خانواده ...


مگر می شود آدم عاشق نشود ؟ و عاشق نباشد ؟ و کسی نباشد که در این دنیا دلش برایش «جوری» بشود حالا می خواهد یک دوست در آن سر دنیا باشد ، می خواهد همین اتاق بغلی باشد و یا نه اصلا پدرش ،مادرش ،خواهرش و برادرش باشد !
اصلا چه کسی بهتر از همین ها که همه دردهایت را می دانند که غصه ها و قصه هایت را می دانند که می دانند اگر میگویی «ف» کدام فرحزاد را می گویی ! که می دانند اگر ناراحت باشی چجوری هستی و اگر دلتنگ باشی چکارمی کنی ؟
اصلا کجای دنیا بهتر از مادر و خواهرت سراغ داری که اولین نجواهای زندگیت را به آنها گفته باشی ؟
کدام دست مردانه را بهتر از دستهای پدر در خاطر دارید ؟
همه اینها را گفتم ! اما امان از روزی که مادر ، مادر نباشد و پدر پدر نباشد و برادر و خواهر از غریبه های سرگذر غریبه تر ...
که نباشند آن چیزی را که باید باشند که نگوئید نمی شود که مادری مادر نباشد و پدری برای فرزندان پدری نکند که شده است که من با چشم خود دیده ام که شده است که نگوئید مادری که فرزند را به دنیا آورده مادر است که می گویم مادری فقط فرزند زاییدن نیست .
این چیزها شاید به گفتن و نوشتن آسان باشد اما حسش بد است ، حسش درست مثل مزه گس خون دماغ است مثل بادام تخلی است که مزه همه بادامهای شیرین دنیا را برایت تلخ می کند ! حس خوبی نیست ، که یکهو حس کنی همه تعلقاتت همه پشت و پشت گرمی هایت  به یک بغض بدل شده و تمام و این بغض لعنتی هیچ کجا و هیچ لحظه رهایت نمی کند که دنیا برایت نا امن می شود که هر چیزی که برایت اتفاق بیفتد حتا اگر در راه اتاق تا آشپزخانه ات هم به یکباره پایت به گوشه دیوار بخورد و دردت بیاید یاد آن می افتی که همه دردهای دنیا برایت می شود «این درد» !   که هیچ چیز دیگر سرجایش نمی ماند ، که دیگر همه جای این دنیا می لنگد و حس گمشدن درهمه جای این دنیا بهت دست می دهد و درست مثل همان وقت ها که گم می شدم مثل آن روزی که دورترین و دورترین خاطره کودکی ام است که در پارک نیاوران گم شده بودم  و بعد چادر سیاه مامان ، یک هو از یک گوشه ای میان آن همه شلوغی درست پیدا شد و انگار دنیا را به من داده باشند ، همه اش در همه جای این دنیا چشم و دلت می دود و دنبال یک چیزی هستی که گم کرده ای چیزی که هم هست و هم نیست ...
چقدر خسته ام ...
ارسال یک نظر