاد و بندازم تو سبد و برم غرفه بعدی ، من از شمردن متنفرم ، من از چجوری بگم براتون راسته و حسینی اش اینه که از انتظار بدم میاد ، از اینکه آدم توی زندگیش منتظر چیزی باشد تا دلش خوش باشد.
این ینی چرت محض ، ینی وضی که الان من مبتلاشم !

نامزدی طولانی


ژان پی‌یر ژونه / 2004 / فرانسه
از اسمش که پیداست داستان از چه‌قرار است. اما این عکس روی پوستر قلقلک‌تان ندهد. هیچ خبری نیست!
«نامزدی طولانی» آخرین فیلم جناب «ژونه» است که درست بعد از «اَملی» و گویا بر اساس داستانی از «سباستین جپریسات» ساخته. اما دلیل نمی‌شود هم قد و قواره‌ی «اَملی» تصورش کنید. این‌یکی ملودرام پشت جبهه‌ایِ‌ معمولی‌ای است از روزگار یک دختر علیل فرانسوی در سال‌های آخر جنگ دوم، که اگر سعی کنیم «اَملی» را فراموش کنیم و تحت تأثیرش قرار نگیریم، گاهی حوصله سر می‌برد. اما فیلم بدی نیست.
تصاویرش همان تصاویر «اَملی»ست. همان طنز لاینفک و همان دکوپاژ خاص «ژان پی‌یر ژونه» با ارجاع‌های فوق‌العاده‌اش، همه را دارد. به‌اضافه‌ی «ادری توتو»‌ی دوست‌داشتنی که می‌گویند در هالیوود از خودِ فرانسه هم محبوب‌تر است، و «جودی فاستر» که حتم دارم باور نمی‌کنید خودش باشد. پیرتر، اما بی‌چشم‌ و روتر از همیشه‌اش.
اگر نسخه‌ی دی‌وی‌دی‌ تمیزش را پیدا کنید که غصه ندارد. هر مدل طالب باشید نطق می‌کند. اما اگر پیدا نکردید و زبان فرانسه هم بلد نیستید، از همین حالا خیال‌تان تخت باشد که چیزی دست‌گیرتان نمی‌شود. خبر موّثق دارم که دی‌وی‌دی با زیرنویس فارسی اش هم به همت فیلمی های عزیز رسیده میدون انقلاب و میادین عمده تهران ، گیر بیاورید که مجبور نشوید نودوسه دقیقه ماتم بگیرید.

ناگهانی ها ...


 چند روز پیش داشتم برای دوستی چند تا از عکسهای ایرانش را ادیت (فارسیش میشه وارسی !) می کردم که توی یکی از عکسهایش  یاد یک لحظه خیلی خیلی کوچک افتادم . لحظه ای که شاید چند ثانیه بیشتر نبود ولی هنوز هم با گذشت سالهای سال از آن همه مختصات و زیر و بم اش را بیاد دارم .
پائیز بود ، داشتیم برای فیلمبرداری می رفتیم به سمت شهر کاستامانو ، شهری در دل ترکیه و ایستاده بر کوههای آناتولی ، شب بود و جاده پر از برف و لاستیکهای ماشین ماهم نسبتا صاف بود و همینجوری قل می خوردیم و جلو می رفتیم شب بود  من جلو نشسته بودم کنار راننده وچهار چشمی محو جاده بودم  جاده ای که توی برف و کولاک گم شده بود ، هرچه جلوتر می رفتیم هر سه نفرمان  بیشتر می ترسیدیم ، تا اینکه دیگر نشد که نشد و در دل سیاهی شب و برف و کولاک زمینگیر که نه برف گیر شدیم .
ترسیده بود بعد همین جوری که حواسش نبود و دستش بروی دنده ماشین ماسیده بود وچند ثانیه بعدش من بودم و جاده مسخ شده و بوسه ای بی مقدمه...
من همیشه از این ناگهانی ها خوشم می آید ، همیشه ، همیشه ...

