نزدیکای کانال ماهی


جواد از نزدیکترین دوستام بود از کلاس ۱/۲ دبستان شهید فکوری باهاش بودم تا آخرین لحظه زندگی‌اش که چیزی حوالی ساعتهای چهار، چهار و نیم صبح روز بیست و سوم خرداد سال ۱۳۶۷ بود .

بغل دستم همدیگر بودیم میزهامون سه نفری بود و با خط کش روی میز خط کشیده بودیم و مرز بندی کرده بودیم که کسی حق نداره کتاب و مداداش از این مرز اونورتر بیاد ! همیشه خدا هم دعوامون میشد سر کلاس ، عادت داشت ولو بشه رو میز و بنویسه و از همه بدتر هم این بود که چپ دست بود و نصف دعواهامون بخاطر این بود اما هرچی که بود زنگ آخر دعواها یادمون می رفت و به محضی که زنگ رو میزدن می گفت هر کی زودتر برسه دم در اون برده ،همیشه هم اون زودتر می رسد و برنده می شد !

با هم بودیم تا سال پنجم دبستان که اون افتاده بود کلاسی دیگه و هر دوموم اونقدر رفتیم دم دفتر وایسادیم و رو اعصاب ناظممون آقای حیدری راه رفتیم تا دوباره باهم یک کلاس شدیم گذشت و گذشت و گذشت تا رسیدیم به بیت المقدس هفت وسط دشتهای شلمچه !

نزدیکای کانال ماهی بودیم دم دمای صبح بود تا بلند می شدیم راه بیفتیم سوت خمپاره می اومد و می خوابیدیم رو زمین جواد جلوتر من بود برگشت نگاه کرد و گفت د بجنب دیگه تا بهش رسیدم با سوت خمپاره خیز برداشتم بلند شدم برم جلو دیدم جواد بلند نشده نگاش کردم دیدم هیچی نمیگه دستشو کشیدم که بلند بشه دیدم تکون نمیخوره اومد بهش بگم بجنب دیدم ترکش کلاهشو سوراخ کرده و صورتش غرق خونه !

فقط نگاش کردم ... نگاش کردم ، رفته بود ، رفته بود اون جایی که دیگه نمی شد بهش رسید ، خیلی زود رفت حالا اون دوباره مثل همیشه برنده شده بود  ، باورم نمی شد !

هرچه بیشتر نگاش میکردم بیشتر احساس خستگی میکردم ،خسته از دویدن‌ها و نرسیدن‌ها ...نگاهش میکردم و می گفتم کاش هیچ وقت نبودی ، کاش نمی شناختمت ، کاش هیچ وقت دلم برات تنگ نشه ...

همه اینها را گفتم چون امروز تولدت هست و  اگر بودی امروز ۳۷ سالت می شد! اما نیستی و از همه بد تر هم اینکه نه اینکه دل تنگت نیستم اما دلی دیگر نمانده برای دل تنگی ...
ارسال یک نظر