آرزوی این روزها...

بعضی وقت‌ها یه فکرهایی به ذهن آدم حمله می‌کند و یه آرزوهایی می‌کند آدم که فکر می‌کند همه زندگی و همه دنیا فقط همین است و بس !
مثلاً یکهو آرزو می‌کنی چی می‌شد بجای این همه قیل‌وقال و شلوغی تو زندگیت فقط چهار کلاس سواد داشتی و نهایتش فقط می‌توانستی بخوانی و بنویسی و از همه دار دنیا همه دارائی‌ات یک وانت نیسان مزدا آبی رنگ بود که پشتش می‌نوشتی  «بیمه ابوالفضل » بعد به خطاطه می‌گفتی حتماً این رو نستعلیق  بنویسد و ضاد ابوالفضلش را بکشد ، بعد بغل باک بنزین مثلاً بنویسی «ای شکمو» بعد بغل آینه بغل‌های ماشین بنویسد عشق من فیلان...
بعد صبح‌های زود وقتی هنوز هوا تاریک تاریک است بلند شود و برود با ماشین سر زمین و تا جایی که نیسان  جا دارد و نفس سبزی بار بزند و بیفتد تو جاده  ، دل آسمون بترکد و  شر شر باران ببارد ، همین طور که هنوز چهل پنجاه کیلومتر مانده تا میدون تره بار ، داریوش بخواند که:  دوره ای که عاقلاش زنجیرین سوته‌دل شدن یه دیونگیه ، این روزا دوره غیرت کشیه کی میدونه قیصر این روزا کجاس ؟  بکشی و نکشی می کشنت اینجا بازارچه آب منگلیاس .... بعد هی به سیگارش پک بزند و عر بزند . تا خود میدون تره بار عر بزند...
ارسال یک نظر