مثل بهار بی تو بهاره...

صفحه با لا می آید و چشمم می افتد به عکست 
به لباس کردی ات
به خنده ات
و همه آن چه را که بود ...
و زیر لب می گویم 
دلتنگتم دختر خورشید 
....
که چه زود رفتی ...

و اولین اتفاق دیگه...


همیشه اولین اتفاق در هر چیزی  بیاد موندنی هست و فکر هم نکنم که از یاد آدم برود .
این اولین ها که بعدها جاشو به عادی ترین چیزهای زندگیت خواهد داد مثل یک نقطه پرگار و یا شاید هم مثل یک مبداء تاریخ تو زندگی هرکسی می مونه که معمولا آدم همیشه با همه جزئیاتش می مونه تو ذهن و خاطره آدم .
 اولین تار موهای سفید سرم رو یادم میاد، مدتی پیش بود.
وامشب هم یک اولین دیگه رقم خورد در زندگیم.
اولین تار سفیدِ در ریشم !
به زودی بیشتر هم میشه اما خوب این اولیش بود، در آخرین روزهای خرداد ماه ۱۳۹۰
این نیز بگذرد ...

تضاد تربیتی من


شاید حکیمانه ترین حرف پدر بزرگم برای اصلاح من به خانواده که هیچ وقت جدی گرفته نشد این بود:
- این اورکت رو  از تنش در بیارید جلو چشمش آتیش بزنید این بچه درست میشه !
ودرست انحرافی ترین حرف مادربزرگم برای اصلاح من :
- انگشتر عقیق تو دست راست ثواب بیشتری دارد !

نسل قانع


اینکه نسل ما نسل سوخته است بماند ،اما نسل ما نسل خلاقهای خوشحال هم بود.
 مثلا ما قصر فیروزه که بودیم ، چهارشنبه ها یک ماشین یخچالی خاور بستنی پاک می آورد و ما صف می ایستادیم و بستنی چوبی پاک می خریدیم و همان اول پاکتش را می ترکاندیم و بعد بستنی که تموم می شد با چوبش هلی کوپتری بومرنگی چیزی  درست می کردیم و مهمتر از همه اینکه از همه این مراحل از همون تو صف ایستادنش تا بومرنگ درست کردنش لذت می بردیم و راضی هم بودیم .

دعا کنید...


 دستم قهر کرده !
دستم خسته شده ، از اینکه اینهمه بهش اینهمه بی توجه بوده ام ، از اینکه وقتی انگشت کوچکش بی حس شده بود و من ماهها می دانستم و سعی می کردم به روی خودم نیاورم .
از اینکه مراقب نبودم و وقتی کوچک بودم تو آن روزهای خون و دود و باروت یکی از انگشتاش کنده شد و روی زمین افتاد ، از اینکه ....
حالا دست من ناراحت است ، قهر کرده ، درد می کند و هی دارد ناز می کند برای من .
من با همه اینها دوستش دارم ، نمی خواهم از من دور بشود .
برای دستم دعا کنید .....

تابستان


آدم زمستان نیستم !
آدم تابستان هستم ، نمی دونم شاید چون مردادی ام !
شاید هم ماجرایش چیز دیگری است .
اما همیشه خدا نیمه  سرد سال که هوا ابر و باد و باران و برف هست خوب نیستم و چه بسا تلخ تلخم و حوصله هیچ کس رو هم ندارم .
به فروردین و اردی بهشت که میرسیم یخ درون من هم انگار آب می شود و کم کم خوش اخلاق می شوم و حوصله خودم و آدمهای اطرافم رو پیدا می کنم ، هی روزها کش میاد و کش میاد و من هی خوش اخلاقتر می شوم .
بهار و تابستان من خوب بلدم رفاقت کنم !
آره من آدم تابستانم و همیشه قسمت روشن و آمیخته به لذت زندگی ای هم تابستان بوده و همه اتفاقهای مهم زندگی ام هم تو همین تابستان دوست داشتنی شکل گرفته .
همیشه هر کتاب قطور و کلفتی که پستم می خورد با خودم میگم خوب اینو این تابستون می خونم! همه کارهای مهم زندگی ام رو همیشه میگذارم برای تابستون که مثلا آره امسال تابستون فلان کارو می کنم فلان جارو میرم ببینم چه خبره ....
آره من تابستانو دوس دارم حالا حتا اگه هیچ کدوم از آرزوهای زمستونی ام رو تو تابستان انجام ندم ولی همینجوری دوستش دارم .

حقیقت داره...


وارد شش سالگی اش شدم !
 نشستیم و گارسون اولین حرفش این بود که منو که لازم نیست فقط دوغ يا نوشابه؟
همانطور كه حواسش به حرفهایم است انگشتش را دراز مي كند، نگاه كوتاهي مي اندازد و چشمانش برقی می زند ومی گوید : آآ... دوغ.
دوغ را می آورد و برايش مي ريزم و توی سرم می پیچه که  :
 شبیه حس پژمردن ، دچار شک و بی رنگی من آرومم تو تنهایی ، حقیقت داره دلتنگی
هنوزم میشه عاشق شد ، هنوزم حال من خوبه ببین دنیا پر از رنگه ، هنوزم عشق محبوبه

حریم خصوصی یعنی چی ؟


عکس ها در حال لود شدن میباشند…  شکیبا باشید!

در صورتی که هر یک از عکس ها باز نشد بر روی آن راست کلیک کرده و گزینه Show Picture را بزنید. عکس های طنز و دیدنی عکس های بی حجاب هنرپیشه ها ، عکس خواهر محمدرضا گلزار، عکس جشن تولد النازشاکردوست، عکس مهناز افشار لب استخر، هدیه تهرانی در دوبی ،عکس پارتی لو رفته در تهران، عکس عروسی بهنوش بختیاری درحال لب گرفتن.....
۴۵۷۶۴۸۲ بارکلیک  
؟
بله در اینچنین جامعه ای ما زندگی می کنیم !
اونوقت در این جامعه حرف از احترام به حریم خصوصی افراد و حقوق بشر همانقدر شدنی است که درست کردن دوغ با آب دریا شدنی است ...


زیباها

این که همه دنبال چیزای خوشگل هستند و براشون زیباترینها مهم تر و عزیزتر و چه بسا کاراتره همیشه خدا باعث شده ازخیلی چیزای خوب همه عقب بیفتند ، مطمئنم .
اینکه همه فکر می کنند هرچیزی باید خوشگل باشه و زیباها رو در صدر ذهنشان دارند به نظرم فکر غلطیه باید باهاش مبارزه کرد.
همه اینها رو امروز صبح بهش رسیدم وقتی دیدم این پرتغالهای زشت و بد ترکیب و پر از جوش و لک چه آب پرتغال خوشمزه و خوبی داشتند !  حتی رنگشون هم  با آدم حرف می‌زند چه برسد به مزه‌ اش .
 حالا هی همه برید دنبال تامسون درشت و پوست صاف و براق بدویم و غافل باشید از این‌ها.
آره همیشه زیباها خوب نیستند ...

خورشید خانوم چارقد مشکی نمی خواست

چقدر سخته بعد چند روز بی خبری از همه جا یکهو بیایی و ببینی چه اتفاقها افتاده دردناک
خورشید بی دختر شده و دختر خورشید حالا رفته اون بالا بالاها
هیچ چیز نمی توانم بگویم
جز اینکه
همیشه بیادت خواهم بود
....

روزی که آمدنی است


عید هم تمام شد.!
 توی تک تک روزهاش من زندگی کردم ! کنار دوست و آشنا نشستم، خندیدم، براشان خاطره‏‏ شیرین از خودم ساختم و زیر لب گفتم خدا را چه دیدی شاید این آخرین بهارم باشد وچون من اصولا آدم جلفی هستم و دلم نمی خواهد کمتر عکس درست و درمونی هم از من باقی بماند در همه عکسها قیافه گرفتم و مسخره بازی کردم که باز چه بسا آخرین تصویرهای آدم‏ها از من خوش و خرم و ماندگار باشد.
و از همه مهمتر اینکه قبل و بعدش و چه در سفر و چه بعد سفر تا توانستم خوردم و اصلا دلم نیامد به چیزهای  قابل خوردنی اطرافم نه بگویم که چه بسا دلشان شاید بشکند .
خندیدم و گفتم و خوردم و گشتم و نوشیدم وبه قول علما به لهو لعب پرداختم ولی این دل بیدل مگر می گذاشت که یک چیزی را توی گلوم و قلبم عقب برانمش و هی در تمام این لحظات مدام می آورد جلوی چشمانم و من هم با تمام وجود عی میکردم که اصلا به روی خودم نیاوردم. هی قورت دادم. گفتم نه. الان وقت بی خیالی است و البته  نشد که نشد و  نمیشود.
دلم گرفته ، دلم گرفته و غم دارد و حتی نمی خواهم بنویسمش که این کابوس چیست که مدام این روزها جلوی چشمم رژه می رود .
نمی نویسمش شاید که خودش برود پی کارش
شاید...

زخمهای خوب نشدنی


خیلي زخمها ،جاشون ، همیشه رو صورتت مي مونن ... اون قدر که هر عابري با کمي دقت ... وجود زخمي تو ببینه ... هر چقدر هم که نقش بازي کني ...هر چقدر هم که سعي کني زخمهاتو پنهان کني  جاي خیلي زخمها همیشه تا آخر عمر  تا ته عالم باهات مي مونه ...
زخم رو ولش دلت زخمی نباشه !  اینو حبیب بهم گفت با خنده ، داشت مثلا بقول خودش بهم روحیه می داد ... همون روز ي که سرم رو زانوهاش بود و داشت بالا سرم قرآن مي خوند ... داشت آیت الکرسي مي خوند و دست چپم پر ترکش بود و یکی از انگشتام افتاده بود جلوم  وازشکمم هم که پر ترکش بود خون زده بود بیرون و حبیب چفیه شو پیچیده بود دور دستم و با یک دستش  دستمو سفت گرفته بود  و اون یکی دستشو گذاشته بود رو گردنم و شکمم  رو هم با چفیه ام بسته بود تا امدادگرها برسند...

 گفتم، نخون حبیب ... نخون من شهید بشو نیستم ! و حبیب گفت نه ایمان داشته باش که این خونریزیتو بند میاره ....
و امشب هم من دوباره زخمی ام و کاش حبیب بود تا برام قرآن می خوند ....
اما چه فایده که همونجوری که اون زخمها هنوز هم عذابم میده این زخمها هم خوب بشو نیستند! همیشه جایي در زندگیت هست که وجودش عذابت مي دهد ... همیشه جایي هست که میان تمام سرخوشیها مي آید و تکه تکه از روحت را مي کند .
آرام ...صبور .... صمیمي .
می آید و مي کند ولی من ناراحت نیستم من دوست دارم خودمو اذیت کنم من عاشق زخمی کردن خودمم ...

بخشی از رمان جورابهای صابر 

شماره های بی استفاده


چند روز پیش که با دوستم داشتیم حرف میزدیم صحبت خواهرش شد و اینکه خواهرش همه شماره تلفنها و شماره پلاکهای دوستان و فامیل رو حفظ است !
بعد من فکر کردم که چقدر این موبایل بد است ! همین موبایل باعث شده که من حتی شماره های دوستان نزدیکم را که هر روز شاید بارها با اونها صحبت می کنم را هم حفظ نباشم و الان فقط از میان شاید ده ها شماره ای که دارم و هر از گاهی با آنها صحبت می کنم فقط چند شماره را حفظ هستم که آنهم مربوط می شود به دوران ماقبل موبایل !
یکیش مال خانه‌ی دائی ام بود ! دائی علیمراد جان از اولین کسانی بود که خانه شان تلفن داشتند و چهارراه مرتضوی در خانه ای می نشستند که بسیار زیبا بود و اون هم بعد از فوت دائی جان به عاقبت همه خانه ها و باغها و باغچه های تهران گرفتار شد و ضربه کلنگ و لودر برحیاط بزرگش نشست .
دومی برای خانه خودمان بود و سومی برای خانه ای بود در خیابان یخچال قلهک ، گرم ترین و دوستانه ترین خانه ای که در زندگی ام دیده ام ، خانه دوستم که بعدها ازدواج کرد و تا چهار سال بعد ازدواجشان هم آنجا بودند و من هر وقت از زمین و زمان خسته می شدم و جای نداشتم تا رام و آرام شوم زنگی می زدم و فقط می پرسیدم : « هستید ؟ »  
و بعد می رفتم به آرام‌ترین خانه‌ ای که می شناختم و  جایی که مطمئن بودم بهم خوش می‌گذرد و آرامشی هست و زوجی که در خانه دوست‌داشتنی و بی‌نظیر همیشه گوش های خوبی برای شنیدن درد دل آدم بودند ، باهوش و باسواد، خوش‌صحبت و خوش‌معاشرت، هم بودند در آن خانه کوچک شاید پنجاه ، شصت متری اولین چیزی که در چشم می زد این بود که تلویزیون نداشتند ! یک ضبط صوت داشتند که همیشه موسیقی ای آرام داشت و البته خانم خانه انقلابی انجام داده بود تا مرد خانه به غیر از موسیقی کلاسیک « استینگ» هم گوش بدهد و تا دلتان بخواهد کتاب ! کتاب‌ ها و کتابخانه چسبیده به دیوارهال و راه‌رو و آشپزخانه ای که اپن بود و انگار در هال بود !
آخرین بار سیزده سال پیش بود که آن شماره را گرفتم زنگ زده بودم  که حالی بپرسم و قراری بگذاریم که باهم برویم آن کافه رستوران قشنگی که تازه در دل کوه « شیان » یافته بودیمش که گفتند اسباب ها را جمع کرده ایم و داریم می رویم سوئد و رفتند سوئد و بعد فرانسه و بعد استرالیا و بعد هم کانادا ، لابد یک سال دیگر هم رفتند برزیل و بعد دیگر جای دورتری نمی‌ماند مگر مریخ !
گوشی را که گذاشتم غم دنیا را بر دلم احساس کردم و رفتم آنجا تا سه نفری با هم انتظار بکشیم تا صاحب خانه بیاید و کلید را تحویل بگیرد ، رفتم کف زمین روی سرامیک نشستم و خودشان و خانه‌ی خالیشان را تماشا کردم و باور کردم دارند می‌روند یک کشور و شهر سرد دور.
آخرین شماره که بیش‌تر از همه گرفتنش هم آسان بود ، این بود شماره ۲۰۲۰۲۲۸، خانه مال دوستی بود که دیگر در مکالمات بین خودمان نمی گفتیم مثلا بروم خانه آنها یا خانه فلانی هستیم ، می گفتیم برویم بیست بیست !
تلفن و آدرس را شب عروسی اش توی سالن بهم داد و گفت پشت سر ماشین عروس بیا و اگه گم کردی اینجاس !
خانه تو یکی از همان سر بالایی های دارآباد بود از همان شب عروسی که به خانه شان رفتم ، با آنکه شلوغ بود و پربود از آدمهای رنگ ووارنگ  معلوم بود خانه ای است که باصفاست و آدم غریبه نیست درش .
هر از گاهی و بیشتر وسطهای هفته طرفهای غروب که کارم تمام می شد زنگ می زدم و می رفتم خانه شان یکی از بهترین خاطره های آن خانه آن بود که همیشه روی میز شیشه ای جلوی کاناپه پر بود از چیزهای خوشمزه و  باقی جاهای خانه همیشه پر بود از سی دی و فیلمهای دی وی دی و وی اچ اس اینها اتفاقا بر عکس خانه خیابان یخچال تا دلتان بخواهد فیلمی بودندو یک تلویزیون بزرگ هم نصف دیوار هال را گرفته بود و بدون استثناء هر وقت می رفتم خانه شان باید تا نصفه های شب از آن چیزهای خوشمزه روی میز می خوردیم  و چند تا فیلم را پشت سر هم می دیدیم .
این شماره هم بعدها  بی‌استفاده ماند توی سرم چونکه شماره شان عوض شد و آنها هم بعدها کوچ کردند و رفتند کانادا .
حالا خیلی وقت است که دیگر شماره‌ها را حفظ نمی‌کنم. می‌زنم توی گوشی موبایل و بعد که صاحبانشان رفتند یا عوض شد  فوری پاکش می‌کنم که اعصابم بیش‌تر به فنا نرود...

خاطره نسازید


از من به شما نصیحت دوستان !

اصولا خاطره چیز درد آوری است ، سعی کنید تا می توانید خاطره نسازید و همینجوری یلخی به زندگی خودتان ادامه بدهید و کاری نکنید که بعدها مثل خوره بیفتد به جانتان .
با کسی که دوستش دارید اصلا هیچ وقت سعی نکنید که خاطره داشته باشید ! فیلم نبینید، سفر نروید ، قدم نزنید ، نخوابید، هیچ آهنگی را گوش ندهید ، سینما نروید ، خرید نکنید ، کتاب نخوانید ، هیچ رستورانی با او نروید و اصلا تا میتوانید هیچ کاری نکنید که خاطره بشود !
این خاطره ها دقیقا می تواند یک روزهای آرزو بشود ها از من گفتن ، وقت نبودنش می فهمید که چه میگویم.

رفتن...

این روزها یه جور ناجوری آدم های دور و اطرافم  در حال رفتن هستند ، همه ی کسانی که به نوعی می شناسمشان و دوستشوون دارم یا اونهایی که نمی شناسم و دورادور می بینمشون یا اونهایی که فقط اسمشونو شنیدم ، یا اونهایی که بهشان فکر می کنم و همه آنهایی  که دلم برایشان تنگ خواهد شد.
حالا اونها دارند می روند یا من دارم از کنار همه اونها رد می شوم   اینو دقیقا نمی دونم !
فقط می دونم که رفتنی هست و وقتی هم که بهش فکر می کنم ترس برم می داره و می بره یه جای دور ودور...
آدم بایدم بترسه ! بترسه از اینکه این همه آدم هایی که  بودند و حالا یکهو نیستند و خودشان دارند تبدیل می شوند به یادشان .
همین می شود که از خواب و خوراک می افتی و  سر شبی نیم ساعت می خوابی و بعد تا صبح انقدر به این سقف  خیره می شوی که سقف سوراخ می شود و انگار هوار می شود رو سر و کله ات !
این چه سریه نمی دونم ، هر روز یک نفراز یک گوشه زندگی و خاطره و مهمانی و فلان کافه  و فلان صندلی و فلان جمع همیشگی کم می شود و  می رود یک جای که دور است 
آدم می ماند این همه حس از دست دادن را کجای زندگی اش کجای وزن چند ده کیلوییش جا دهد ؟  این همه را بچپاند کجا که خودش هم باورش شود که خبری نیست
مساله کجا سخت تر می شود ؟ اینجا که آدم رو راست که نگاه می کند می بیند یه چیزی گوشه ریه اش و قلبش است که مدام یادش می اندازد که خودش هم رفتنی است ، رفتنی به  یک جای دوردست ، جایی که  یک جای خارج از دسترس برای خیلی های دیگر است !